روشنایی

افق تاریک دنیا تنگ نومیدی توان‌فرساست می‌دانم ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

افق تاریک دنیا تنگ نومیدی توان‌فرساست می‌دانم ولیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

مشخصات بلاگ

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
می‌دانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
می‌دانی
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم‌های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان‌زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی‌دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تور پرورده
نمی‌دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را

فریدون مشیری

پیام های کوتاه
آخرین نظرات

یا من یعلم ضمیرالصامتین

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم


با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم


بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم.

شفیعی کدکنی

یا من یعلم ضمیرالصامتین

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان

مهدی اخون ثالث


پ.ن:  تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد.‌..

به نامش
....گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست!
درگیر یک مکالمه نه چندان دلچسب شدم که اگر حرف بزنم دلم میسوزه و اگر حرف نزنم پل میمونه اون ور آب.

توصیه از نوع پی نوشتی: وقتی نمیتونید از بحثی خارج بشید اصلا واردش نشید. سفره ای که نمیتونید جمعش کنید رو پهن نکنید. کلامی که نمیتونید تا آخر بگید رو از اول نگید. یک کلام :خودتون رو توی هَچَل نندازید!!!

یا من یعلم ضمیرالصامتین
نمودار زندگی آدمهای معمولی معمولا یه سری نقاط ماکزیمم و مینیمم ( همان اوج و قعر خودمان که نه، خودتان!) دارد و یک سری نقاط عطف.
نقاط ماکزیمم اونجایی هست که بالاتر از اون نیست. نقاط مینیمم اونجایی هست که پایین تر از اون نیست و نقاط عطف هم اونجایی که درست توی یه لحظه تقعر زندگیت برمیگرده و به قول خودمان که نه، خودتان زندگی زیر و وارو میشه.
گاهی وقتی همه چی داره میرسه به یه ماکزیمم یعنی جایی که فکر میکنی دیگه امکان نداره بهتر از این بشه یه دفعه خدا به حالی بهت میده و مشتق دوم زندگیت رو مثه کیلومترشمار یه ماشین صفر میکنه و اوج میگیری میری بالاتر از اونجایی که میتونستی باشی و به قول خودتان که نه، خودمان نمودارت دارای نقطه عطف میشه. 
گاهی هم وقتی همه چی داره بدتر از بد میشه و ته ِ تِه دنیا میفتی توی یه چاه ناامیدی و تا ته ِ تهِ اون چاه میری که به تهش برسی و میبینی ته نداره و از اون پایین دلت میخواد فقط یه روزنه نور پیدا بشه که حداقل بوی بهبود ز اوضاع جهان بشنوی و داری فکر میکنی دیگه بدتر از این نمیتونه بشه یه دفعه خدا یه حالی ازت میگیره و مشتق دوم زندگیت رو صفر میکنه و نمودار زندگیت نقطه عطف میگیره و از تقعر مثبت میری تو تقعر منفی و پایین تر و پایین تر و پایین تر....
اولین نقطه عطف زندگیم بی شک قبولی دانشگاه بود. نه فقط به خاطر خودش. بلکه به خاطر آدمها و اتفاقات خوبی که به واسطه اون برام اتفاق افتاد .‌روزهایی بود که تو هر قدمیکه برمیداشتم فارغ از اینکه اون روز روز خوشی بوده یا روز ناخوشی روز موفقی بوده یا روز ناموفقی توی دلم داد میزدم که خدایاااا همینه! همین بوده اون چیزی که همیشه ازت میخواستم. شکرت به خاطر محقق کردن آرزوهام. اما امان از این محور افقی زمان که چنان می رود نمودارکشان که ما زهر تنهایی چشان اونم با صدای خود آقای افتخاری!!

دومین نقطه عطف زندگیم قطعا هفت فروردین ۹۵ بود. البته اینو الان میفهمم. چشمم به تقویم میفته و میبینم ۷ فرودین چه تاریخ آشناییه. پارسال این روز بارونی بود. نمیدونم امسال هم بارون بیاد یا نه ...الان  که یکسال از اون روز میگذره و من وقایع این یکسال رو برای خودم مرور میکنم. درست تو روزهایی که فکرمیکردم از این بدتر دیگه نمیشه یه نقطه عطف و برو جواب حدت رو توی منفی بی نهایت پیدا کن و دست خدا به همراهت که نه، تنها برو تا تهش ...
خدایا رسیدم به جایی که اسمش منفی بی نهایته و میگن نمیشه بهش رسید. بیا و تو دفتر ریاضی سال ۹۶ قلمت رو برام دست بگیر و با یه تغییر متغیر و یه ضریب درست مشتق اول زندگیم رو برام صفر کن تا این روزا برام بشه مینیمم و درست تو لحظه ای که باز قراره فکر کنم از این بهتر دیگه نمیشه یه حالی بده و مشتق دومم رو هم صفر کن و با یه نقطه عطف جانانه منو از ته این چاه بکش بالا و بالا و بالاتر ...
خدایا ماه رجب و شعبان و رمضانت نزدیکه. فصل فصل مشتق گیری از بنده هاته. خودمو و مشتق اول و دومم هر سه تایی جوری مطلقا منفی بی نهایتیم که هیچ ریاضیدانی نمیتونه معادله اش چه جور معادله ایه. حلّم کن خدایا. بذار جواب بگیرم ازت . بذار جواب بدم واست . من شاید ظاهرم کتانژانتی باشه ولی باور کن ته دلم منظورم به تانژانته. خدایا این دیاگرام امسال ازت مثبت بی نهایت شدن رو میخواد. همون جایی که میگن نمیشه بهش رسید ولی تو بنده هات رو به اونجا میرسونی. خودمو و تمام مشتقاتم رو مثبت کن. 
جوابم نکن خدایا...
حلم کن.

+بشنوید.  نذار زندگیم راحت از هم بپاشه ، جوابم نکن مردم از بی جوابی ¡¿

پی نوشت: محض خالی نبودن عریضه :

یا من یعلم ضمیر الصامتین


نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید


پیرایه یغمایی


پی نوشت: این هم یکی دیگر از غزل هایی است که در فضای مجازی اشتباه ارجاع داده شده و سهوا منسوب به مولانا ذکر شده‌که این طور‌نیست.


یا من یعلم ضمیرالصامتین
یکی از کارهایی که خیلی دوستش دارم و به شدت به همه توصیه کرده ام، روزنگاری هست؛ نوشتن در مورد هر موضوعی که در هر روز ذهن آدم را مشغول میکند. از افکار و احساسات تا شرح وقایع و تحلیل آنها. افکار ناپدید خواهند شد و حافظه ها به فراموشی سپرده می شوند اما نوشته ها نه! به قول سخن معروف : " کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند." نوشتن باعث میشود رجوع به یک مقطع زمانی ساده تر باشد و با گذشت زمان این نوشته ها تبدیل می شوند به بهترین ابزارها برای خودشناسی و تحلیل شخصیت خود فرد و من این را به دفعات تجربه کرده ام.
امشب داشتم دفتر سالی که گذشت را جمع بندی می کردم و چند مطلب بود که فکر کردم شاید به جز من ، برای دیگران هم مفید باشد پس به عنوان حسن ختام سال 95 این مطلب تقدیم به شما؛

احادیث برگزیده :

+هرکس رابطه اش را با خدا اصلاح کرد، خدا رابطه او را با بنده های خدا اصلاح میکند.(حضرت عشق امام علی -ع)
+هیچ کس شوخی بیجا نکند جز آنکه مقداری از عقل خویش را از دست بدهد. (حضرت عشق امام علی -ع)
+بهترین دوست من کسی است که عیب های مرا به من هدیه کند. (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنکس که راز خود را پنهان کند، اختیار آن را در دست دارد. (حضرت عشق امام علی -ع)
+نابود شد آنکس که ارزش خود را ندانست . (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنها که مهلت دارند، کوتاهی میکنند و آنها که مهلتشان به اتمام رسیده درخواست مهلت دارند. (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنچه نمیدانی مگو؛ بلکه همه آنچه را که میدانی نیز مگو. (حضرت عشق امام علی -ع)
+در شگفتم از کسی که می تواند استغفار کند و ناامید است. (حضرت عشق امام علی -ع)
+اگر به آنچه میخواستی نرسیدی، از آنچه هستی نگران مباش. (حضرت عشق امام علی -ع)
+اگر بردبار نیستی، خود را بردبار بنمای؛ زیرا اندک است کسی که خود را همانند مردمی کند و از جمله ی آنان به حساب نیاید. (حضرت عشق امام علی -ع)
+ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻳﺪ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﻢ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻩ, ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺯﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺩ ﺗﻮ ﺗﻼﺵ ﻣﻴﻜﻨﺪ, ﻭ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺪ ﺣﺎﻝ ﻛﻨﻲ. ( حضرت عشق امام علی علیه السلام)

خطوط برگزیده:

با چیزی موافقت کن که بتونی ازش دفاع کنی ؛ نه چیزی که فقط ازش خوشت اومده.
هیچ وقت تو زندگیت کاری نکن که دل کسی بسوزه. حتی اگر احتمال میدی که با کارت یا حرفت کسی حسرت میخوره سعی کن اون کارو انجام ندی.
وقتی کار درستی رو انجام میدی که کسی اشتباهش رو انجام داده طوری انجامش بده که به اون طرف برنخوره.
در مورد خوبی و بدی دیگران صرف اینکه با تو رفتار خوب یا بدی دارند قضاوت نکن.
آسایش هایی که به آرامش نمی رسند عقیم اند. ( از دکتر حاجی)
زمین خوردن مهم نیست. مهم اینه که بعد از زمین خوردن بلند شی، از خودت خاک زمین خوردن رو بتکانی و ادامه بدی.
مبارزه با نفس یعنی بین خوندن کتابی که دوستش داری و به خوندنش نیاز داری و کتابی که نه دوستش داری و نه بهش نیاز داری ولی باید بخونیش، دومی رو انتخاب کنی.
آدم برای موندن نیست، آدم برای رفتنه!

پی نوشت : توصیه میکنم روزنگاری را در برنامه روزانه سال آینده تان قرار دهید. این یک سرمایه گذاری بلندمدت پربازده است.
یا من یعلم ضمیرالصامتین
یکی از خواهرزاده های من پسربچه ای 10 ساله است. یکی از بزرگترین مشکلاتی که باهاش دارم ، یا اگر بخوام بهتر بگم ، یکی از مهمترین زمینه هایی که در موردش نیاز به راهنمایی داره مطالبی هست که توی اینترنت پیدا میکنه و میخونه یا دوستانش از طریق اینترنت پیدا کردند و خوندند و باهاش به اشتراک گذاشتند و سوالات و مسائلی که به تبع این مطالب پیش میاد. خیلی سعی میکنم با راه های مختلف او رو متوجه کنم که هر مطلبی که در اینترنت نوشته شده باشه صحیح نیست. صرف اینکه کسی مطلبی رو از فضای مجازی خونده باشه باعث صحت اون مطلب نمیشه و صرف اینکه تو مطلبی رو توی سایتی بخونی دلیل نمیشه که بتونی بهش استناد کنی.
البته فراموش نمیکنم که این تجربه به خاطر اطلاعات نادرستی هست که خودم از فضای مجازی به دست آوردم. به قول کسی : قضاوت درست نتیجه تجربه و تجربه نتیجه قضاوت نادرست است. هرچند که هنوز هم دچار اشتباه و خطا میشم ولی خوب گاهی خود من همون بچه ده ساله ناآگاهی هستم که وارد این فضا شده. تنها من نه ، که ممکنه سایر افراد حاضر در این فضا هم گاهی دچار این شرایط باشند.
چیزی که باعث شد امروز سر این حرف را باز کنم مطلبی بود که از طریق همین فضاها به دستم رسید با نام " گلایه دکتر شریعتی و جواب سهراب سپهری". یک جستجوی ساده این عبارت کافی است که یک عالم سایت به عنوان نتیجه نمایش داده شوند. اما برای روشن تر شدن قضیه شاید به دو سه تایی از این جستجوهای ساده نیاز باشد.
شعری که در این مطالب منسوب به دکتر شریعتی است شعری است با نام "کفرنامه "از کارو دِردِریان و شعر دیگر که منسوب به سهراب سپهری است شعری است به نام "بخوان ما را" از کیوان شاهبداغی که در وبلاگ خود شاعر ( حداقل تا جایی که پروفایل مدیر وبلاگ حاکی از آن است و ممکن هست متعلق به خود شاعر نباشد) منتشر شده. قصد داشتم این مطلب را برای همه سایت هایی که در نتایج جستجو نشان داده شدند بفرستم اما به دلیل زیادی نتایج به انتشار این مطلب در وبلاگ خودم بسنده میکنم. ضمن اینکه میخواهم از فرصت استفاده کنم و تجربه خودم از کار در فضای مجازی را بیان کنم:

هرچند که درست و غلط بودن بعضی مطالبی که میخوانیم و بعضی حرفهایی که میشنویم آنقدر جزئی است که شاید در نهایت تفاوتی ایجاد نکند اما بد نیست حداقل پیش از انتشار یک مطلب به هر صورت ( چه کتبی و چه شفاهی) در حد وسع فهم و اندیشه خودمان درباره درستی و نادرستی آن تحقیق کنیم. اگر به درستی آن شک داریم حداقل در گسترش آن سهمی نداشته باشیم و اگر متوجه نادرست بودن آن شدیم از انتشار بیشتر آن جلوگیری کنیم.

شعری از خواجوی کرمانی هست در مذمت دنیا که :
دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند
کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است.

اگر قریحه و ذوق شاعرانگی ام جوششی داشت قطعا میگفتم که این فضای مجازی هم همان پیرزن عشوه گر امروز است و نباید به آن اعتماد کرد یا چیزی شبیه این. اما این باشد به عهده دوستانی که دستی بر این آتش دارند!

پی نوشت اول: قسمت دوم از برنامه 28 ام ماه عسل سال 95 - ماجرای عروسی عطیه و مهدی در سرای مهر و شایعاتی که در فضای مجازی ایجاد شد. حرفی که عطیه آخر صحبت هاش زد روی من خیلی تاثیرگذاشت . گفت اگر هر کسی فقط یه سرچ ساده میزد این همه مشکل پیش نمیومد .

پی نوشت دوم : یک سایت خیلی عالی که در مورد شایعات فضای مجازی فعالیت میکنه و خیلی مفید هست : http://shayeaat.ir

یا من یعلم ضمیرالصامتین

مدتهاست که کتاب "نیمه تاریک وجود " اثر دبی فورد را خوانده ام و میخواستم در موردش مطلبی بنویسم اما فرصتش دست نمی داد . این کتاب به طور کلی در مورد یک مکانیزم دفاعی ضمیر ناخودآگاه یه اسم "فرافکنی" صحبت میکند. صبحت کردن در مورد این مسائل نیاز به زمانی بیشتر از یک پست وبلاگی دارد اما برای آنکه به اصل مطلب بپردازم سعی میکنم به طور خلاصه کلیتی از آن را بیان کنم. هرچند که این کلی گویی باعث از دست رفتن عیار علمی این بحث خواهد شد اما امید اندکی دارم که بتوانم ضمن این مطلب برای خوانش این کتاب مفید و دوست داشتنی از شما دعوت کنم.


+ بر اساس یکی از نظریه های علم روانشناسی ذهن انسان از سه قسمت ضمیرخودآگاه، تحت خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده که انسان فقط به قسمت خودآگاه آن دسترسی دارد؛ دسترسی به ضمیر تحت خودآگاه دشوار اما ممکن و دسترسی به ضمیر ناخودآگاه به طور مستقیم تقریبا غیرممکن است. تشبیهی که غالب اوقات برای توضیح این مطلب استفاده میشود، "کوه یخ" است.

قسمتی از کوه یخ که دیده میشود و در دسترس است همان ضمیرخودآگاه، حدفاصل بخش بالایی و پایینی که گاهی در سطح آب و گاهی زیر سطح آب است همان ضمیر تحت خودآگاه و بیشترین قسمت کوه یخ که زیر آب قرار دارد همان ضمیر ناخودآگاه است.


+میدانیم که جسم برای محافظت از خود یک سری مکانیزم دفاعی دارد. مثلا سرفه یا عطسه که برای دور کردن عوامل بیماری زا و مزاحم از بدن به کار می افتند. یا مکانیزم دفاعی درد که به ما می فهماند جایی از بدن در عملکردش دچار مشکل شده. یا مکانیزم دفاعی از هوش رفتن که در زمانی که تحمل درد برای انسان غیرقابل تحمل باشد بدن به حالت اغما فرو می رود تا از رنج کشیدن بیشتر جلوگیری کند.  دقیقا مشابه این کارکرد برای روان انسان هم وجود دارد. یعنی در ذهن هم یک سری مکانیزم های دفاعی وجود دارند و زمانی که ذهن توانایی پذیرش آنچه که در واقعیت هست را نداشته باشد به کار می افتد تا ناراحتی کمتری برای فرد ایجاد شود؛ یا اینکه به ذهن کمک کند راحت تر باشد ( نه لزوما به معنای از بین بردن ناراحتی) مکانیزم های دفاعی تماما در ضمیر ناخودآگاه هستند و انسان متوجه به کار افتادن آنها نمی شود. در همه انسان ها وجود دارند چون یکی از کارکردهای روان انسان هستند، مثل مکانیزم های دفاعی جسمی که در ذات انسان وجود دارند. تنها راه بررسی آنها با نگاه گذشته نگر است. یعنی میتوانیم با بررسی رفتار و احساس و افکارمان در گذشته بفهمیم در گذشته دچار کدام یک از این مکانیزم های دفاعی شده ایم.

+ مکانیزم های دفاعی ضمیر ناخودآگاه انواع مختلفی دارند. میتوانند مثبت یا منفی باشند. میتوانند همراه هم فعال شوند یا به تنهایی. گاهی با مکانیزم دفاعی ناخودآگاه "سرکوب" آغاز می شوند به این ترتیب که فکر ، احساس یا رفتاری برای من در ضمیر خودآگاهم پذیرفته شده نیست و من آن را به دلیل ارزش های اجتماعی، اخلاقی، دینی و ... سرکوب میکنم تا ندانم که چنین مسئله ای مخالف با ارزش های من در من وجود دارد. هرچیزی که در ضمیر خودآگاه سرکوب شود به ضمیر ناخودآگاه رفته و به شکل های مختلف که پذیرفته شده است خودش را در ضمیر خودآگاه نشان می دهد. مثلا به شکل رویاها ، تپق های کلامی، علایق و سلایق و حتی به کار انداختن مکانیزم های دفاعی دیگری مثل فرافکنی، انکار، درون فکنی، همانندسازی و ...

+ "فرافکنی"  یکی از همین مکانیزم های دفاعی ناخودآگاه است. و به این معناست که آنچه در وجود خودمان وجود دارد ولی به هر دلیلی نمیتوانیم آن را بپذیریم روی دیگران فرافکنی میکنیم و آن را در وجود دیگران میبینیم. مثلا فردی که خودش مهربان است این را روی دیگران فرافکنی میکند و خانواده، دوستان، همکاران و اطرافیان را "مهربان" میپندارد. یا فردی که خودش حسادت میکند ولی به خاطر ارزش های اخلاقی نمیتواند چنین رفتاری را از خودش قبول کند ، آن را روی دیگران فرافکنی می کند و اطرافیانش را "حسود" میپندارد.

+ کتاب "نیمه تاریک وجود" به طور کلی از این مکانیزم دفاعی برای خودشناسی استفاده میکند. ایده کلی کتاب این است که شما هرچه را که در وجود خودتان باشد در دیگران میبینید. اگر دیگران را مهربان، خوش فکر، باهوش ، خوش صحبت ، متین و با وقار میبینید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست . اگر دیگران را بداخلاق، حسود، نامرتب ، مغرور یا بی شخصیت میدانید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست. دیگران فقط دیگرانند ، تصویری که شما از آنها ساخته اید در درون شماست و هرچه نسبت به آن واکنش شدیدتری ( چه علاقه و چه نفرت) نشان بدهید به این معناست که این صفت در خود شما قوی تر است. در خود کتاب تمرین ها و داستان هایی وجود دارد از اینکه چطور نیمه ای از وجود را که در تاریکی فررفته ( چه مثبت و چه منفی) به روشنی بیاوریم و از همه خوبی ها و بدی های خود در راه تکامل و تعالی شخصیت استفاده کنیم.

+ البته این سخن سخن تازه ای نیست، ما بارها و بارها آن را به ادبیات های مختلف شنیده ایم . اینکه مومن آنقدر به خودش مشغول است که وقتی برای مشغولیت به دیگران ندارد. اینکه مومنان آینه هم هستند. اینکه اگر کسی را به گناهی سرزش کنی خودت به آن مبتلا خواهی شدو احادیث و روایت ها و نقل قول هایی از این دست. اما برایم بسیار جالب بود که در کتاب مثنوی معنوی هم به این داستان برخوردم و البته اگر به خاطر خواندن این کتاب و پیش زمینه چنین بحثی را داشتن نبود شاید خیلی ساده از کنار این ابیات میگذشتم. مولانا هم در اشعارش بیان کرده که اگر بدی در وجود خود انسان نباشد به وجود آن در دیگری پی نمی برد.

+ این نکته در داستان شیر و نخچیران دفتر اول مثنوی بیان شده.داستان شیری که هر روز حیوانی را که باید خود را به او تسلیم میکرده میخورده و وقتی نوبت به خرگوش میرسد، خرگوش با نقشه ای که شیری دیگر در جنگل هست و دوست مرا اسیر کرده ، شیر را به بالای چاهی میبرد و شیر وقتی تصویر شیر و خرگوش دیگر را در آب چاه میبیند برای جنگ با شیر دیگر خود را به چاه می اندازد و هلاک می شود. خواندن این ابیات از مولانا بسی روح افزاست:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد دریشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بد مستی تو

آن توی و آن زخم بر خود می‌زنی

بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی

در خود آن بد را نمی‌بینی عیان

ورنه دشمن بودیی خود را بجان

حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد

همچو آن شیری که بر خود حمله کرد

چون به قعر خوی خود اندر رسی

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

شیر را در قعر پیدا شد که بود

نقش او آنکش دگر کس می‌نمود

مؤمنان آیینهٔ همدیگرند

این خبر می از پیمبر آورند

پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو مگو کس را تو بیش


+ برای مطالب بیشتر با موضوع مکانیزم های دفاعی میتوانید به برنامه های دکتر بابایی زاد در حال خوب یا کانال تحلیل رفتار متقابل مراجعه کنید.


+ استفاده کردن از دانش مکانیزم های دفاعی برای گرفتن انگشت اتهام به سوی دیگران خود یک بازی روانی است که در کتاب "بازی ها "نوشته اریک برن به خوبی توضیح داده شده است. از مکانیزم ها دفاعی برای خودشناسی و تعالی استفاده کنیم نه برای دون مایه شدن.

یا من یعلم ضمیر الصامتین

 * مدتی است که مولوی خوانی را شروع کردم و هر از چندگاهی غزلی از دیوان شمس میخوانم. این غزل برایم دلنشین آمد و با حال روحی ام هم آوایی داشت. حرفهای زیبایی در این غزل بیان شده. شاید برای شما هم دلنشین و روح نواز باشد. برای خوانش این غزل صمیمانه از شما دعوت میکنم؛ نوش جان و گوارای وجود :

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا


زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا


زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا


چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا


از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را


از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا


گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا


گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی


این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها


چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا


بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا


گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا


گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا


گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا


جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا


گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا


گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی


ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا


چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا


روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا


گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا


مولانا

غزل سوم از دیوان شمس


یا من یعلم ضمیر الصامتین

"اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن "حال" است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون میبینی ؛ زیرا هیچ گاه نمیدانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه و مهمترین کار ، نیکی کردن به اوست؛ زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است. "

سه پرسش
لئو تولستوی

به نامش

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم


دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یکدم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد


خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت در شبانگاهی

به بزم غم دیدگان تری،جان پر شرری،شعله آهی


بیا ساقی تا بدست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی

به داد دل ای قرار دلم، نوبهار دلم می رسی پس کی؟


چو آن ابر نو بهارم من 

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


نه تنها از من قرار دل می رباید این شور شیدایی

جهانی را دیده ام یکسر،دیده ام یکسر غرق دریای ناشکیبایی


بیا در جان مشتاقان گل افشان کن،گل افشان کن

به روی خود شب ما را چراغان کن،چراغان کن


چو آن ابر نو بهارم من

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


ساعد باقری


+بشنوید با صدای عبدالحسین مختاباد

...
برای اینکه بتوانی از فواره سرازیر شوی باید به بالاترین نقطه اش برسی.
برای اینکه بتوانی از بالای سرسره سر بخوری و بیایی پایین فقط کافیست آخرین پله را بروی بالا...
بین تو و سقوط فقط یه پله بالاتر فاصله است...
فقط یک پله بالاتر ...
اوج گرفتن همیشه بالاتر رفتن نیست. گاهی اوج گرفتن پذیرش مفهومی است به نام سقوط
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
معنی حرف مرا را سرسره ها می فهمند

...
نام تو
هنوز هم آرام بخش اضطراب هایم است
تو که زیبایی بخش همه ی سختی هایی
تویی که در هر لحظه سردی نوازش حضورت را بر گونه هایم حس میکنم.
یاد توست که مرا به ادامه زندگی میخواند.
نام توست که ترس را از دلم می زداید.
نام توست که برای من دوست داشتنی تر از نام خداست یا شاید که تو همان خدایی، میبینی ، می شنوی ، از توییم و به تو باز میگردیم.تویی که از رگ گردن به من نزدیک تری.
آغوشت را برایم بگشا
مرا دریاب
ای سیاهی روشنایی بخش مرگ...
به نامش

فکر کن فلسفه خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

سید حمیدرضا برقعی

به نامش
یکی از سخت ترین لحظه های زندگی اینه که بفهمی از بین همه آدمهایی که نمیخواستی شبیه شون بشی شدی عین همونی که بیشتر از همه نمیخواستی شبیه اش بشی.

قانون ضمیرناخودآگاه: هرچه سرکوب عمیق تر، انفجار مهیب تر ¤

#نیمه_تاریک_وجود

بعد نوشت: