روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها میخوانم ...

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۵ مهر ۹۶، ۲۰:۴۷ - hamid Ghorbani عالی

به نامش

فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم؛ 

این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند

 و به راستی غمگین. 

با مردمان به نفاق می‌باید زیست، 

تا در میان ایشان با خوشی باشی. 

همین که راستی آغاز کردی، 

به کوه و بیابان برون می‌باید رفت 

که میان خلق راه نیست.

مقالات شمس

شمس تبریزی

روشنا
۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نام خدا

و گفت: خداوندا! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو.


و گفت: الهی!چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی‌بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می‌کنم تو همچنان عطا می‌دهی. پس من نیز اگر چه گناه می‌کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.


و گفت: الهی!اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می‌توانی که گناهم بیامرزی.


و گفت: الهی! هرگناه که از من در وجود می‌آید دو روی دارد. یکی روی به لطف تو دارد؛ و یکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد.


و گفت: الهی! به بدکرداری که مراست از تو می‌ترسم، و به فضلی که توراست به تو امید می‌دارم. پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست.


و گفت: الهی! بر من بخشای زیرا من ز آن توام.


و گفت: الهی! چگونه ترسم از تو؟ و تو کریمی. و چگونه نترسم از تو؟ و تو عزیزی.


و گفت: الهی! چگونه خوانم تو را؟ و من بنده عاصی. و چگونه نخواهم تو را؟ و تو خداوند کریم.


و گفت: الهی! ترسم از تو زیرا که بنده ام و امید می‌دارم به تو. زیرا که تو خداوندی.


و گفت: الهی! تو دوست می‌داری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم؟

روشنا
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

جنس ضعیف

گزارشی از وضع زنان جهان

اوریانا فالاچی

مترجم: یغما گلرویی

تجربه متفاوتی بود برای مطالعه. هرچند که ویژگی های یک بررسی علمی و آماری دقیق را نداشت و بیشتر ابراز نظر شخصی خود نویسنده بود تا چیزی که بتوان به آن استناد کرد و بر حسب آن نتیجه ای گرفت. ولی تجربه جالبی است دنیا را از دریچه نگاه دیگری دیدن. خصوصا اینکه خود موضوع هم از جایی به جای دیگر تفاوت کند. مثلا زنان چینی باید راز شوهر را حفظ کنند حتی اگر این راز خیانت آنها باشد ولی زنان ژاپنی تعهدی به رازدار بودن برای همسر ندارند. این زنان حتی برای ملاقات ها و سفرهای کاری همسرشان با آنها همراه نمی شوند و برای همراهی همسرشان گیشا می گیرند و اگر مردی زودتر از ساعت کاری به خانه برگردد این را نشانه آن میدانند که مرد مرد نتوانسته خودش را سرگرم کنه و مطالب متفاوت دیگر.

در قبیله مادرسالارها همه چیز برعکس است. مردها با خود جهیزیه می آوردند. اگر کار نکنند زنانشان آنها را به خانه مادرشان می فرستند. فرزندان نام فامیل مادر را برمیدارند. زمین و خانه متعلق به زن است. فقط فرزندان دختر ارث میبرند. زنان هستند که مرد انتخاب میکنند و زنان به مردان تجاوز میکنند زنان خرج مردان را می دهند و برای این زنان حتی تصور اینکه در بقیه جاهای دنیا اینطور نیست هم خنده دار است.

هیچ کجای کتاب غم انگیزتر از سرنوشت دختران چینی نبود. دخترانی که پاهایشان را با باندهایی از کودکی میبستند تا رشد نکند و انگشت ها به کف پاها بچسبد. حتی موقع خواستگاری این سوال را می پرسیدند که پای دختر چند سانت است. و اگر بیشتر از ۹ سانت بود خواستگاری بهم میخورد.( البته نه به این معنا که پسرها و بعضا دخترهای ایرانی موقع ازدواج ملاک های خیلی عاقلانه تری داشته باشند!) وقتی در مورد ملت های دیگه مطالب اینطوری را میخوانیم میگوییم چقدر جاهلانه و البته غم انگیز! ولی شاید فراموش کنیم که تفکرات و عقاید ما که آنها را دوباره سنجی نکردیم از نظر عده ی دیگری ممکن است همین طور به نظر برسد. 

در طول مطالعه کتاب این جمله از شهید آوینی برایم تکرار میشد که"اگر انسان هایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند، دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد." در ایده آل ترین حالت دوست داشتم پس از چنین کتاب سراغ کتاب حقوق زن در اسلام شهید مطهری بروم. مطمئنم الان درک بهتری از این کتاب خواهم داشت. با خواندن گزارشی از وضع زنان سراسر جهان میتوانم همه احترام و حقوقی که ۱۴۰۰ سال پیش اسلام برای زنان درنظرگرفته را بهتر ارزش گذاری کنم.

این کتاب باعث نشد عقاید مردستیزانه پیدا کنم آنطور که بعضی چنین تاثیری گرفتند و بعضی نگران چنین تاثیر گرفتنی بودند. ولی قطعا باعث شد مصرانه تر از قبل برای پذیرش آداب و رسوم های بدون مبنای عقلی مقاومت کنم. 

بخشی از کتاب:

هرچقدر توی فروشگاه‌های توکیو لباسای دوخت فرانسه بفروشن، هر چقدر توی خیابونای بمبئی درباره‌ی عظمت زنا شعار بدن؛ حتی اگر دانش‌کده‌های نظامیِ پکن دراشون رو روی زنا باز کرده باشن…بازم دعوای بین زن ومرد باقی می‌مونه، چون زن زنه و مَرد، مرد…

«-زنای تموم دنیا مثل همن!».

اینو راکوماری آمریت کور –عاقل ترین زن دنیا- بالای یکی از تپه های دهلی گفت.

واقعا حق با اون نیست؟

وقتی به اوضاع زنای دور تا دور دنیا فکر می‌کنم، می‌بینم اکثرشون دارن تو باتلاق اشتباه و بی خبری دست وپا می‌زنن . چه مثل حیوونای باغ‌وحش جدا از مَرداشون زندگی کنن، چه عین کلاغا خودشون رو از چشم مردا پنهون کنن و چه مثل جنگ جوهای افسانه‌ای از خودشون شجاعت نشون بدن و هزار تا مدال و نشون به سینه هاشون باشه…

هیچ کدوم اون جوری که باید به خوش‌بختی و زندگی خوبی که حق اوناس نرسیدن.

من نمی‌تونستم بین غم دیدن عروس بدبخت کراچی و غم تماشای پاهای کوچیک زنای چینی فرق بزارم و بگم از اون یکی ناراحت‌کننده تر بود. نمی‌تونستم بفهمم زندگی ِ زنای قایق‌نشین هنگ‌کنگ وحشتناک‌تره یا این زن آمریکایی که داشت سعی می‌کرد یه مرد خواب‌آلود ایتالیایی رو تو دام بندازه!

به نظرم اغلب زنای دنیا دارن راه غلطی رو می‌رن که فقط به عذاب و بدبختی ختم می‌شه!

کلمه‌ها‌ی پیشرفت و استقلال این روزا به دهن همه‌ی زنای دنیا افتاده. هرجای دنیا که رفتم به همین دوتا کلمه برخوردم که مثل سقز تو دهن همه نشخوار می‌شد، بدون اینکه فکر کنن ممکنه باعث دلدرد بشه.

روشنا
۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نام خدا

چندی پیش به صفحه ای برخوردم که صاحب صفحه از حدود 100 روز مانده به تولدش هر روز یادداشتی می نوشت که در کار خاصی رو انجام بده. به این فکر کردم که حدود 40 روز دیگه ( که نمیخوام بگم دقیقا چند روز!) تولدم هست و خواستم این ایده رو به شکل متفاوتی به کار ببرم. قصد دارم در این چهل روز، چهل نامه بنویسم خطاب به چهل تایی که ابن بیست و اندی سال ( که نمیخوام بگم بیست و چندی چون تجربه ثابت کرده اصلا بهم نمیاد ;) ) ارزش این رو داشته که این بیست و چندی سال رو به حساب بیارم. 

اگر تواناییش رو داشتم این نامه رو به دستشون می رسونم و اگر نه، امیدوارم فوتون های روشنایی این حس رو تا همون جایی که هستند به اونها منتقل کنه.انتظار دارم این دوره کمک کنه به اینکه سال بعدی زندگیم رو با بار سبک تری از حرفهایی که همیشه میخواستم بزنم و نزدم شروع کنم. ترس بزرگی که همیشه با منه این هست که قبل از اینکه بتونم اون طور که می خوام خداحافظی کنم مجبور باشم از دنیا برم. حرفهای نگفتنی زیاد هستند، ولی گفتن بعضی هاشون بهتر از نگفتنه! 

اگر فردایی نباشه، میخواهم امروز را به تمامی زندگی کنم و به تمامی حرف بزنم. 

روشنا
۱۴ مهر ۹۶ ، ۰۳:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

بسم رب الحسین - علیه السلام-

 

فتح خون 

شهید مرتضی آوینی

 

باورم نمی شود بعد از این همه سال این پا و آن پا کردن برای خواندن کتاب، آن را در دو تایم یک ساعتی تاسوعا و عاشورای 96 خواندم. دقیقا اتفاقی که هر بار بعد از چنین تجربه ای دارم: ای کاش خیلی وقت پیش آن را خوانده بودم. مقارن شدن مطالعه این کتاب با ایام تاسوعا و عاشورا هم برای خودش اتفاق نابی بود. شما هم سعی کنید تا جایی که می شود در این ایام این کتاب را بخوانید.

این کتاب در واقع مقتلی بود از زبان شهید آوینی و بعد از خواندن کتاب خواهید دانست که بی سبب نیست او را سید شهیدان اهل قلم گفته اند‌. کتاب حجم کمی دارد. خوب توصیف کرده و توضیح و تفسیر داده . با وجود زیبای های ادبی حقایق تاریخی به خوبی نقل شده اند. بخصوص در ایام فعلی حال و هوای خواندن آن متفاوت است. شنیده ام شهید آوینی قبل از به پایان رساندن کتاب به شهادت رسیده اند. کتاب ناتمام نویسنده ای را خواندن جذابیت های خودش را دارد: اگر زنده می ماند چگونه آن را ادامه می داد و تمام میکرد؟! هرچند که این داستانی ست که پایان آن را میدانیم اما ...

به محرم و صفر که میرسیم بعضی ها از کنار گذاشتن شور حسینی برای رسیدن به شعور حسینی می گویند، اینکه حسین (ع) بیشتر از آنکه تشنه آب باشد تشنه لبیک است. اینکه به جای نگاه کردن به زخم هایش باید به افکارش نگریست. این کتاب همه این ها را با هم دارد. بسم الله ...!

 

نسخه های الکترونیکی : 

نسخه اندروید در کتابراه ( لینک در پیوندها) موجود است.

کتاب صوتی نیز با صدای بسیار دلنشین و گرم بهروز رضوی در این کانال تلگرامی وجود دارد.

 

بخش هایی از کتاب:

 

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ‌هایش را می‌پرستند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از کرسی خلافت انسان کامل تختی برای پادشاهی خود ساخته‌اند...

 

 

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟

 

ساحل را دیده‌ای که چگونه در آیینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سرّ آنکه دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

 

چشم عقلی خطابین است که میپرسد: اتجعل فیها من یفسد فی ها و یسفک الدماع،... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامیاینچنین بر او نهادهاند؟

 

اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می‌دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می‌خواند.


پی نوشت : سیر اولم تمام شد !

روشنا
۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم رب الحسین علیه السلام

مرد ایستاد و دوباره رو به عبدالله برگشت. عبدالله به سوی او رفت. گفت: من هم پسر فاطمه را شایسته تر از آن همه برای خلافت مسمانان می دانم اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آنها را آزموده اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش های ابن زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خون خواهی ابن زیاد خون ها خواهد ریخت.

 مرد آرام گفت: آیا حسین بن علی این ها را نمی داند؟!

- اگر می داند، پس چرا به کوفه می رود ؟

مرد گفت: او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخوانده اند تا هدایتشان کند.

 عبدالله گفت: چرا در مکه نماند، آن هم در روز هایی که همه مسلمانان در آنجا گرد آمده اند، آنها نیاز به هدایت ندارند؟ 

مرد گفت:آنها که برای حج در مکه گرد آمده اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می کشتند، چه کسی می فهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد ؟

- عبدالله گفت: می توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفت و گو کند.

مرد گفت:اگر معاویه با گفت و گو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می شود: و اما اگر به یمن با مصر میرفته ... سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد آنداخت و مسلمانان را به فکر.

خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین میپرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می خواهم. و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم، که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟

و رفت. عبدالله مات ماند.وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد:صبرکن، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی! مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت: بهای اسب چقدر است؟

- دانستن نام تو!

مرد سوار بر اسب شد: من قیس بن مسهر صیداوی هستم، فرستاده حسین بن علی!

و تاخت. عبدالله مانند کسی که گویی سال ها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود، به زانو نشست و سرش را به دست ها گرفت.

نامیرا

حسین کرمیار

روشنا
۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

بسم رب الحسین علیه السلام

⁠⁣​​ما پرچمِ خونینِ حق‌طلبیِ مولایمان علی را به دوش می‌کشیم، بی آنکه او را دیده باشیم. ما سلمانِ پارسی و بلالِ حبشی را از اعماقِ قلبمان می‌ستاییم، گرچه هرگز ایشان را ندیده‌ایم.

شرطِ اعتقاد به رهبری، دیدنِ شخصِ رهبر نیست، بلکه دیدنِ نتایجِ اعمال اوست؛ شرطِ پیوستن به یک نهضت، ملاقات با سرانِ آن نهضت نیست، بل برداشتنِ محصولِ مبارزه‌ی افرادِ آن نهضت است.

آقای ما حسین برای این حسین نشده است که ما او را دیده‌ایم، دستش را بوسیده‌ایم، در آغوشش گرفته‌ایم، خاک پایش را سرمه‌ی چشمانمان کرده‌ایم، یا او از نقشه‌هایی که برای رهایی فرزندانش دارد، چیزهایی به ما گفته ... نه ... ما حسین را دوست داریم به خاطرِ آنکه با نامِ او، عِطرِ نجابت در فضا پراکنده می‌شود؛ عِطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابرِ ظلم - از این سو تا آن سویِ جهان، از زمین تا ستارگان ....


حتی اگر حسینی هم وجود نداشت، این عطرِ حسینیِ پیچیده در فضا کافی بود تا ما را به ارادتِ حسین و مرکزِ شهادت بکشاند.

این که دستِ من - دست هایِ من - هرگز به قبای حسین نمی رسد [و] به خاطرِ او شمشیر می‌زنم و به هوای وصلِ او با کرور کرور اجنبی می‌جنگم، حسین را حسین نگه می‌دارد. حسین، حسین نشد برایِ آنکه آفتابِ حضورش، سرمازدگانِ بی پناه را گرم کند، داغ کند و بسوزاند؛ بل حسین شد به خاطرِ حضور ازلی‌اش در ذهنِ هرکس که می‌خواهد در راه عدالت شمشیر بزند.


بر جاده‌هایِ آبیِ سرخ

نادر ابراهیمی عزیز و دوست داشتنی

انتشارات روزبهان؛ چاپ ششم، تابستان ۹۰، جلد اول، کتاب سوم، صفحه‌ی ۳۱۳ و ۳۱۴

روشنا
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نام خدا 

باز هم یک بازی وبلاگی دیگر به میزبانی وبلاگ طلوع من

مقدمه: خوب البته این را همه میدانیم که خوابها دلیلی هستند بر غیرمادی بودن انسان و وجود بعد روحانی، که اگر روحی وجود نمیداشت رفتن به زمان و مکانی دیگر در حینی که جسم شما جای دیگری است محال می نماید. 

اما جدای از این نوع استدلال که به جا نیز هست، من به ارتباط و تاثیر تنگاتنگ جسم بر روح و روح بر جسم اعتقاد دارم. که البته گاهی باعث می شود دوستان تصور کنند که متریالیست و مادی گرا هستم ( که نیستم!) اما در مورد کابوس ها، میخواهم به این نکته اشاره کنم که به جز آن دسته از کابوس هایی که یادآوری اتفاقات به شدت ناگوار گذشته هستند( مثل تصادفات، جراحات و ...) که به شکل مبالغه آمیزی در خوابها دوباره اکران می شوند، دسته دیگر کابوس ها به بیوشیمی بدن ارتباط دارند. خواندن تجربیات دوستان از این بابت هم جالب بود که باز هم به دنیای پدیدارشناسی انسان های دیگر نزدیک شدم و دیدم چقدر دنیاهایمان می تواند شبیه بهم باشد. 

دو کابوسی که از شدت وجشتناکی باعث شده از خواب بپرم@@ و حتی گاهی اینقدر دنیای خواب برایم واقعی بوده که می ترسیدم چشمانم را باز کنم یکی پرت شدن از ارتفاع است و یکی دیگر هم ریخته شدن دندان هایم. که البته خواب پرت شدن از ارتفاع ناشی از کم خونی فقر آهن و خواب ریخته شدن دندان ها ناشی از کمبود کلسیم است. به راحتی با تامین مواد مورد نیاز بدن از چنگال کابوس هایم گریختم!

خواب های آشفته و در هم و برهم را هم معمولا به شکم پر بودن قبل از خواب نسبت می دهند. آن هم به این دلیل که خوابیدن با شکم سنگین باعث می شود سوخت و ساز مغز موقع خواب زیاد شود. دلیل آنکه در طب سنتی هم گفته شده قبل از خواب پنیر را بدون گردو مصرف کرد یا خوردن شیر قبل از خواب نیز همین است. با مصرف این مواد تعادل کلسیم و فسفر در بدن بهم میخورد و با بیشتر شدن میزان کلسیم، فسفر در دسترس سلول های مغزی کاهش می یابد و عملکرد آنها کمتر می شود و باعث می شود خواب آرام تری داشته باشیم. 

موخره: این ارتباط روح و جسم برایم بسیار شگفت انگیز است. اینکه یه اتفاق روانی (خواب دیدن) می تواند هشداردهنده ای برای یک کمبود جسمانی باشد.

البته تجربه هایی هم نشان داده که این خواب های وجشتناک همگی هم نمی توانند منشا جسمی داشته باشند. گاهی هم علامت خطری هستند مربوط به همان بعد روحانی. تا به حال شخصا تجربه این مورد را نداشته ام ! معمولا خوابهایی که میبینم یا جزو همین دسته خوابهای بی هیچ معنی معنوی هستند و یا خوابهایی که صحنه هایی دقیق را از آینده میبینم که از نظر رزولوشن و نورپردازی و جلوه های ویژه :)) کاملا با این خوابها متفاوت هستند. فکر میکنم در مورد دیگران هم این مورد صحت داشته باشد. درنهایت مطلبی که میخواستم به آن اشاره کنم این است که گاهی لازم است قبل از باز کردن کتاب تعبیر خواب و پیدا کردن تفسیرهای ماورایی از خواب هایمان وضعیت جسمی و اتفاقات در حال جریان زندگیمان را بررسی کنیم. شاید این بهترین تعبیر ممکن باشد !!! 



پی نوشت: دنبال کنندگان عزیز شما را به شرکت در این بازی دعوت میکنم. لینک مطلبتان را بفرستید. برای خواندن سر میزنم!
روشنا
۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
به نام خدایی که ...

چندین روز پیش (کمتر از دو هفته قبل) پیامی از یکی از دوستان دریافت کردم که بیمار سرطانی دارند که شیمی درمانی برایشان جواب نداده و برای شفایشان ختم صلوات گرفته اند. من هم به گمان اینکه خیلی زمان هست، سخنرانی ها و روش های درمانی جدید و از این قبیل توصیه ها را برایشان فرستادم. امروز خبر رسید که فوت کردند...

و من فقط به کوتاهی این فاصله فکر میکنم. به اینکه شاید امروز، شاید فردا، شاید هفته دیگر، ماه دیگر، سال دیگر، شاید که نه، حتما یکی از همین روزهایی که می آید نوبت من باشد و به اینکه چقدر فرصت زنده بودن و زندگی کردن کم است. به آیات قرآن فکر میکنم. به اینکه چه قاطعانه تصویر زندگی پس از این زندگی را به تصویر کشیده. به اینکه چقدر همه ما می دانیم آخر این سفر کجاست. به اینکه چقدر با اینکه همه ما  میدانیم، خودمان را به ندانستن می زنیم؛ بجز آن عده محدودی که نه تنها از این پایان فرار نمیکنند که آن را در آغوش میکشند. کسانی مثل شهید حججی، که زندگی و مرگ، آنها را به بازی نمیگیرد بلکه آنها هر دو را به بازی می گیرند و آن را چرخش فرفره ای کودکانه بیشتر فرض نمیکنند. فرفره بازی که همچون منی را مسحور خودش میکند و همچون اویی را به خنده وا میدارد.

زندگی خط پایانی که نیست که برای رسیدن به آن بدویم و بدویم و بدویم و با رسیدن به یک نقطه بخواهیم آن را شروع کنیم. همین ها که میکنیم، زندگی است. زندگی چیزی جز اینها نیست. کمی به اتنهای آن فکر کنیم. به زمانی که این فرفره از حرکت باز می ایستد. به زمانی که این بازی کودکانه تمام می شود و باید زندگی واقعی را شروع کنیم. این بازی خیلی وقت است که ما را به سخره گرفته. بیایید امشب ما هم کمی این بازی کودکانه را به سخره بگیریم. فقط کمی ...!

با خودم می گفتم:
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست 
رود دنیا جاریست 
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است 
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم 
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ 
!!!هیچ


زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند 
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری 
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است 
زندگی شوق رسیدن به همان 
فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی 
ظرف امروز، پر از بودن توست 
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی 
آخرین فرصت همراهی با، امید است 
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک 
به جا می ماند 
  
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ 
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود 
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر 
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق 
زندگی، فهم نفهمیدن هاست 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم 
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم 
پرده از ساحت دل برگیریم 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم 
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست 
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند 
چای مادر، که مرا گرم نمود 
نان خواهر، که به ماهی ها داد 
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم 
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت 
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست 
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست 
من دلم می خواهد 
قدر این خاطره را دریابیم. 

سهراب سپهری

پی نوشت موقت: ممنون میشم اگر فاتحه ای برای شخص مذکور قرائت کنید. یا اگر توفیقی عنایت شد نماز وحشت برایش بخوانید.
روشنا
۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نام پروردگارم

دیروز خودم را میهمان خدا کردم و به او گفتم : خدایا امروز که مهمان تو ام شام  امشبم هم به عهده خودت که میزبانی و تصمیم گرفتم هیچ فکر و نگرانی درباره تهیه شام و غذا نداشته باشم. گفتم برای یکبار هم که شده با قلبی آرام و مطمئن به اینکه خدا می شنود و اجابت می کند از خدا درخواست کنم و به اجابتش مطمئن باشم.

اما از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد که کنسرو تن ماهی و بقیه مخلفات به من چشمک میزد و میگفت: نگران نباش. اگر خدا کاری نکرد، ما هستیم.

و نمیدانم شما تا چه حد با اخلاق خدا آشنایید ! اما اگر اندکی هم او را بشناسید می دانید که چنان نازک دلی است که حتی اگر سر سوزنی اندیشه و فکر و خیال و تصوری را ورای قدرتش بدانید هم می رنجد و شما را به همان اندیشه و فکر و خیال و تصور حواله می دهد.

از قضا، شام دیشب هرچند از رزق و روزی مقرر خدا، ولی آنطور که میبایست و می خواستم نرسید و حواله داده شدم به همان کنسرو تن ماهی و تخم ماهی و بقیه مخلفات و ناامید شدم از اجابت خواسته ای به این کوچکی ...

امشب موقع شام که شد، متعجب شدم از اجابتی که به خاطر ناآرامی من با یک روز تاخیر رسید و سفره ای که در اتاق کوچکمان بی مقدمه پهن شد و از سویی عرق شرم بر پیشانی ام نشست از بی صبری خودم که خلق الانسان عجولا و از سوی دیگر لبخند بر لب که " خدا اجابت کرد! "

امروز به یاد جمله ای افتادم که روزها و هفته ها بر زبانم و ذهن و دلم بود که : به تدبیر خدا و به فضلش باور داشته باش. هر آن و هر لحظه آن را تکرار می کردم. اما هیاهوی این زندگی پر از تهی باعث شد فراموش کنم این مایه آرامش قلبی را که خدا همان مدبری است که طوری چرخ روزگار را میچرخاند که تمام چرخ دنده هایش از بزرگترین تا کوچکترین، از زمخت ترین تا ظریف ترین را در بهترین حالت با هم جفت و جور می کند و می چرخاند؛ دقیق تر از ساعت.

و دیروز و امروز دوباره به خاطر آوردم اگر انسان بودنم دوباره مرا به نسیان وا ندارد. با وجود همه افت و خیزهایی که تا به حال بوده، خدا هیچ گاه، هیچ گاه رهایم نکرده و همیشه ، همیشه بهترین چیزها را برایم رقم زده. نه فقط من. که میدانم برای تک تک آدمها، ذره ذره ذرات عالم چنین است که اگر این چنین نبود تدبیر خدا گونه اش معنایی به وسعت آفرینش و وجود نمی داشت. بیاییم به تدبیر خدا ایمان بیاوریم و به اینکه خدا همان مدبری است که طوری چرخ روزگار را میچرخاند که تمام چرخ دنده هایش از بزرگترین تا کوچکترین، از زمخت ترین تا ظریف ترین را در بهترین حالت با هم جفت و جور می کند و می چرخاند؛ دقیق تر از ساعت.

یاربِّ ...یاربِّ...یا ربِّ...

پ.ن:وقتی که میزبان خداست!^_^

پ.ن2: خوابگاهی هاش می دونند این سفره توی خوابگاه یعنی خیلییییییییی!!! :))


بعدنوشت: گاهی فکر میکنم خدا که همه خوردنی ها و پوشیدنی ها و لوازم و دارایی ها از آن اوست، نخواسته که ما به دنیا بیاییم که نگران فراهم کردن این چیزها باشیم، خواسته به دنیا بیاییم تا با وجود همه این نگرانی ها، همه را در دامان خودش بریزیم و فقط زندگی کنیم! کار،درس، زندگی، خانه، ماشین، پول، لباس و .... همه خودش فراهم می شود. فقط باید یاد بگیریم فراهم شدنش به دست خداست.



قَالَ کَذَٰلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا
 
 ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺣﻘﻴﻘﺖ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻮﻳﺪ ﺩﺍﺩم. ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺗﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﺒﻮﺩﻱ ﺁﻓﺮﻳﺪم.(مریم 9 )

روشنا
۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

به نامش

از بین همه غذاهایی که این مدت امتحان کردم ، بیشتر از همه آش دوغ میدان انقلاب به دلم چسبید!

روشنا
۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

به نامش

بازی وبلاگی از وبلاگ Inside Moster

به دعوت وبلاگ پژوهشگر

روشنا
۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یا من علیه معولی

چند روزی هست که عکس این تسبیح در کنارم نامم اضافه شده. رازی است در آن ، که میخواهم همیشه و همیشه در خاطرم بماند ...

میخواهم در خاطرم بماند گره های چند ساله نخ های تسبیح ...

میخواهم در خاطرم بماند تلاش طولانی و بی حاصلم برای باز کردن گره های در هم تابیده شده چند ساله ...

میخواهم در خاطرم بماند لحظه استیصال، لحظه ای که راهی جز از هم گسستن همه چیز نبود ...

میخواهم در خاطرم بماند یک "خدایا کمک کن" از ته دل ...

میخواهم در خاطرم بماند باز شدن به ناگاه تمام گره ها ...

میخواهم در خاطرم بماند آن معجزه و این شگفتی ...

و میخواهم در خاطرم بماند قدرت خدایی که میتواند گره های چندساله در هم تنیده شده ای که با تدبیر و تلاش من گشوده نشد ، میتواند همه گره های چند ساله در هم تنیده شده را در آنی معجزه آسا بگشاید ...

فقط باید از ته دل گفت : خدایا کمک کن.


پ.ن: از مولانا :  می‌گفت ای خدایا ما را به شهر او بر

                       تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

                       بگذشت چند سالی در انتظار این دم

                       بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

                       یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی

                       گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

پ.ن2 : تسبیح اصل کربلاست.از یکی از دوستان به امانت پیش من مانده است برای یادآوری این خاطره تا مدتی ...


پ.ن3: نظرات پاسخ داده شد . ممنون از حضور دلگرمی بخشتان :)

روشنا
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نام ...

شب است و سکوت است و ماه است و من  
فغان و غم و اشک و آه است و من  

شب و خلوت و بغض نشکفته‌ام  
شب و مثنوی‌های ناگفته‌ام  

شب و ناله‌های نهان در گلو  
شب و ماندن استخوان در گلو  

من امشب خبر می‌کنم درد را 
که آتش زند این دل سرد را  

بگو بشکفد بغض پنهان من  
که گل سرزند از گریبان من  

غرورم نمی‌خواست این سان مرا  
پریشان و سر در گریبان مرا  

غرورم نمی‌دید این روز را 
چنان ناله‌های جگر‌سوز را 

نه، این دل سزاوار ماندن نبود  
سزاوار ماندن، دل من نبود  

من از انتهای جنون آمدم  
من از زیر باران خون آمدم  

هلا، دین‌فروشان دنیا‌پرست! 
سکوت شما پشت ما را شکست  

چرا ره نبستید بر دشنه‌ها؟ 
ندادید آبی به لب تشنه‌ها 

خموشید و آتش به جان می‌زنید  
زبونید و زخم زبان می‌زنید  

کنون صبر باید بر این داغ‌ها 
که پر گل شود کوچه‌ها، باغ‌ها


علیرضا قزوه

با بیش از اندکی تصرف و تلخیص

پ.ن: التماس دعا دارم. برای خودم و برای حال خوب همه حال های ناخوب...


روشنا
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نام خدا

قسمت سوم

امروز به تنهایی سری زدم به پاتوق کتاب ( چهارراه کالج) که برایم واقعا پاتوق کتاب بود. اما متاسفانه فضای قبلی را برای مطالعه کتاب نداشت. ولی همچنان کتابهای مورد علاقه ام برای خواندن را در آنجا توانستم پیدا کنم.

کتاب رشد و حرفهای مولا را خریدم البته به خودم قول دادم حتما سریع تر آنها را بخوانم و مجددا برای خرید بقیه کتابها به آنجا برگردم .

روشنا
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر