خودم اینجا دلم پشت سر قافله

بسم رب الحسین علیه السلام

اینقدر زیبا بود که حیفم اومد به اشتراک نگذارم: اینجا

۱ نظر ۰ لایک :)

چند کلام حرف حساب دیفرانسیلی با خدا

یا من یعلم ضمیرالصامتین
نمودار زندگی آدمهای معمولی معمولا یه سری نقاط ماکزیمم و مینیمم ( همان اوج و قعر خودمان که نه، خودتان!) دارد و یک سری نقاط عطف.
نقاط ماکزیمم اونجایی هست که بالاتر از اون نیست. نقاط مینیمم اونجایی هست که پایین تر از اون نیست و نقاط عطف هم اونجایی که درست توی یه لحظه تقعر زندگیت برمیگرده و به قول خودمان که نه، خودتان زندگی زیر و وارو میشه.
گاهی وقتی همه چی داره میرسه به یه ماکزیمم یعنی جایی که فکر میکنی دیگه امکان نداره بهتر از این بشه یه دفعه خدا به حالی بهت میده و مشتق دوم زندگیت رو مثه کیلومترشمار یه ماشین صفر میکنه و اوج میگیری میری بالاتر از اونجایی که میتونستی باشی و به قول خودتان که نه، خودمان نمودارت دارای نقطه عطف میشه. 
گاهی هم وقتی همه چی داره بدتر از بد میشه و ته ِ تِه دنیا میفتی توی یه چاه ناامیدی و تا ته ِ تهِ اون چاه میری که به تهش برسی و میبینی ته نداره و از اون پایین دلت میخواد فقط یه روزنه نور پیدا بشه که حداقل بوی بهبود ز اوضاع جهان بشنوی و داری فکر میکنی دیگه بدتر از این نمیتونه بشه یه دفعه خدا یه حالی ازت میگیره و مشتق دوم زندگیت رو صفر میکنه و نمودار زندگیت نقطه عطف میگیره و از تقعر مثبت میری تو تقعر منفی و پایین تر و پایین تر و پایین تر....
اولین نقطه عطف زندگیم بی شک قبولی دانشگاه بود. نه فقط به خاطر خودش. بلکه به خاطر آدمها و اتفاقات خوبی که به واسطه اون برام اتفاق افتاد .‌روزهایی بود که تو هر قدمیکه برمیداشتم فارغ از اینکه اون روز روز خوشی بوده یا روز ناخوشی روز موفقی بوده یا روز ناموفقی توی دلم داد میزدم که خدایاااا همینه! همین بوده اون چیزی که همیشه ازت میخواستم. شکرت به خاطر محقق کردن آرزوهام. اما امان از این محور افقی زمان که چنان می رود نمودارکشان که ما زهر تنهایی چشان اونم با صدای خود آقای افتخاری!!

دومین نقطه عطف زندگیم قطعا هفت فروردین ۹۵ بود. البته اینو الان میفهمم. چشمم به تقویم میفته و میبینم ۷ فرودین چه تاریخ آشناییه. پارسال این روز بارونی بود. نمیدونم امسال هم بارون بیاد یا نه ...الان  که یکسال از اون روز میگذره و من وقایع این یکسال رو برای خودم مرور میکنم. درست تو روزهایی که فکرمیکردم از این بدتر دیگه نمیشه یه نقطه عطف و برو جواب حدت رو توی منفی بی نهایت پیدا کن و دست خدا به همراهت که نه، تنها برو تا تهش ...
خدایا رسیدم به جایی که اسمش منفی بی نهایته و میگن نمیشه بهش رسید. بیا و تو دفتر ریاضی سال ۹۶ قلمت رو برام دست بگیر و با یه تغییر متغیر و یه ضریب درست مشتق اول زندگیم رو برام صفر کن تا این روزا برام بشه مینیمم و درست تو لحظه ای که باز قراره فکر کنم از این بهتر دیگه نمیشه یه حالی بده و مشتق دومم رو هم صفر کن و با یه نقطه عطف جانانه منو از ته این چاه بکش بالا و بالا و بالاتر ...
خدایا ماه رجب و شعبان و رمضانت نزدیکه. فصل فصل مشتق گیری از بنده هاته. خودمو و مشتق اول و دومم هر سه تایی جوری مطلقا منفی بی نهایتیم که هیچ ریاضیدانی نمیتونه معادله اش چه جور معادله ایه. حلّم کن خدایا. بذار جواب بگیرم ازت . بذار جواب بدم واست . من شاید ظاهرم کتانژانتی باشه ولی باور کن ته دلم منظورم به تانژانته. خدایا این دیاگرام امسال ازت مثبت بی نهایت شدن رو میخواد. همون جایی که میگن نمیشه بهش رسید ولی تو بنده هات رو به اونجا میرسونی. خودمو و تمام مشتقاتم رو مثبت کن. 
جوابم نکن خدایا...
حلم کن.

+بشنوید.  نذار زندگیم راحت از هم بپاشه ، جوابم نکن مردم از بی جوابی ¡¿

پی نوشت: محض خالی نبودن عریضه :

۲ نظر ۰ لایک :)

می توانم آیا نبارم من؟

به نامش

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم


دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یکدم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد


خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت در شبانگاهی

به بزم غم دیدگان تری،جان پر شرری،شعله آهی


بیا ساقی تا بدست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی

به داد دل ای قرار دلم، نوبهار دلم می رسی پس کی؟


چو آن ابر نو بهارم من 

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


نه تنها از من قرار دل می رباید این شور شیدایی

جهانی را دیده ام یکسر،دیده ام یکسر غرق دریای ناشکیبایی


بیا در جان مشتاقان گل افشان کن،گل افشان کن

به روی خود شب ما را چراغان کن،چراغان کن


چو آن ابر نو بهارم من

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


ساعد باقری


+بشنوید با صدای عبدالحسین مختاباد

۲ نظر ۱ لایک :)

چهار میثاق

به نامش

چهار میثاق

دون میگوئل روئیز

مترجم: دل آرا قهرمان

راوی : نیما رئیسی

این کتاب صوتی را برای بار دومی بود که گوش میدادم. همانطور که با خودم قرار گذاشتم چندین بار دیگر هم به آن گوش دهم. همانطور که از اسم کتاب پیداست چهار میثاق در کتاب بسته می شود برای رهایی از احساسات منفی که مادر آنها ترس معرفی شده و سرشار کردن خود و زندگی و جهان از عشق. 

برای یادآوری شخصی از بخش های آن خلاصه ای تهیه کردم که البته بعضی از کلماتش به زبان خودم و برمبنای آموخته های قبلی ام نوشته شده اند اما اگر احیانا از جمله ای از آن خوشتان آمد توصیه میکنم حتما این کتاب را بخوانید یا کتاب صوتی اش را بادصدای فوق العاده ی نیما رئیسی گوش دهید. قطعا  لذت خواهید برد. 

قسمتی از کتاب را در اینجا برایتان بارگذاری میکنم. این آخرین بخش کتاب است که بعد از بستن تمام میثاق ها برای پایداری در آنها راهکارهایی ارائه می دهد و این آخرین راهکار است. امیدوارم مفید باشد. برای من که جذاب بود. مخصوصا این قسمت چرا که من را به یاد یکی از کلیپ های صوتی شهید آوینی با عنوان "بمیرید پیش از آنکه بمیرید" انداخت.

دریافت
حجم: 14 مگابایت
ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک :)

سیر مطالعه کتابهای شهید مطهری

به نامش

سیر آسان به مشکل کتابهای استاد


دریافت فایل معرفی سایر سیرهای مطالعاتی کتابهای شهید مطهری
حجم: 7.2 مگابایت


۱ نظر ۰ لایک :)

از دیار حبیب

به نامش

از دیار حبیب

سید مهدی شجاعی

این کتاب رو یکی دو سال پیش از یکی از دوستان خوبم هدیه گرفتم که خیلی دوستش داشت و میگفت کتابی هست که تو قفسه های کتابخونه شون تکرار شده و به تعداد آدمها کتاب از دیار حبیب هست توی قفسه ها :)

سبکی که سید مهدی شجاعی برای روایت داستان اهل بیت انتخاب کرده سبک موفقی شده و عجیب نبود که در مقاله ای خواندم کشتی پهلو گرفته جزو ده کتاب پر فروش تاریخ کتاب ایران است و مدام تجدید چاپ شده.

اما داستان حبیب ... داستان عجیبی است. حبیب بن مظاهر از آن شخصیت هایی است که همزادپنداری با آنها حداقل برای من کار دشواری است. اگر من در کربلا بودم و بخت یارم میشد و دیده بصیرتی داشتم که راه حق را از باطل بشناسم و جزو سپاه یزید نباشم شاید نهایتا میشدم فضیل که تا ظهر عاشورا با امام بود و بعد امام را رها کرد چون با امام شرط کرده بود تا وقتی در کنارت میمانم که بدانم ماندنم به زنده ماندنت کمک میکند اما وقتی شهادت امام را قریب به یقین دید به جای آنکه فدایی آستانش باشد از امام جدا شد و رفت. یا اگر کمی عاقل تر و دردانه تر باشم میشوم حر که بنده روسیاه و گناهکارم اما در آخرین لحظه به راه راست در می آیم . ( که البته در مورد حر هم این درست نیست که در آخرین لحظه متحول شده باشد. حر از همان لحظه ای که به عنوان اولین نفر راه را بر امام بست ندایی میشنید که او را به بهشت بشارت میداد و او در نهایت آن ندا را لبیک گفت ) اما حبیب ... داستان حبیب داستان غریبی است.  حبیب کسی است که امام خودش او را به کربلا دعوت کرده ، مثل زهیر ... و حقارت و کوتاهی فکر من به بلندای عظمت چنین فردی نرسیده و هیچ گاه هم نخواهد رسید ...خوشا به حال تو حبیب ...خوشا به حال تو ...


دانلود کتاب در تمامی فرمتها

ghbook.ir/index.php?option=com_mtree&task=viewlink&link_id=9645&lang=fa


قسمتی از متن کتاب :

به سمت در می رود و وقتی باز می گردد، دستهایش که دو سوی نامه را گرفته اند، از شدت شعف می لرزد:

بسم الله الرحمن الرحیم

از: حسین بن علی

به: فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر

اما بعد؛

ای حبیب! تو نزدیکی ما را به رسول الله نیک می دانی و بیشتر و بهتر از دیگران ما را می شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نکن. جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.

زن، گریه و خنده و غبطه را به هم می آمیزد و نجوا می کند:

فدای نام و نامه تو ای امام! خوشا به حالت حبیب! گوارا باد بر تو این باران لطف. کاش نام من هم به زبان و قلم محبوب می آمد. کاش لحظه ای یاد من هم در خاطره او جاری می شد. کاش یک بار مرا هم به نام می‌خواند. به اسم صدا می کرد. بال در بیاور مرد! پرواز کن حبیب! ببین امام به تو چه گفته است! ببین امام با تو چه کرده است. ببین امام، چه عنوانی به تو کرامت فرموده است! ای شوی من! ای شوی ففیه من! برخیز که درنگ جایز نیست. اما... اما درنگ کن. یک خواهش. یک درخواست. یک التماس. وقتی به محبوب رسیدی، سلام مرا به او برسان؛ دست و پای او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیز تو است! که تو را بسیار دوست می دارد.

پی نوشت : از این دست کتاب ها !
۱ نظر ۲ لایک :)

سیری برای سیر (2)

به نامش

چند روزی می گذرد از پست "سیری برای سیر (1) " که در آن یک سیر داستانی متناسب با روزهای عاشورا معرفی کردم و امروز به نظرم رسید سیر دیگری متناسب با این روزها معرفی کنم با کمی فاصله از فضای داستان . ضمن اینکه به کار بردن کلمه سیر هم شاید درست نباشد چون ترتیب و اول آخر آن را درست نمیدانم. بیشتر به عنوان یک لیست پیشنهادی برای مطالعه به آن نگاه کنید.

البته به جز تفاوت محتوایی تفاوت دیگری هم هست و آن اینکه کتابهای سیر اول را خوانده بودم و کتابهای این سیر خودشان در سیر مطالعه ام قرار دارند. پس اول از همه دعا میکنم بتوانم قبل از تمام شدن این ایام نگاهی به آنها بیندازم و دوم از شما هم خواهش میکنم اگر تجربه ای از خواندن آنها دارید و یا پیشنهاد دیگری برای اضافه کردن به این فهرست مد نظرتان هست ، بیان کنید که با گوش جان که نه ، با چشم دل میخوانم :)


1- حماسه حسینی - شهید مطهری جلد اول    جلد دوم

2- مبارزه پیروز - شهید بهشتی ( معرفی کتاب در وبلاگ پژوهشگر )

3- درسی که حسین به انسانها آموخت - شهید هاشمی نژاد

4- مقتل لهوف


۳ نظر ۲ لایک :)

زورق غم

به نامش

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان
بر موج غم نشسته منم  

در زورق شکسته منم

        ای ناخدای عالم

تا نــام من رقم زده شد

یکباره مهر غم زده شد

  بر سرنوشت آدم

تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار مستی و بد نامیها

 

حکایت از که کنم؟

شکایت از چه کنم؟

که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام


معینی کرمانشاهی
+بشنوید با صدای سالار عقیلی
۱ نظر ۱ لایک :)

یک حال خوب اردیبهشتی!

به نامش

شاید عنوان مطلبم را با کمی شیطنت انتخاب کرده باشم . راستش نیامده ام که درباره داشتن حال خوب بنویسم. بلکه میخواهم درباره برنامه های دکتر بابایی زاد از جمله اردیبهشت و حال خوب صحبت کنم. پس پیشاپیش عذر میخواهم بابت این عنوان اغواکننده و دعوت میکنم مطلب را تا پایان بخوانید چون میخواهم درباره یکی از سازنده ترین تجربه هایم در زندگی صحبت کنم.

بالاخره موفق شدم صحبت های دکتر بابایی زاد در مجموعه " اردیبهشت " را تمام و کمال گوش کنم. از اواخر سال 93 به طور کاملا اتفاقی و موقع جا به جا کردن کانالهای تلویزیون با دکتر بابایی زاد آشنا شدم و از همان موقع مباحث ایشان را از اول دنبال کردم و برای خودشناسی خودم روند منظمی پیدا کردم و با آن پیش رفتم. البته میشد خیلی زودتر از این یک سال و نیم که وقت کذاشتم هم این 85 جلسه نیم تا یک ساعته را گوش کرد اما از آنجایی که کلا عاشق غرق شدن در چیزهای مورد علاقه ام هستم مخصوصا اگر ربطی هم به خودم و دنیای درونم داشته باشد خیلی آهسته آهسته پیش رفتم و حتی گاهی هفته ها به صحبت هایی که شنیده بودم فکر میکردم . بالاخره امروز اردیبهشت را تمام کردم و جلسات حال خوب را شروع کردم که البته با سرعت بیشتری پیش خواهد رفت. چون به قدر کافی در مرحله قبل انرژی پتانسیل ذخیره کرده ام که الان بتواند انرژی جنبشی مورد نیازم را تامین کند ! 

یک اصل در روانشناسی هست که میگوید :  شخص وقتی دست به تغییر و بهبود خودش می زند که به تجربه " آها" رسیده باشد. تجریه " آها " یک جور خودآگاهی آنی بر یکی از جنبه های پنهان رفتاری - فکری یا احساسی است . این تجربه "آها" می تواند با هر چیزی ایجاد شود " یک حرف ، یک برنامه ، یک کتاب ، یک تابلو نقاشی ، یک قطعه موسیقی ، یک بیت شعر یا هر چیز دیگری که بتواند برون دادی از جهان درون انسان باشد. حتی اگر بخواهیم در فرد دیگری تغییر ایجاد کنیم ، این تغییر از هیچ راه دیگری به طور پایدار ممکن نیست مگر اینکه به فرد کمک کنیم به تجربه آها برسد . با کنترل ، نصیحت ، خشم ، جو دادن یا هر راه دیگری ممکن است هیجانی در فرد ایجاد کنیم که باعث شود تغییری در اون صورت گیرد اما تا فرد خودش به تجربه آها نرسیده باشد این تغییر پایدار نخواهد بود.

میخ کوب شدن پای برنامه های دکتر بابایی زاد هم نتیجه همین تجربه آها با شنیدن یک جمله از ایشان بود !

اما بحث تحلیل رفتار متقابل که یکی از جذاب ترین بحث هایی است که پیگیرش هستم با شناخت ساختارها و کارکردهای درونی مغز در سه قالب ( کودک درون - بالغ درون - والد درون ) کمک میکند به اینکه بتوانیم در درجه اول خودمان را بشناسیم و تحلیل کنیم که هر کدام از فکرها ، رفتارها یا احساسات ما مربوط به کدام وجه درونی ماست  و در درجه دوم با تحلیل همین وضعیت در فرد مقابل بتوانیم درک بهتری از شرایط رابطه داشته باشیم و در نهایت رابطه بهتری با خود ، دیگران و جهان بیرون خودمان برقرار کنیم. 

 البته دکتر بابایی زاد در ادامه شناساندن این سه وجه مهارها و اجازه های روانی و همین طور رانه ها و بعضی از بازی های روانی را هم از بحث تحلیل رفتار متقابل بیان کردند که جذابیت بیشتری به بحث افزود.

این مجموعه درسها و تجربه های زیادی برایم داشت. بیشتر از هرچیز کمک کرد که از خودم درک بهتری پیدا کنم و با درک دیگران بتوانم خیلی از مهارت های ارتباطی ام را بهبود دهم. اما از بین همه چیزهایی که یاد گرفتم از این مطالب میتوانم به عنوان تاثیرگذارترین مطالب نام ببرم :

اولین و مهمترین مسئله : واقعیت دریافت تو از واقعیت است. هر کس بسته به شرایط فکری و احساسی خودش از واقعیت پیرامونش درک و دریافتی میکند که همه واقعیت نیست اما بسته به بالغ بودن آن فرد و اینکه چقدر آدم اکنون و اینجا است میتواند به واقعیت نزدیک تر شود.  هرچه انسان درک نزدیک تری به واقعیت موجود داشته باشد میتواند تصمیم های بهتری بگیرد و در زندگی اش موفق تر و شادتر باشد . این مسئله به من کمک کرد که حجم زیادی از قضاوت ها و پیش داوری هایم را کم کنم و هر بار درباره رفتار و گفتار هر کسی دریافتی منفی دارم با خودم میگویم : واقعیت ، دریافت تو از واقعیت است ! شاید گمانی که میبری درست نباشد. و با درمیان گذاشتن فکرم با فرد مقابل از او توضیح میخواهم و اکثر وقت ها : قضیه خیلی ساده تر از چیزی است که من فکر میکردم !

دومین مسئله که اهمیتش از اولی کمتر نیست این است که دنبال کردن این بحث به خودشناسی من کمک زیادی کرد. تا قبل از این خیلی وقت ها حال خودم را نمی فهمیدم. اصلا توجهی نداشتم به اینکه الان چه احساسی دارم و اصلا چرا این احساس را دارم ! و همین باعث میشد با جرقه ای از یک احساس ناخوب ، انباری از هیجانات و احساسات ناخوب دیگر یک دفعه گر بگیرد و آتش به جانم بزند.

هرچه یک احساس رو بیشتر انکار کنید و بیشتر بخواهید آن را حس نکنید و به عمق ذهنتان بفرستیدش ، آن احساس بیشتر می شود و قوی تر و احتمال اینکه منفجر شود و بدتر بالا بزند بیشتر است. همانطور که دبی فورد  در مورد خوشناسی در کتاب نیمه تاریک وجود می نویسد : هرآنچه که در برابر آن مقاومت کنید تداوم میابد. پس هر حسی ، حتی احساسات ناخوب مثل ناراحتی ، خشم ، ترس ، ناامیدی ، حسادت ، تنهایی و ... نیاز دارند که احساس شوند. مثل بچه ها! نباید آن ها دعوا کرد یا با اونها قهر کرد . چون اینطوری بیشتر لجباز می شوند و بدتر اعصابتان را خورد میکنند ! باید به آنها هم توجه کرد . آن ها را حس کرد. آنها را زندگی کرد . اگر به اندازه کافی به آنها نوازش برسانیم در پس توی ذهنمان میروند ساکت و آرام می نشینند و با اسباب بازی هایشان بازی میکنند و اگر جایی به آنها نیاز داشتیم با زبان خوش می آیند و با زبان خوش می روند. اما کنترل ما را در دست نمیگیرند. درست است که آنها احساسات ناخوبند اما به هر حال جزئی از ما هستند و قدم اول در خوشناسی دوست داشتن خود و پذیرفتن خود به شکل فعلی است. و این به این معنا نیست که قرار است همین طور و در همین سطح بمانم. اما رشد شخصیتی پیدا کردن و بهبود یافتن جز با پذیرش بی قیدو شرط خود ممکن نیست.

معجزه تحلیل رفتار متقابل برای من این بود که من الان با همه احساساتم دوستم و همه اونها رو دوست دارم . به هرکدوم اسمی دادم و همه رو به اسم و قیافه میشناسم. برای همین موقعی که ناراحتم یا دلتنگم "عصبانی" کوچولوی من نمیتونه بیاد خودش رو جای اون دوتای دیگه جا بزنه. ناراحتی یا دلتنگیم رو صدا میزنم. بغلش میکنم . نوازش میکنم و بهش میگم : خوب دیگه . اگه به اندازه کافی نوازش شدی برو به بازیت برس و خودم هم به کارم میرسم نه اینکه مثل قبل یه هفته تمام از زمین و زمان عصبانی باشم و به در و دیوار بکوبم و بگم : اصلا نمیدونم چم شده ! 


همه این ها کمک کرده که نشتی های انرژی روانیم برطرف بشه و انرژیم رو بذارم برای کارها و چیزهای دیگه ای که دوست دارم. برنامه حال خوب هم که الان در حال پخشه در مورد همین مورد همین خودشناسی هست که امیدوارم بتونم زودتر این مجموعه رو هم تکمیل کنم و یک پله بالاتر برم. دوست دارم در مورد تحلیل رفتار متقابل بیشتر بنویسم مخصوصا اینکه در پست های قبلی هم چند جا قولش رو دادم که بعضی مسائل رو در حد آموخته های خودم از دیدگاه خودم تحلیل کنم. امیدوارم که عمری باقی باشه تا یه بخشی از اهدافم رو عملی کنم.

لینک برنامه های اردیبهشت دکتر علی بابایی زاد از سایت من خوبم تو خوبی ( صوتی و تصویری به صورت دسته بندی شده همراه متن خلاصه جلسات - رایگان و قابل سفارش )

لینک برنامه های دکتر بابایی زاد از سایت مشاور فا ( صوتی و تصویری - بدون دسته بندی بر اساس برنامه - رایگان) 


۳ نظر ۱ لایک :)

Deep Dark Fears

به نامش 

Deep Dark Fears

by 

لینک دانلود کتاب با فرمت jpg

لینک دانبود کتاب با فرمت PDF

یک کتاب تصویری ، یا بقول خودم آبنباتی! ( که شیرینه و زود هم تموم میشه !) که 101 ترس عجیب و مسخره و در بعضی موارد دلخراش و مورمور کننده آدمها را در کنار هم چیده بود. 

نمیدونم دلیل خوندنم به ترغیب بقیه برای خوندن این کتاب کمک کنه یا نه ، ولی بیانش میکنم. من خودم همیشه دوست دارم بدونم آدمهای دیگه چطور فکر می کنند . نه اینکه بخوام قضاوتی داشته باشم یا مقایسه ای کنم یا حتی بخوام خودم رو تغییر بدم ( البته در بعضی موارد تلنگرهایی برای تغییر زده میشه اما غالبا این طور نیست) . به این دلیل که برام مسحورکننده است که ما آدمهای دوپا با این همه شباهت فیزیولوژیک و حتی جامعه شناختی که با هم داریم چقدر میتونیم ایده های مختلف و متفاوتی داشته باشیم. و در بعضی موارد برام جالبه که ما آدمها با این همه تفاوتی که از نظر سبک زندگی، فرهنگی ، سنی و چه و چه با هم داریم چقدر دنیاهامون میتونه بهم نزدیک باشه و تجربه ها و افکار مشابهی داشته باشیم. همین هم باعث شد این کتاب رو بلافاصله دانلود کنم و شروع کنم به خوندنش. 

کتاب طور خاصی نوشته نشده و همه مطالب فقط با موضوعیت همین ترس ها جمع آوری شدند. اما برام جالب بود که بعضی مسائل و اتفاق ها که به نظر من برای خیلی از ماها حل شده است برای خیلی های دیگه صورت مشخصی نداشته و باعث ترسشون شده ( یا شاید هنوز هم میشه) مثلا در مورد مرگ ، روح ، تناسخ و چیزهایی مثل این تکلیف ما روشن بوده و هست. تناسخ از نظر عقلی رد میشه، روح انسان بعد از مرگ از بدنش جدا میشه و به دنیای دیگه ای میره. ولی این نگرش نگرش منه ! و انسانهای دیگه روی این کره خاکی طور دیگه ای در این مورد فکر میکردند ( یا میکنند) 

جالب بود که خیلی از ترس های بچگی ها قوطی بگیر بنشونی بودند که بزرگترها در بچگی به دست بچه ها داده بودند. فکر میکردم فقط ما هستیم که بچه ها رو از موجودات خیالی یا اتفاقات خیالی می ترسونیم و براشون اژدر پشمک به سر ، یه سر و دو گوش یا دیگ به سر توصیف میکنیم ! 

نکته دیگه اینکه اکثر ترس ها همه از اتفاقاتی بود که نیفتادند و همه ترس ها ترس از "اتفاق افتادن" ماجرا بود. به نظر من (که البته نظر خودم نیست و اول از همه فرمایش مولا و بعد هم از آموزه های روانشناسی است ) در اینجور مواقع بهتر هست فرض کنیم اون اتفاق در واقعیت افتاده یا اصلا خودمون اون اتفاق رو در واقعیت پیش بیاریم تا مطمئن بشیم چنین اتفاقی نخواهد افتاد. مثلا یکی از ترس ها این بود که " میترسم شبها دست و پاهام از تخت بیرون بمونه چون فکر میکنم یه گیوتین میاد و اونها رو قطع میکنه! " یا چیزهایی شبیه به این . 

در نهایت به نظرم کتابی بود که به یک بار خوندنش می ارزید ! 

مطلبم رو با حدیثی از حضرت عشق، مولا علی-ع- به پایان می برم : 

امام علی ع : هر گاه از چیزی می ترسی خود را در آن بیفکن 

که گاهی ترسیدن از آن چیز مهم تر از واقعیت خارجی است

حکمت 175 نهج البلاغه




۲ نظر ۳ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان