نوروز بمانید که ایام شمایید

یا من یعلم ضمیر الصامتین


نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید


پیرایه یغمایی


پی نوشت: این هم یکی دیگر از غزل هایی است که در فضای مجازی اشتباه ارجاع داده شده و سهوا منسوب به مولانا ذکر شده‌که این طور‌نیست.


۳ نظر ۰ لایک :)

می توانم آیا نبارم من؟

به نامش

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم


دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یکدم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد


خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت در شبانگاهی

به بزم غم دیدگان تری،جان پر شرری،شعله آهی


بیا ساقی تا بدست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی

به داد دل ای قرار دلم، نوبهار دلم می رسی پس کی؟


چو آن ابر نو بهارم من 

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


نه تنها از من قرار دل می رباید این شور شیدایی

جهانی را دیده ام یکسر،دیده ام یکسر غرق دریای ناشکیبایی


بیا در جان مشتاقان گل افشان کن،گل افشان کن

به روی خود شب ما را چراغان کن،چراغان کن


چو آن ابر نو بهارم من

به دل شوره گریه دارم من

می توانم آیا نبارم من؟


ساعد باقری


+بشنوید با صدای عبدالحسین مختاباد

۲ نظر ۱ لایک :)

تماشا

به نامش
آدم از یک جایی به بعد
دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،
از آدم ها فاصله نمیگیرد
از هیچ کس، دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند
غصه نمی خورد
از حرف کسی نمی رنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد،
به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای، حرفی، رنگ پیراهنی
حواسش را پرت نمی کند.
آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند،
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بی قرار نمی شود.

می دانی؟
آدم از یک جایی به بعد
فقط تماشا می کند ...


یک لیوان آب برایم میاوری؟
بابک زمانی
۱ نظر ۰ لایک :)

باز نشر - پاییز لفظ دیگر: من دوست دارمت

به نامش

پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من ، عزیـــز غــم انگیز برگریـــز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

سید مهدی موسوی

۲ نظر ۱ لایک :)

به خاطر خودت میگویم

به نامش

به خاطر خودت میگویم

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی خرید کردن را

تنهایی خوابیدن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود

از همه این چیزها جا نمانی

به خاطر خودت میگویم

ساز بزن

که انگشتانت به وقت نبودنش

چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد

که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی

به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی

سبز و روشن و زنده نگه دار

که کاشانه ات آرامشکده ات باشد

به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی کردن عادت کن

که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری

به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش

که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی

که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود

به خاطر خودت میگویم

ورزش کن

کتاب بخوان

بنویس

موسیقی گوش کن

برقص

که انرژی نهفته در درونت را

به سمت درستی هدایت کنی

به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت

بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست

که یادت باشد زندگی شوخی به اشتباه جدی گرفته شده ماست

به خاطر خودت میگویم

خودت را ببخش

که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری

حق دوباره شروع کردن را

به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن

که نترسی

که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی

به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش

که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود

که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند

که تو مالکیت بی قید و شرطتت را

بی قید و شرط واگذار نکنی

به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

که از حالا

برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی

پریسا زابلی پور

۰ نظر ۰ لایک :)

حزب اللهی بودن

به نامش

فحش اگر بدهند آزادی بیان است،
جواب اگر بدهی بی فرهنگی است!

سوالی اگر بکنند آزاد اندیشند،
سوال اگر بکنی تفتیش عقاید!

تهمت اگر بزنند در جستجوی حقیقتند،
جواب اگر بدهی دروغگویی!

مسخره ات بکنند انتقاد است،
جواب اگر بدهی بی جنبه ای!

اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،
اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی!

حزب اللهی بودن” را با همه تراژدی هایش دوست دارم.

                                                              سید مرتضی آوینی

برگرفته ازhttp://bachehayeghalam.ir/minimal/

۰ نظر ۱ لایک :)

از پشت کوه آمده

به نامش

چه می دانستم اینور کوه

بایدبرای ثروت، حرام خورد

برای عشق، خیانت کرد

برای خوب دیده شدن، دیگری را بد نشان داد

وبرای به عرش رسیدن، باید دیگری را به فرش کشاند...

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم ،

می گویند: "از پشت کوه آمده ای!"...

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم وتنها دغدغه ام سالم بازگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد

تا اینکه اینور کوه باشم و گرگ وار انسانیت را بدرم!

استادمحمدبهمن بیگی

۲ نظر ۳ لایک :)

حرف حساب !

۱ نظر ۱ لایک :)

کار کار توست ...

به نامش

از باران الطاف بی نهایت تو که نه 

ولی از کویر دلم ناامید شدم . . . 

"تو که رقص فریبنده سراب را در مقابل چشم های عطشناک آب می فهمی "

"تو باید کاری بکنی"

"کار ، کار توست خدایا "

 

سید مهدی شجاعی

( فکر میکنم باید از کتاب صمیمانه با جوانان وطنم باشد ولی مطمئن نیستم )

۰ نظر ۰ لایک :)

...این جا نبودن

به نامش

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم

و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام 

و این جامه بر من تنگی می کند. 

این کفش تنگ و بی تا بی قرار!

چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن.

دکتر شریعتی

۰ نظر ۰ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان