مقالات شمس

به نامش

فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم؛ 

این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند

 و به راستی غمگین. 

با مردمان به نفاق می‌باید زیست، 

تا در میان ایشان با خوشی باشی. 

همین که راستی آغاز کردی، 

به کوه و بیابان برون می‌باید رفت 

که میان خلق راه نیست.

مقالات شمس

شمس تبریزی

۲ نظر ۱ لایک :)

تذکره الاولیا- یحیی معاذ

به نام خدا

و گفت: خداوندا! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو.


و گفت: الهی!چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی‌بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می‌کنم تو همچنان عطا می‌دهی. پس من نیز اگر چه گناه می‌کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.


و گفت: الهی!اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می‌توانی که گناهم بیامرزی.


و گفت: الهی! هرگناه که از من در وجود می‌آید دو روی دارد. یکی روی به لطف تو دارد؛ و یکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد.


و گفت: الهی! به بدکرداری که مراست از تو می‌ترسم، و به فضلی که توراست به تو امید می‌دارم. پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست.


و گفت: الهی! بر من بخشای زیرا من ز آن توام.


و گفت: الهی! چگونه ترسم از تو؟ و تو کریمی. و چگونه نترسم از تو؟ و تو عزیزی.


و گفت: الهی! چگونه خوانم تو را؟ و من بنده عاصی. و چگونه نخواهم تو را؟ و تو خداوند کریم.


و گفت: الهی! ترسم از تو زیرا که بنده ام و امید می‌دارم به تو. زیرا که تو خداوندی.


و گفت: الهی! تو دوست می‌داری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم؟

۱ نظر ۲ لایک :)

نیمه تاریک وجود در مثنوی معنوی

یا من یعلم ضمیرالصامتین 

نیمه تاریک وجود

دبی فورد

مترجم : فرناز فرود

(لطفا فقط همین ترجمه ! پی دی اف با کیفیتی از کتاب هم موجود نیست. گشتیم نبود. نگردید که نیست)

مدتهاست که کتاب "نیمه تاریک وجود " اثر دبی فورد را خوانده ام و میخواستم در موردش مطلبی بنویسم اما فرصتش دست نمی داد . این کتاب به طور کلی در مورد یک مکانیزم دفاعی ضمیر ناخودآگاه یه اسم "فرافکنی" صحبت میکند. صبحت کردن در مورد این مسائل نیاز به زمانی بیشتر از یک پست وبلاگی دارد اما برای آنکه به اصل مطلب بپردازم سعی میکنم به طور خلاصه کلیتی از آن را بیان کنم. هرچند که این کلی گویی باعث از دست رفتن عیار علمی این بحث خواهد شد اما امید اندکی دارم که بتوانم ضمن این مطلب برای خوانش این کتاب مفید و دوست داشتنی از شما دعوت کنم.


+ بر اساس یکی از نظریه های علم روانشناسی ذهن انسان از سه قسمت ضمیرخودآگاه، تحت خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده که انسان فقط به قسمت خودآگاه آن دسترسی دارد؛ دسترسی به ضمیر تحت خودآگاه دشوار اما ممکن و دسترسی به ضمیر ناخودآگاه به طور مستقیم تقریبا غیرممکن است. تشبیهی که غالب اوقات برای توضیح این مطلب استفاده میشود، "کوه یخ" است.

قسمتی از کوه یخ که دیده میشود و در دسترس است همان ضمیرخودآگاه، حدفاصل بخش بالایی و پایینی که گاهی در سطح آب و گاهی زیر سطح آب است همان ضمیر تحت خودآگاه و بیشترین قسمت کوه یخ که زیر آب قرار دارد همان ضمیر ناخودآگاه است.


+میدانیم که جسم برای محافظت از خود یک سری مکانیزم دفاعی دارد. مثلا سرفه یا عطسه که برای دور کردن عوامل بیماری زا و مزاحم از بدن به کار می افتند. یا مکانیزم دفاعی درد که به ما می فهماند جایی از بدن در عملکردش دچار مشکل شده. یا مکانیزم دفاعی از هوش رفتن که در زمانی که تحمل درد برای انسان غیرقابل تحمل باشد بدن به حالت اغما فرو می رود تا از رنج کشیدن بیشتر جلوگیری کند.  دقیقا مشابه این کارکرد برای روان انسان هم وجود دارد. یعنی در ذهن هم یک سری مکانیزم های دفاعی وجود دارند و زمانی که ذهن توانایی پذیرش آنچه که در واقعیت هست را نداشته باشد به کار می افتد تا ناراحتی کمتری برای فرد ایجاد شود؛ یا اینکه به ذهن کمک کند راحت تر باشد ( نه لزوما به معنای از بین بردن ناراحتی) مکانیزم های دفاعی تماما در ضمیر ناخودآگاه هستند و انسان متوجه به کار افتادن آنها نمی شود. در همه انسان ها وجود دارند چون یکی از کارکردهای روان انسان هستند، مثل مکانیزم های دفاعی جسمی که در ذات انسان وجود دارند. تنها راه بررسی آنها با نگاه گذشته نگر است. یعنی میتوانیم با بررسی رفتار و احساس و افکارمان در گذشته بفهمیم در گذشته دچار کدام یک از این مکانیزم های دفاعی شده ایم.

+ مکانیزم های دفاعی ضمیر ناخودآگاه انواع مختلفی دارند. میتوانند مثبت یا منفی باشند. میتوانند همراه هم فعال شوند یا به تنهایی. گاهی با مکانیزم دفاعی ناخودآگاه "سرکوب" آغاز می شوند به این ترتیب که فکر ، احساس یا رفتاری برای من در ضمیر خودآگاهم پذیرفته شده نیست و من آن را به دلیل ارزش های اجتماعی، اخلاقی، دینی و ... سرکوب میکنم تا ندانم که چنین مسئله ای مخالف با ارزش های من در من وجود دارد. هرچیزی که در ضمیر خودآگاه سرکوب شود به ضمیر ناخودآگاه رفته و به شکل های مختلف که پذیرفته شده است خودش را در ضمیر خودآگاه نشان می دهد. مثلا به شکل رویاها ، تپق های کلامی، علایق و سلایق و حتی به کار انداختن مکانیزم های دفاعی دیگری مثل فرافکنی، انکار، درون فکنی، همانندسازی و ...

+ "فرافکنی"  یکی از همین مکانیزم های دفاعی ناخودآگاه است. و به این معناست که آنچه در وجود خودمان وجود دارد ولی به هر دلیلی نمیتوانیم آن را بپذیریم روی دیگران فرافکنی میکنیم و آن را در وجود دیگران میبینیم. مثلا فردی که خودش مهربان است این را روی دیگران فرافکنی میکند و خانواده، دوستان، همکاران و اطرافیان را "مهربان" میپندارد. یا فردی که خودش حسادت میکند ولی به خاطر ارزش های اخلاقی نمیتواند چنین رفتاری را از خودش قبول کند ، آن را روی دیگران فرافکنی می کند و اطرافیانش را "حسود" میپندارد.

+ کتاب "نیمه تاریک وجود" به طور کلی از این مکانیزم دفاعی برای خودشناسی استفاده میکند. ایده کلی کتاب این است که شما هرچه را که در وجود خودتان باشد در دیگران میبینید. اگر دیگران را مهربان، خوش فکر، باهوش ، خوش صحبت ، متین و با وقار میبینید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست . اگر دیگران را بداخلاق، حسود، نامرتب ، مغرور یا بی شخصیت میدانید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست. دیگران فقط دیگرانند ، تصویری که شما از آنها ساخته اید در درون شماست و هرچه نسبت به آن واکنش شدیدتری ( چه علاقه و چه نفرت) نشان بدهید به این معناست که این صفت در خود شما قوی تر است. در خود کتاب تمرین ها و داستان هایی وجود دارد از اینکه چطور نیمه ای از وجود را که در تاریکی فررفته ( چه مثبت و چه منفی) به روشنی بیاوریم و از همه خوبی ها و بدی های خود در راه تکامل و تعالی شخصیت استفاده کنیم.

+ البته این سخن سخن تازه ای نیست، ما بارها و بارها آن را به ادبیات های مختلف شنیده ایم . اینکه مومن آنقدر به خودش مشغول است که وقتی برای مشغولیت به دیگران ندارد. اینکه مومنان آینه هم هستند. اینکه اگر کسی را به گناهی سرزش کنی خودت به آن مبتلا خواهی شدو احادیث و روایت ها و نقل قول هایی از این دست. اما برایم بسیار جالب بود که در کتاب مثنوی معنوی هم به این داستان برخوردم و البته اگر به خاطر خواندن این کتاب و پیش زمینه چنین بحثی را داشتن نبود شاید خیلی ساده از کنار این ابیات میگذشتم. مولانا هم در اشعارش بیان کرده که اگر بدی در وجود خود انسان نباشد به وجود آن در دیگری پی نمی برد.

+ این نکته در داستان شیر و نخچیران دفتر اول مثنوی بیان شده.داستان شیری که هر روز حیوانی را که باید خود را به او تسلیم میکرده میخورده و وقتی نوبت به خرگوش میرسد، خرگوش با نقشه ای که شیری دیگر در جنگل هست و دوست مرا اسیر کرده ، شیر را به بالای چاهی میبرد و شیر وقتی تصویر شیر و خرگوش دیگر را در آب چاه میبیند برای جنگ با شیر دیگر خود را به چاه می اندازد و هلاک می شود. خواندن این ابیات از مولانا بسی روح افزاست:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد دریشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بد مستی تو

آن توی و آن زخم بر خود می‌زنی

بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی

در خود آن بد را نمی‌بینی عیان

ورنه دشمن بودیی خود را بجان

حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد

همچو آن شیری که بر خود حمله کرد

چون به قعر خوی خود اندر رسی

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

شیر را در قعر پیدا شد که بود

نقش او آنکش دگر کس می‌نمود

مؤمنان آیینهٔ همدیگرند

این خبر می از پیمبر آورند

پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو مگو کس را تو بیش


+ برای مطالب بیشتر با موضوع مکانیزم های دفاعی میتوانید به برنامه های دکتر بابایی زاد در حال خوب یا کانال تحلیل رفتار متقابل مراجعه کنید.


+ استفاده کردن از دانش مکانیزم های دفاعی برای گرفتن انگشت اتهام به سوی دیگران خود یک بازی روانی است که در کتاب "بازی ها "نوشته اریک برن به خوبی توضیح داده شده است. از مکانیزم ها دفاعی برای خودشناسی و تعالی استفاده کنیم نه برای دون مایه شدن.

۰ نظر ۰ لایک :)

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

یا من یعلم ضمیر الصامتین

 * مدتی است که مولوی خوانی را شروع کردم و هر از چندگاهی غزلی از دیوان شمس میخوانم. این غزل برایم دلنشین آمد و با حال روحی ام هم آوایی داشت. حرفهای زیبایی در این غزل بیان شده. شاید برای شما هم دلنشین و روح نواز باشد. برای خوانش این غزل صمیمانه از شما دعوت میکنم؛ نوش جان و گوارای وجود :

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا


زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا


زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا


چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا


از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را


از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا


گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا


گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی


این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها


چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا


بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا


گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا


گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا


گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا


جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا


گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا


گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی


ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا


چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا


روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا


گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا


مولانا

غزل سوم از دیوان شمس


۰ نظر ۰ لایک :)

زورق غم

به نامش

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان
بر موج غم نشسته منم  

در زورق شکسته منم

        ای ناخدای عالم

تا نــام من رقم زده شد

یکباره مهر غم زده شد

  بر سرنوشت آدم

تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار مستی و بد نامیها

 

حکایت از که کنم؟

شکایت از چه کنم؟

که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام


معینی کرمانشاهی
+بشنوید با صدای سالار عقیلی
۱ نظر ۱ لایک :)

شاهکار چیست ؟؟

به نامش

ابوسعید ابوالخیر را گفتند :
فلان شیخ قادر است پرواز کند !
گفت : این که مهم نیست ، مگس هم می‌پرد .
گفتند : فلان علامه را چه میگویی ...؟ روی آب راه میرود ..!!
گفت : اهمیتی ندارد ، تکه ای چوب نیز همین کار را می کند .
گفتتند : پس از نظر تو شاهکار چیست ..؟؟
گفت : این که طبیعی در میان مردم زندگی کنی ولی هیچگاه ریا  نکنی ، به کسی زخم زبان نزنی ، دروغ نگویی ، کلک نزنی ٬ دلی نشکنی ٬ از اعتماد کسی سوء استفاده نکنی و کسی را از خود ناراحت نکنی ...

+ممنون از سوخته دل بابت ارسال مطلب

۰ نظر ۰ لایک :)

گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

به نامش

 

ای یار جفاکرده پیوندبریده

این بود وفاداری و عهد تو ندیده


در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده یوسف ندریده



بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده



با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد

رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده


روی تو مبیناد دگر دیده سعدی 

گر دیده به کس بازکند روی تو دیده


۰ نظر ۱ لایک :)

بلی ! بلی ! بلی !

به نامش

باز گردد عاقبت این در بلی

رو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کند

بار دیگر با می و ساغر بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ

بشکفد آن شاخه‌های تر بلی

طاق‌های سبز چون بندد چمن

جفت گردد ورد و نیلوفر بلی

دامن پرخاک و خاشاک زمین

پر شود از مشک و از عنبر بلی

آن بر سیمین و این روی چو زر

اندرآمیزند سیم و زر بلی

این سر مخمور اندیشه پرست

مست گردد زان می احمر بلی

این دو چشم اشکبار نوحه گر

روشنی یابد از آن منظر بلی

گوش‌ها که حلقه در گوش وی است

حلقه‌ها یابند از آن زرگر بلی

شاهد جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر بلی

چون براق عشق از گردون رسید

وارهد عیسی جان زین خر بلی

جمله خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر بلی

من خمش کردم ولیکن در دلم

تا ابد روید نی و شکر بلی

مولانا

۰ نظر ۰ لایک :)

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

به نامش

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

زینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

حافظ

۰ نظر ۰ لایک :)

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

به نامش 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مــرا سـیل دمادم ببرد


حال آن خسته چه باشد که طبیب ش بزند
زخم و بــر زخــم نمک پاشد و مرهم ببرد

 

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صــرفه ز عــالم ببرد


آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی ست
به دهان خاکش اگر نــام ز حاتم بــبــرد 


عماد خراسانی

 

 
۰ نظر ۰ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان