توفان شن- کافکا در کرانه

به نامش

گاهی سر نوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز بر می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده‌دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این توفان خود توست. چیزی است در درون تو. 


بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی و نه مفهوم زمان، فقط ریگهای سفید ظریف که مثل استخوان پودر شده در هوا میچرخند. این توفان شنی است که لازم است تصور کنی.


و توفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که توفان واقعا به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است. از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی. معنی این توفان همین است.


کافکا در کرانه

هاروکی مورکامی 

۳ نظر ۱ لایک :)

سه پرسش

یا من یعلم ضمیر الصامتین

"اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن "حال" است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون میبینی ؛ زیرا هیچ گاه نمیدانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه و مهمترین کار ، نیکی کردن به اوست؛ زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است. "

سه پرسش
لئو تولستوی
۰ نظر ۰ لایک :)

کوری

به نامش

از خود می پرسید بینایی به چه دردم میخورد،فقط باعث شده بود فجایعی را ببیند که هرگز تصورش را هم نمی توانست بکند.بینایی متقاعدش کرده بود که ترجیح می دهد کور باشد."


کوری

ژوزه ساراماگو

۱ نظر ۴ لایک :)

تا بتوانم کار کنم...

به نامش


از میان برگ های دفترم بیرون بیا
از ملافه بسترم
از فنجان قهوه ام
از قاشق شکر
از دکمه پیراهنم
از دستمال ابریشم
از مسواکم
از کف خمیر ریش روی صورتم
از تمامی چیزهای کوچک بیرون بیا
تا بتوانم کار کنم...


باران یعنی تو برمیگردی

نزار قبانی

ترجمه یغما گلرویی


پ.ن : آیا این جزو اشعاری هست که آقایون بتونند درک کنند؟ :)

۳ نظر ۱ لایک :)

ابدیت

به نامش

مرگ رویدادى در زندگى ما نیست: ما مرگ را زندگى نمى کنیم. زندگى ما پایانى ندارد، همان طور که میدان دید ما مرزى ندارد.

اگر ابدیت را بى زمانى ترجمه کنیم، نه مدّت زمان نامحدود، آن گاه زندگى ابدى متعلّق به کسانى است که در حال زندگى مى کنند.



لودویگ ویتگنشتاین
رساله منطقی-فلسفی

۴ نظر ۲ لایک :)

نیلوفر آبی

به نامش

نیلوفر آبى را دیده اى؟
چگونه در مرداب مى روید،
در مرداب مى بالد،
از مرداب برون مى آید،
و بر فراز مرداب مى شکفد،
بى آن که به مرداب آلوده شود؟
من نیز در جهان زاده شدم،
در جهان پرورش یافتم،
اما چون از جهان فراتر رفتم،
ناآلوده به جهان در آن زندگى مى کنم.


بودا
آنگوتارا نیکایا، جلد دوم.

۲ نظر ۲ لایک :)

بزودی دوستت خواهم داشت!

به نامش

هرگز تو را نخواهم بخشید
بزودی تو را به عقوبتی دچار خواهم کرد
به یاد ماندنی:
بزودی دوستت خواهم داشت!...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش!
و مرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان‌سان که دریا می‌پذیرد
همه‌ی نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
و در دل او ریزانند
مرا بپذیر
به‌سان آبشارها، بندآب‌ها، دریاچه‌ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی‌نهایت،
می‌یابم.

در بند کردن رنگین کمان
غادة السمان

۳ نظر ۱ لایک :)

چشمانت را ببند و تصور کن

به نامش

چشمانت را ببند و تصور کن ...

تمام روزهایی که پیشِ رو داری ...

تمام آدم هایی که هنوز ملاقات نکرده ای ...

و مطمئن باش

میان همین روزها

یک نفر ،

یک جا ،

آنقدر تو را می خواهد

که یادت می رود ، روزی ، جایی ،

کسی از سرِ ندیدن و کم دیدن

تو را نخواست ...

که باید بدانی کسی که یک قلب را

که تمام و کمال برای او می تپد ،

نخواهد ،

تا عمر دارد

قلبی اینچنینی برای لحظه هایش

نخواهد بود ...

عادل دانتیسم

 

۳ نظر ۲ لایک :)

باید این راز را از او پنهان کنیم !

به نامش

اگر کسی برای ما بسیار ارزشمند باشد ، باید این راز را از او پنهان کنیم !

چنان که گویی جنایتی را پنهان می کنیم !

این واقعیت خوشایند نیست ... اما ... حقیقت دارد !

آدم ها ... طاقت مهربانی بسیار را ندارند .

آرتور شوپنهاور 

۶ نظر ۲ لایک :)

به روزهای رفته نیندیش !

به نامش

 شعور یک گیاه در وسط زمستان ،

از تابستان گذشته نمی آید ،

از بهاری می آید که فرا می رسد...

گیاه ،

به روزهای رفته نمی اندیشد ... 

جبران خلیل جبران

۱ نظر ۰ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان