روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها می‌خوانم.
خلاصه روزانه کتاب در کانال تلگرامی زیر:
t.me/bazihabaziha

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۸ آذر ۹۶، ۱۶:۱۱ - قاسم صفایی نژاد سپاس

۲۹ مطلب با موضوع «نادر ابراهیمی - عباس معروفی» ثبت شده است

به نامش

من می گفتم ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می شوی چه با سواد باشی چه کم سواد، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر... هر چه باشی، طبیعت پر شکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو در می آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می آموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمی توانی نسبت به آن غریبه باشی و به آن فکر نکنی، نمی توانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: " می روم آمریکا، می روم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، می روم و خودم را خلاص می کنم." نمی توانی زخمش را زخم خودت ندانی، درد ها و غصه های مردمش را درد ها و غصه های تن و روح خودت ندانی، گلهایش را گل های باغ و باغچه ی خودت ندانی، کویر و دریا و کوه های برهنه اش را عاشقانه نگاه نکنی، و در بناهای مخروبه قدیمی اش، روان جاری اجدادات را نبینی، صدای آبهای مست رودخانه هایش را همچون صدایی فرا خواننده از اعماق تاریخ حسی نکنی، و نمی توانی برای بازسازی اش قد علم نکنی، پای نفشری، یکدندگی نکنی و فریاد نکشی... نمی توانی، نمی توانی...


آتش بدون دود

نادر ابراهیمی عزیز

روشنا
۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۵۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

رونوشت بدون اصل

نادر ابراهیمی

با وجود اینکه معمولا مطلب دست و پا شکسته ای که خودم از کتابها مینویسم را بیشتر دوست دارم و ترجیح می دهم اما در مورد این کتاب باید استثنا  قائل شوم! در اینجا تمام و کمال در مورد این کتاب بخوانید :)

روشنا
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم رب الحسین علیه السلام

⁠⁣​​ما پرچمِ خونینِ حق‌طلبیِ مولایمان علی را به دوش می‌کشیم، بی آنکه او را دیده باشیم. ما سلمانِ پارسی و بلالِ حبشی را از اعماقِ قلبمان می‌ستاییم، گرچه هرگز ایشان را ندیده‌ایم.

شرطِ اعتقاد به رهبری، دیدنِ شخصِ رهبر نیست، بلکه دیدنِ نتایجِ اعمال اوست؛ شرطِ پیوستن به یک نهضت، ملاقات با سرانِ آن نهضت نیست، بل برداشتنِ محصولِ مبارزه‌ی افرادِ آن نهضت است.

آقای ما حسین برای این حسین نشده است که ما او را دیده‌ایم، دستش را بوسیده‌ایم، در آغوشش گرفته‌ایم، خاک پایش را سرمه‌ی چشمانمان کرده‌ایم، یا او از نقشه‌هایی که برای رهایی فرزندانش دارد، چیزهایی به ما گفته ... نه ... ما حسین را دوست داریم به خاطرِ آنکه با نامِ او، عِطرِ نجابت در فضا پراکنده می‌شود؛ عِطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابرِ ظلم - از این سو تا آن سویِ جهان، از زمین تا ستارگان ....


حتی اگر حسینی هم وجود نداشت، این عطرِ حسینیِ پیچیده در فضا کافی بود تا ما را به ارادتِ حسین و مرکزِ شهادت بکشاند.

این که دستِ من - دست هایِ من - هرگز به قبای حسین نمی رسد [و] به خاطرِ او شمشیر می‌زنم و به هوای وصلِ او با کرور کرور اجنبی می‌جنگم، حسین را حسین نگه می‌دارد. حسین، حسین نشد برایِ آنکه آفتابِ حضورش، سرمازدگانِ بی پناه را گرم کند، داغ کند و بسوزاند؛ بل حسین شد به خاطرِ حضور ازلی‌اش در ذهنِ هرکس که می‌خواهد در راه عدالت شمشیر بزند.


بر جاده‌هایِ آبیِ سرخ

نادر ابراهیمی عزیز و دوست داشتنی

انتشارات روزبهان؛ چاپ ششم، تابستان ۹۰، جلد اول، کتاب سوم، صفحه‌ی ۳۱۳ و ۳۱۴

روشنا
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر
یا من یعلم ضمیرالصامتین 
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده،و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...

ابوالمشاغل
نادر ابراهیمی دوست داشتنی من♡

بعدنوشت: در بحث های اخیری که پیش آمد یکی از دوستان تذکار دادند " تو که ~مهره سیاسی~ نیستی. سنگ کیو داری به سینه میزنی." این مطلب هم خودش جوابیه ای است به اینکه حتما نباید مهره سیاسی باشی که دغدغه یک سری مسائل را داشته باشی. و البته جای بسی تعجب دارد که چرا دور زمانه باید جوری بچرخد که به جای اینکه یک عده از یک عده بپرسند چرا شما عین خیالتان نیست یک عده از یک آن یک عده میپرسند چرا دغدغه دارید. این هم که میبینیداز شنیدن و برخورد با این مسائل شاخ درنمیاوریم احتمالا به خاطر ژن های سازش یافته شاخ هایمان در واکنش به شرایط طبیعی محیط است. اینقدر باید شاخ درمیاوردیم که دیگر شاخ در نیاوردیم!
روشنا
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

چهل نامه به همسرم

نادر ابراهیمی

مدتی هست که این کتاب رو تمام کردم . با وجود حجم کمش یک هفته ازم وقت گرفت. یا بهتره بگم یک هفته بهش وقت دادم و اگر بیشتر زمان داشتم قطعا 40 روز بهش زمان میدادم تا حداقل برای غرق شدن در هر نامه یک روز وقت داشته باشم. مسئله ی خاص و عجیبی هم رخ نداده بود ، فقط دوباره من و نادر و همان جنونی که موقع خواندن نادر اود می کند...!

چقدر شیفته تصویری هستم که از "زن" در نوشته ها و تفکرات نادر هست. و چقدر این طرز فکر به مردانگی نادر در نظرم اضافه میکند. حتی اگر فقط در نوشته هایش باشد باورش برایم سخت است که مگر میشود مردی بتواند این طور از زن بگوید و بنویسد . اگر کتاب ابن مشغله اش را نخوانده بودم و نمیدانستم که چه سختی هایی در زندگی به او و همسرش گذشته و همسرش چگونه مثل یک بانوی تمام عیار همه این پستی و بلندی ها را طی کرده این همه ستایش نادر را در شان همسرش نمیدیدم. اما برای من هر دو الگویی از یک همسرانگی سرشارند.

این کتاب جزو کتابهایی است که باید داشت و باید چندباره خواند. چقدر حرفها را نشنیده کسی که کتاب نادر را نخوانده باشد . فقط همین و همین و خیلی چیزهای دیگر . خواهش میکنم آن را برای کتابخانه شخصی تان تهیه کنید ! فعلا بیشتر از این چیزی ندارم که بگویم. با معرفی چند لینک درباره این کتاب ، مطلب را تمام میکنم.  به مرور چند نامه از آن را در وبلاگ منتشر خواهم کرد هرچند که :

گر بریزم بحر را در کوزه ای

چند باشد قسمت یک روزه ای


مروری بر چهل نامه به همسرم - تبیان - قسمت اول

مروری بر چهل نامه به همسرم - تبیان - قسمت دوم

معرفی کتاب در وبلاگ پژوهشگر


توصیه جدی و مهم : لطفا کتاب صوتی این کتاب را گوش ندهید !

روشنا
۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر
به نامش
این اوج مصیبت عصر ماست: له کردن آنها که نمی فهمیمشان و فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.

فردا شکل امروز نیست
نادر ابراهیمی

پ.ن: خیلی چیزها هست که باید بنویسم ولی نوشتن برام سخت شده.این حال را چاره ای باید کرد...با نادر شروع خواهم کرد. شاید که شد!
روشنا
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش


توی این مملکت هرچیزی اولش خوب است، 

بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، 

خاصیتش را از دست می‌دهد، 

واسه‌ی همین هست که پیشرفت نمی‌کنیم.

سال بلوا - عباس معروفی

#کافی_کتاب

روشنا
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر
روشنا
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
روشنا
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش 

ای برادر خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ 

اما به قدر فهم تو کوچک می شود 

و به قدر نیاز تو فرود می آید 

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود 

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود 

و قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود 

و به قدر دل امیدواران گرم می شود... 

خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد؛ 

و به شرط پاکی دل ؛ 

و به شرط طهارت روح ؛ 

و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس... 

ای برادرها! خواهرها ! 

قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید 

و با عظمت عشق پر کنید. 

زیرا که عشق چون عقاب است . 

بالا می پرد و دور ؛ بی اعتنا به حقیرانِ در روح . 

کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می پرد و سنگین . 

جز مرداربه هیچ چیز نمی اندیشد. 

برای عاشق ناب ترین شور است و زندگی و نشاط . 

برای لاشخور خوب ترین جسدی است متلاشی. 

از سخنان ملاصدرا 

در کتاب "مردی در تبعید ابدی " نوشته نادر ابراهیمی 

روشنا
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش 

مردی در تبعید ابدی 

بر اساس داستان زندگی ملاصدرا

نادر ابراهیمی 

چه اشک ها که موقع خوندن این کتاب نریختم و چه بغض ها که نکردم. از عظمت ملاصدرای نشسته بر صدر ، از حقارت خودم ، از قلم نادر ابراهیمی که مثل همیشه گل کاشت و سنگ تمام گذاشت.... این کتاب را نفس نفس میخواندم و می بستم و در فکر غرق می شدم و دوباره باز میکردم و میخواندم و ... یک نفس خواندنش از من ساخته نبود. یک نفس خواندن نوشته های عاشقانه عارفانه نادر هیچ وقت از من ساخته نیست. مثل غریق شیفته غرقی هستم که به عمق نوشته هایش می رود نفس کم می آورد خودش را به سطح می رساند و نفس میگیرد و دوباره به امید اینکه این بار واقعا غرق شود دوباره به عمق می رود. کاش زنده بودی نادر ابراهیمی ....کاش بیشتر نوشته بودی . 

اگر مهدی شجاعی را نویسنده ای گویند که تاریخ و ادبیات را بهم می آمیزد ، پس نادر نویسنده ای است که ادبیات و تاریخ و عرفان و فلسفه را با چاشنی عشق قلم میزند. همیشه موقع خواندن آثار نادر نوع کلماتی که حس میکنم خودش آنها را می سازد نه اینکه فقط از آنها استفاده کند به نظرم قابل تحسین می آید. بذله گویی های ظریفی که در قلمش وجود دارد باعث میشود که در صفحاتی از کتاب لبخندی بر لبم بنشیند که به اندازه چند صفحه بعدی عمر می کند. 

روند پیش روی داستان بسیار استادانه بود و مثل تماشای یه فیلم سینمایی از صحنه ای به صحنه ی دیگر از زمانی به زمان دیگر از انتها به ابتدا و از ابتدا دوباره به انتها میرفت . کاری که فقط نادر اینقدر استادانه از پس آن بر می آید. فکر میکنم تجربه ای که در فیلم سازی به دست آورده را در نویسندگی خرج کرده و دست و دل بازانه هم خرج کرده !

شاید به نظر برسد که نام کتاب "مردی در تبعید ابدی" اشاره ای باشد به حکم نفی بلد ( تبعید) ملاصدرا که که مدت مدیدی از عمرش را در تبعید گذراند در حالیکه که نادر در همان صفحه های ابتدایی قصدش را از این نامگذاری به وضوح رسانده که ملاصدرا را "مردی در تبعید ابدی روح" منظور کرده که از خویشتن خویش و به اختیار خود را تبعید کرده ، نه تبعیدی که شاه عباس دستور به آن داده است. 

حتی از انتخاب اسم فصل ها که ابتکار هوشمندانه نادر بود هم لذت بردم. یکی از اقدامات موثر ملاصدرا برطرف کردن بحث تقدم وجود بر ماهیت است که در عرفان برای نزدیک کردن مفهوم وجود و موجود از مثال موج و دریا استفاده میکنند که وجود مثل دریاست که موجودات موج دریا هستند و مستقل از آن نیستند و نادر اسم فصل ها را به صورتهایی مثل : "دریا او را طلبیده بود " " عاشق دریا به جانب غرق" و ... برگزیده بود که البته شاید هم این برداشت من است و تصادفی بوده اما برای من تصادف میمون و مبارکی بود ! 

به جز همه زیبایی هایی که نثر نادر دارد ، یه نکته را هم به طور منحصربفرد دوست دارم و آن هم طوری است که نادر زن و نقش زن را به تصویر میکشد . در جاهای دیگر وقتی از حضور زن و نقش زن بحث به میان می آید طرفداران آستین بالا میزنند و خانمهایی رو در نقش راننده کامیون و جوشکار و آهنگر و چه و چه به تصویر می کشند که بگویند زن از مرد چیزی کم نیست یا حتی زن از مرد بالاتر است . ولی دید نادر این طور نیست. در آثارش زن هست اما همانطوری است که باید باشد. در جایگاه خودش و تمام و کمال. چه در عاشقانه آرام و چه در این اثر چنان شیفته زنانگی های توصیف شده او میشوم که حد ندارد و همیشه آرزو دارم که بتوانم که جامه این نقش ها را بر تن کنم. 

خدا را شکر که از خرده دانشی که از کلاس های عرفان و اندیشه داشتم توانستم کمی بیش تر از یک خواننده عادی از این کتاب توشه برگیرم . و روح استاد اندیشه مان شاد که در همان اوایل کلاس فرمود : بچه ها! برهان علیت و نظم را که قبلا خوانده اید . "بگذارید از فلسفه جوهری برایتان بگویم که نه قبلا خوانده اید و نه بعدا خواهید خواند ! " اما چه قدر جای تاسف است که این قدر کم میدانیم از ملاصدرا که به راستی با وجود اندیشه های او که برگرفته از اسلام ناب محمدی و مذهب تشیع دوازده امامی است. خواندن این اثر شاید کمترین اقدام ما برای شناخت این شخصیت بزرگ و جهانی باشد.

در مورد زندگی ملاصدرا ، مجموعه تلویزیونی پر و پیمانی هم با نام "روشن تر از خاموشی" به کارگردانی حسن فتحی در سال 1382 ساخته شد که آن زمان هم به شدت شیفته این مجموعه شدم. اما بعد از گذراندن درس هایی در زمینه فلسفه جوهری که دوباره این مجموعه را دیدم فهمیدم که چقدر در این فیلم از اندیشه های ملاصدرا گنگ و نامفهوم صحبت شده و چقدر مقام والای این اندیشمند بزرگ که واقعا فخر جهان تشیع هستند در لابلای صحنه های فیلمی گم و کمرنگ شده. با وجود این بازیگران فیلم که خیلی به جا انتخاب شده بودند کمک کردند که داستان نادر برایم پویایی و جذابیت بیش از آنچه که همیشه برایم داشت ، داشته باشد و دوست دارم بتوانم یک بار دیگر این مجموعه را ببینم. 

خط به خط کتاب را با جرعه جرعه هوایی که تنفس می کردم می بلعیدم و انتخاب قسمتهایی از آن به راستی که برایم کار سختی بود. اما به قطره ای از دریا کفایت میکنم و در عوض خواهش میکنم حتما این کتاب را بخوانید . همه قسمت های آن را برگزیده خواهید یافت. البته نسخه الکترونیکی کتاب هم هست ولی این جلد کتاب از آنهایی است که باید باید باید در کتابخانه داشت. و هر بار آن را خواند و هر بار آن را بیشتر فهمید. 

قسمت هایی از کتاب : 

انسان برای توانستن خلق شده است محمد ، نه نتوانستن. اگر خواست خدا بر ناتوانی انسان بود ، از اصل انسانی خلق نمیکرد. 

جبران خطا در ذهن آماده سازی خویش است برای آینده. 

تحمل کنید ای دوستان ، یاران، وفاداران! مشقت را به خاطر خداتحمل کنید ؛ اما تسلیم مشقت نشنوید. تحمل اندوه به معنای اندوه پرستی نیست. تحمل درد غر از قبول درد است. مشقت آزمایشی است از سوی حق و راهی ست میان بر به جانب آرامش و شادمانی. 

بخل از گندیدگی روح بر می آید نه از تنگی دست. 

توکل با مرگ همانگونه بازی میکند که طفلی با فرفره ایی . 


منتخب اول 

منتخب دوم 

منتخب سوم ( بحث تقدم وجود بر ماهیت - خوب است که این قسمت با قسمتی از کتاب تهوع سارتر که در پست مربوط به آن بارگذاری شده مقایسه شود. ) 

 موسیقی تیتراژ روشن تر از خاموشی

روشنا
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود .
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود!
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست .
پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.

یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی
روشنا
۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

هلیا!
احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم.
رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
من این را بارها تکرار کردم هلیا!

نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم

روشنا
۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

حتی یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست...
نه در نفس کشیدن،
نه در نفس نفس نفس زدن،
و نه از قشنگی...

 نفس مرا بند آوردن!!

 

عباس معروفی

روشنا
۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم! 
یعنی تو باور می کنی؟ 
شمرده ای؟ 
کی شمرده است؟ 
جز سیاستمدارها 
دیده ای کسی آدم بشمرد؟ 
باور نکن 
نارنجی! 
باور نکن 
سبز آبی کبود من! 
باور کن 
همه ی دنیا فقط تویی 
و برخی دوستان 
بقیه هم تکراری اند.
عباس معروفی

 

روشنا
۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من!

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز آغوش من

نداشته باشی.

 عباس معروفی


روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

گر نمی‌گویند که هر آدمی
یک بار عاشق می‌شود ؟
پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز می‌کنی
دل می‌بازم باز ؟
چرا هربار که از کنارم می‌گذری
نفست می‌کشم باز ؟
چرا هربار که می‌خندی
در آغوشت در به در می‌شوم باز ؟
گل قشنگم
برای ستایش تو
بهشت جای حقیری ست
با همین دست‌های بی‌قرار
به خدا می‌رسانمت.

عباس معروفی


روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻟﺐ ﻫﺎﺕ

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ؟

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ

ﺩﻟﺘﻨﮓ "ﺗـــﻮ" ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ

ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ؟

یک‌بار ﺑﺨﻮﺍﺏ،

ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ

ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ...

 

ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ


روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

تو لیلی نیستی 
من اما
مجنون حرف هات می شوم
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
صخره های شب را
آنقدر می تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی.

عباس معروفی

روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

دوستت ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ
ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ؟
ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟

عباس معروفی


روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

بی‌خوابی‌ام را

یک شب در آغوش تو چاره می‌کنم!

عشق من

بی‌تابی‌ام را چه کنم ...؟

 

عباس معروفی

روشنا
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش 

این شعر زیبا که به گوش خیلی هامون آشناست، سروده نادر ابراهیمی عزیز است. 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس 
چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها 
چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران 
گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنکه ایران 
خانه خوبان شود 
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم


ما برای بوئیدن بوی گل نسترن 
چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر 
چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک 
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم

بشنوید با صدای جاودانه محمد نوری

روشنا
۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

سمفونی مردگان - عباس معروفی

روشنا
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

ایمان من به تو

ایمان من به خاک است

ایمان من به رجعت هر شوکتی ست

که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است

تو چون دســــــت های من

چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ

و چون تمام یادها

از من جدا نخواهی شد ...  

نادر ابراهیمی عزیز

روشنا
۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نام خدا 

 

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

 

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز

فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، می دانم، 

نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و - صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام

که خسته ایم از کار

که خسته ایم از روز

که خسته ایم از تکرار.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

 

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم!

 

یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی 
روشنا
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است شبه صداقت در کنار صداقت 

اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت چیزی کاسته نشده است 

تو عاشق صادق باش و بمان . دنیا را به حال خود بگذار!

- و دنیا را هم به جانب خلوص و عشق بران .

این درست است ! 

 

زمان هر حفره ای را بیابد با مایعی بد رنگ و بدبو پر میکند آن وقت روزگاری می رسد

که تو میبینی که همه چیز زیر سلطه زمان است و تو دیگر نیستی . به ابزار بی اراده ای در دست

  زمان تبدیل شده ای . زمانی که با تهاجمش همیشه حسرت را تبلیغ می کند حسرت به خاطر

گذشته های باز نیامدنی

زمان دروغ می گوید عسل ! حرف زمان را باور مکن ! حرف زمان را باور مکن !

روشنا
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نام خدا 

 

هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
 
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
 
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است
 
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافیست
 
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن
به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
 
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
 
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
 
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،
تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،
 حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم
بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

نامه سی و چهار از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی
روشنا
۰۲ دی ۹۱ ، ۱۴:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰

به نام خدا 


می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند

هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.

نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه...
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد...

عباس معروفی

روشنا
۰۱ دی ۹۱ ، ۱۴:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نام خدا 

 

دیگر سیبی نمانده

نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
...
ببین!
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی.
حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده ‌می‌شوم.
...
سیب یا گندم؟
همیشه بهانه‌ای هست.
شکوفه‌ی بادام
غم چشم‌هات
خندیدن انار
و این‌همه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمین را کشف کنم
با سرانگشت‌هام.
زمین نه،
نقطه نقطه‌ی تنت.
...
بانوی زیبای من!
دست‌های تو
سیب را
دل‌انگیز می‌کند
عباس معروفی
 
روشنا
۰۱ دی ۹۱ ، ۱۴:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر