خلق عشق مسئله ای نیست

به نامش
خلق عشق مسأله‌یی نیست، حفظ عشق مسأله است. عاشق‌شدن مهم نیست، عاشق‌ماندن مهم است. عاشق‌شدن حرفه‌ی بچه‌هاست، عاشق‌ماندن هنر مردان و دلاوران. سست‌عهدی‌های عشّاق باعث شده که بسیاری از داستان‌های عاشقانه‌ی مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق می‌رسد؛ حال آن‌که مهم، از این لحظه به بعد است. مهم، پنجاه سال بعد است؛ دوامِ عشق..
وصل، چرا باید مرگ عشق را در رکاب داشته باشد؟ اصلاً آن زمان که عاشق شدی عاشق رسیدن شدی یا عاشق یک انسان؟ اگر عاشق رسیدن شدی، خُب این‌که عشق نیست، شهوت است؛ تن‌خواهی است، جنون تخلیه است.. دیگر چرا کلمه‌ی عشق را آلوده می‌کنی؟
 
آتش بدون دود
نادر ابراهیمی عزیز♡

۶ نظر ۴ لایک :)

نمیتوانی! نه نمیتوانی!

به نامش

من می گفتم ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می شوی چه با سواد باشی چه کم سواد، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر... هر چه باشی، طبیعت پر شکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو در می آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می آموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمی توانی نسبت به آن غریبه باشی و به آن فکر نکنی، نمی توانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: " می روم آمریکا، می روم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، می روم و خودم را خلاص می کنم." نمی توانی زخمش را زخم خودت ندانی، درد ها و غصه های مردمش را درد ها و غصه های تن و روح خودت ندانی، گلهایش را گل های باغ و باغچه ی خودت ندانی، کویر و دریا و کوه های برهنه اش را عاشقانه نگاه نکنی، و در بناهای مخروبه قدیمی اش، روان جاری اجدادات را نبینی، صدای آبهای مست رودخانه هایش را همچون صدایی فرا خواننده از اعماق تاریخ حسی نکنی، و نمی توانی برای بازسازی اش قد علم نکنی، پای نفشری، یکدندگی نکنی و فریاد نکشی... نمی توانی، نمی توانی...


آتش بدون دود

نادر ابراهیمی عزیز

۳ نظر ۳ لایک :)

رونوشت بدون اصل

به نامش

رونوشت بدون اصل

نادر ابراهیمی

با وجود اینکه معمولا مطلب دست و پا شکسته ای که خودم از کتابها مینویسم را بیشتر دوست دارم و ترجیح می دهم اما در مورد این کتاب باید استثنا  قائل شوم! در اینجا تمام و کمال در مورد این کتاب بخوانید :)

۱ نظر ۱ لایک :)

بر جاده های آبی سرخ

بسم رب الحسین علیه السلام

⁠⁣​​ما پرچمِ خونینِ حق‌طلبیِ مولایمان علی را به دوش می‌کشیم، بی آنکه او را دیده باشیم. ما سلمانِ پارسی و بلالِ حبشی را از اعماقِ قلبمان می‌ستاییم، گرچه هرگز ایشان را ندیده‌ایم.

شرطِ اعتقاد به رهبری، دیدنِ شخصِ رهبر نیست، بلکه دیدنِ نتایجِ اعمال اوست؛ شرطِ پیوستن به یک نهضت، ملاقات با سرانِ آن نهضت نیست، بل برداشتنِ محصولِ مبارزه‌ی افرادِ آن نهضت است.

آقای ما حسین برای این حسین نشده است که ما او را دیده‌ایم، دستش را بوسیده‌ایم، در آغوشش گرفته‌ایم، خاک پایش را سرمه‌ی چشمانمان کرده‌ایم، یا او از نقشه‌هایی که برای رهایی فرزندانش دارد، چیزهایی به ما گفته ... نه ... ما حسین را دوست داریم به خاطرِ آنکه با نامِ او، عِطرِ نجابت در فضا پراکنده می‌شود؛ عِطرِ ایمان، عطرِ مقاومت در برابرِ ظلم - از این سو تا آن سویِ جهان، از زمین تا ستارگان ....


حتی اگر حسینی هم وجود نداشت، این عطرِ حسینیِ پیچیده در فضا کافی بود تا ما را به ارادتِ حسین و مرکزِ شهادت بکشاند.

این که دستِ من - دست هایِ من - هرگز به قبای حسین نمی رسد [و] به خاطرِ او شمشیر می‌زنم و به هوای وصلِ او با کرور کرور اجنبی می‌جنگم، حسین را حسین نگه می‌دارد. حسین، حسین نشد برایِ آنکه آفتابِ حضورش، سرمازدگانِ بی پناه را گرم کند، داغ کند و بسوزاند؛ بل حسین شد به خاطرِ حضور ازلی‌اش در ذهنِ هرکس که می‌خواهد در راه عدالت شمشیر بزند.


بر جاده‌هایِ آبیِ سرخ

نادر ابراهیمی عزیز و دوست داشتنی

انتشارات روزبهان؛ چاپ ششم، تابستان ۹۰، جلد اول، کتاب سوم، صفحه‌ی ۳۱۳ و ۳۱۴

۳ نظر ۰ لایک :)

بی شرمانه زیستن و بی شرمانه مردن

یا من یعلم ضمیرالصامتین 
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده،و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...

ابوالمشاغل
نادر ابراهیمی دوست داشتنی من♡

بعدنوشت: در بحث های اخیری که پیش آمد یکی از دوستان تذکار دادند " تو که ~مهره سیاسی~ نیستی. سنگ کیو داری به سینه میزنی." این مطلب هم خودش جوابیه ای است به اینکه حتما نباید مهره سیاسی باشی که دغدغه یک سری مسائل را داشته باشی. و البته جای بسی تعجب دارد که چرا دور زمانه باید جوری بچرخد که به جای اینکه یک عده از یک عده بپرسند چرا شما عین خیالتان نیست یک عده از یک آن یک عده میپرسند چرا دغدغه دارید. این هم که میبینیداز شنیدن و برخورد با این مسائل شاخ درنمیاوریم احتمالا به خاطر ژن های سازش یافته شاخ هایمان در واکنش به شرایط طبیعی محیط است. اینقدر باید شاخ درمیاوردیم که دیگر شاخ در نیاوردیم!
۴ نظر ۲ لایک :)

چهل نامه به همسرم

به نامش

چهل نامه به همسرم

نادر ابراهیمی

مدتی هست که این کتاب رو تمام کردم . با وجود حجم کمش یک هفته ازم وقت گرفت. یا بهتره بگم یک هفته بهش وقت دادم و اگر بیشتر زمان داشتم قطعا 40 روز بهش زمان میدادم تا حداقل برای غرق شدن در هر نامه یک روز وقت داشته باشم. مسئله ی خاص و عجیبی هم رخ نداده بود ، فقط دوباره من و نادر و همان جنونی که موقع خواندن نادر اود می کند...!

چقدر شیفته تصویری هستم که از "زن" در نوشته ها و تفکرات نادر هست. و چقدر این طرز فکر به مردانگی نادر در نظرم اضافه میکند. حتی اگر فقط در نوشته هایش باشد باورش برایم سخت است که مگر میشود مردی بتواند این طور از زن بگوید و بنویسد . اگر کتاب ابن مشغله اش را نخوانده بودم و نمیدانستم که چه سختی هایی در زندگی به او و همسرش گذشته و همسرش چگونه مثل یک بانوی تمام عیار همه این پستی و بلندی ها را طی کرده این همه ستایش نادر را در شان همسرش نمیدیدم. اما برای من هر دو الگویی از یک همسرانگی سرشارند.

این کتاب جزو کتابهایی است که باید داشت و باید چندباره خواند. چقدر حرفها را نشنیده کسی که کتاب نادر را نخوانده باشد . فقط همین و همین و خیلی چیزهای دیگر . خواهش میکنم آن را برای کتابخانه شخصی تان تهیه کنید ! فعلا بیشتر از این چیزی ندارم که بگویم. با معرفی چند لینک درباره این کتاب ، مطلب را تمام میکنم.  به مرور چند نامه از آن را در وبلاگ منتشر خواهم کرد هرچند که :

گر بریزم بحر را در کوزه ای

چند باشد قسمت یک روزه ای


مروری بر چهل نامه به همسرم - تبیان - قسمت اول

مروری بر چهل نامه به همسرم - تبیان - قسمت دوم

معرفی کتاب در وبلاگ پژوهشگر


توصیه جدی و مهم : لطفا کتاب صوتی این کتاب را گوش ندهید !

۲ نظر ۳ لایک :)

اوج مصیبت

به نامش
این اوج مصیبت عصر ماست: له کردن آنها که نمی فهمیمشان و فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.

فردا شکل امروز نیست
نادر ابراهیمی

پ.ن: خیلی چیزها هست که باید بنویسم ولی نوشتن برام سخت شده.این حال را چاره ای باید کرد...با نادر شروع خواهم کرد. شاید که شد!
۳ نظر ۴ لایک :)

هرچیزی اولش خوب است

به نامش


توی این مملکت هرچیزی اولش خوب است، 

بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، 

خاصیتش را از دست می‌دهد، 

واسه‌ی همین هست که پیشرفت نمی‌کنیم.

سال بلوا - عباس معروفی

#کافی_کتاب

۶ نظر ۲ لایک :)

مردی در تبعید ابدی (2)

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک :)

مردی در تبعید ابدی (1)

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان