آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت....

به نامش

+ پست خاطره انگیز 

آنه

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشم هایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه دست هایت.

آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.

آنه

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک آن شکفتن و سبز شدن

در انتظار توست در انتظار توست.

+ دکلمه نصراله مدقالچی 

+آهنگ بی کلام 

با تشکر از باران پاتوق

۱ نظر ۰ لایک :)

و چه زیباست این شعر!

به نامش

چه کسی میگوید که غم آلوده وسرداست پاییز
یاکه یادآور درداست پاییز ،
دل من میداندکه درختان بلندعاشق پاییزند،
من واین جنگل نارنجی برگ
زاده ی آبــــــــــان همین پاییزیم
عاشق خنده پاییز به میلاد تنم
و چه زیباست که در این پاییز گل زیبای بهارت روید….
۰ نظر ۰ لایک :)

اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد ...

به نامش

هیچکس از جنس ما نبود 

این چنین که هستم...

که بودی...

که بودم...

که هستی ...

نمی گویم صمیمی

نمی گویم خوب

نمی گویم پاک 

نمی گویم... 

ولی بخدا قسم 

قسم به نان و نمک 

به شرم تو

به چشمای قشنگ تو 

اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد 

با همه وجود

و با هرچه عشق و عشق 

                                        دوستت دارم...

+دکلمه فوق العاده با صدای پرویز پرستویی  

۱ نظر ۰ لایک :)

خوکشی هزار رنگ دارد

به نامش 

هر کسى به طریقى ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ مى کنه ،

و انتخاب روش خودکشى، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!

ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..

یکی دیگه ب خودش نمیرسه...

ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!

یکی محبت نمی کنه ...!

یکی دیگه محبت نمیپذیره ...!

و.....

اینگونه است ک ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

۰ نظر ۰ لایک :)

فقط او ...

به نامش

عارفی را دیدند با مشعل و جام آبی در دست!

 پرسیدند کجا میروی؟!

 گفت: میروم با این آتش بهشت را بسوزانم و با این آب جهنم را خاموش کنم، تا مردم خدا را

فقط به خاطر عشق به او بپرستند نه به خاطر لذت بهشت و ترس از جهنم!

 از اینجا 

۰ لایک :)

یک لحظه ....سکوت

به نامش

یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم 

لحظه هایی هستند که هستیم 

اما خودمان نیستیم 

انگار روحمان می رود 

همان جا که می خواهد 

بی صدا ... بی هیاهو ... 

همان لحظه هایی که  راننده آژانس می گوید : " رسیدین خانم " 

فروشنده می گوید : " باقی پول را نمی خواهی ؟ " 

راننده تاکسی می گوید : " صدای بوق را نمی شنوی ؟ " 

و مادر صدا می کند : " حواست کجاست ؟ " 

ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم 

خواندیم و نفهمیدیم 

دیدیم و نفهمیدیم 

و تلویزیون خودش خاموش شد 

آهنگ بار دهم تکرار شد 

هوا روشن شد ... تاریک شد ... 

چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ... 

در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم 

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه 

و کی گریه هامان بند آمد 

و کی عوض شدیم 

کی دیگر نترسیدیم 

از ته دل نخندیدیم 

و دل نبستیم 

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم 

و موهای سرمان سفید 

و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟ ! 

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم " 

۰ نظر ۰ لایک :)

بارانم

به نامش 

نه اهل نفرینم نه اهل آه کردن...


من جنس بارانم

                           میبارم برایت.

 

۰ لایک :)

بی دلیل

چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است…
درست مثل همین باران…که بی سوال …
فقط می بارد…آرام …شمرده شمرده…فقط می بارد…
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

۰ نظر ۰ لایک :)

ولی آهسته میگویم...

به نام خدا 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد.

کنم هر شب برای مهر او گریه که شاید بشنود دردم
ولی آهسته می گویم الهی بی خبر باشد

۰ لایک :)

دلتنگی

به نام خدا 

دلتنگی هزار حالت دارد، هزار شکل، هزار رنگ. یک مدلش این مدلی است که هی سراغش را می‌گیری، هی ایمیل، هی اس ام اس، هی اسکایپ. یک مدلش هم این شکلی است که سراغش را نمی‌گیری، ولش می‌کنی به امان خدا. فکر می‌کنی دردش کمتر است. فکر می‌کنی خیرِ سرت فراموش کرده‌ای و راحتی. با این همه خودت هم می‌دانی این بی‌خبری، این سراغ نگرفتن، از آن که رفته است، از آن که برده شده‌ است، تنها یک مکانیزم دفاعی بدوی است. همان چیزی است که به آن می‌گویند مثل کبک سر در برف فرو بردن. واقعیت این است که دلت برایشان تنگ است. چه سراغشان را بگیری، چه نه. هم آن که حالا زیرِ خاک است، هم آن که در تبعید است، هم آن که در سفر است و هم آن که هجرت کرده، تو اصلا بگو همان که چهارتا کوچه آن طرف‌تر است.

۰ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان