اسنپ شات!

به نامش 

پرده اول

سه چهار روز پیش بود که بعد از اذان صبح و نماز خواب به چشمم که نیامد هیچ، بیداری عجیبی هم در از این چشم به آن چشم میشد. این شد که لپتاپ محترم را باز کردم و سراغ وبلاگ آمدم و خیلی دوست داشتم که نوشتن هایم را دوباره از سر بگیرم. چند وقتی است که فکر میکنم خودم را گم کردم و همیشه با نوشتن از این خود-گم-کردگی بیرون آمدم. شاید هم خود گم کردگی عبارت درستی نباشد! اما همینقدر می دانم که خودم نیستم. فکرهایم و حرفایم و کارهایم شباهتی به قبل ترهای خودم ندارد. از این رو باید که بنویسم و این ذهن و قفسه های نامرتب آن را مرتب کنم. 

پرده دوم 

امشب موقع باز کردن افطار بغض عجیبی داشتم. خداحافظی با ماه رمضان خیلی سخت بود. ماه رمضان سال پیش کجا بودم و چقدر احتمال میدادم که ماه رمضان امسال اینجا باشم؟! عمیقا احساس خسران میکنم و فکر میکنم که آنطور که باید و شاید از رمضان امسال بهره نبردم. یا شاید بهتر باشد بگویم برای بهره بردن از آن تلاشی نکردم. عاجزانه درخواست میکنم در لیگ رمضان سال بعد هم در جدول بالا رویم و در آن حضور داشته باشیم!

پرده سوم 

اگر فرض را اینطور بگیریم که در زندگی بعضی هایی که قصد ازدواج دارند، ازدواج اتفاق بزرگ و مهمی است، می توان گفت که در این مدت این اتفاق بزرگ را پشت سر گذشتم و الحمدالله به جرگه مزدوجین پیوستم که در این مورد حرفهای خیلی زیادی دارم! اگر خدا کمک کند تصمیم دارم چندین پست بعدی را با محوریت این موضوع منتشر کنم. گذشته از اینکه یادنگاری خوبی برای خودم است، شاااااید تجربه هایی که در این مدت پیدا کردم  هم مخاطبانی داشته باشد. 

۰ نظر ۰ لایک :)

روزی، روزگاری، وبلاگ!

به نامش

هرچند که الان بازار خیلی از شبکه های اجتماعی دیگر داغ داغ است... از جمله همان هایی که همه اسمشان را میدانیم و به آنها سر میزنیم و در آن ها مینویسیم و می خوانیم ... ولی فکر میکنم وبلاگ هنوز هم که هنوز است ویژگی های منحصربفرد خودش را دارد. حالا اینکه این ویژگی ها را جزو دسته مثبت و خوب ها طبقه بندی کنیم یا منفی و بدها را بسپاریم به منتقدان این عرصه ولی همین که برای استفاده از یک وبلاگ لازم نیست جایی عضو شویم یا راه های ارتباطی خاصی ایجاد کنیم، خودش یک حسن محسوب می شود. نوستالژی ورود به وبلاگ و باز شدن صفحه وبلاگ که به کنار ! از طرف دیگر اینطور فکر میکنم که در شبکه های اجتماعی دیگری مثل اینستاگرام یا تلگرام، تشخیص حریم خصوصی و عمومی برای افراد کمی مبهم و شاید کمرنگ شده باشد. هرچند که یک سری از تنظیمات برای حریم شخصی قابل اعمال هستند ولی چیزی که در این شبکه ها خیلی توجهم را جلب کرده این است که عده زیادی مشغول "بلند زندگی کردن" شده اند. راستش خودم هم گاهی وسوسه می شوم که بعضی از ساعت ها و روزهایم را بلند زندگی کنم؛ ولی این مسئله بنظرم آفت اینطور محیط های تعاملی است که قبل از ورود به آنها باید در مورد درست و غلطش فکر کرد و چاره ای اندیشید.

البته در بعضی از وبلاگ ها هم شاهد این قضیه بوده ام، اما بنظرم در وبلاگ نویسی این مسئله کمتر شکل خزشی پیدا میکند و کنترل آن ساده تر است. وبلاگ ها کمتر از آنکه جایی باشند برای به نمایش گذاشتن اتفاقات، به مرور تبدیل به جایی شده اند برای اظهار تفکرات و نظرات. البته این را دیگر شبکه های اجتماعی با راحتی کاربری شان به وجود آورده اند...

القصه اینکه ...وبلاگ و وبلاگ نویس و وبلاگ خوان هم هنوز برای خودش دنیایی دارد! هنوز برای خودش ناوالانی است !! ناوالانی که شاید چون منی آن را به سایر فضاهای الکی طور (مجازی !) دیگر ترجیح بدهد:-)

۵ نظر ۰ لایک :)

...یرزق من حیث لااحتسب

به نام پروردگارم

دیروز خودم را میهمان خدا کردم و به او گفتم : خدایا امروز که مهمان تو ام شام  امشبم هم به عهده خودت که میزبانی و تصمیم گرفتم هیچ فکر و نگرانی درباره تهیه شام و غذا نداشته باشم. گفتم برای یکبار هم که شده با قلبی آرام و مطمئن به اینکه خدا می شنود و اجابت می کند از خدا درخواست کنم و به اجابتش مطمئن باشم.

اما از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد که کنسرو تن ماهی و بقیه مخلفات به من چشمک میزد و میگفت: نگران نباش. اگر خدا کاری نکرد، ما هستیم.

و نمیدانم شما تا چه حد با اخلاق خدا آشنایید ! اما اگر اندکی هم او را بشناسید می دانید که چنان نازک دلی است که حتی اگر سر سوزنی اندیشه و فکر و خیال و تصوری را ورای قدرتش بدانید هم می رنجد و شما را به همان اندیشه و فکر و خیال و تصور حواله می دهد.

از قضا، شام دیشب هرچند از رزق و روزی مقرر خدا، ولی آنطور که میبایست و می خواستم نرسید و حواله داده شدم به همان کنسرو تن ماهی و تخم ماهی و بقیه مخلفات و ناامید شدم از اجابت خواسته ای به این کوچکی ...

امشب موقع شام که شد، متعجب شدم از اجابتی که به خاطر ناآرامی من با یک روز تاخیر رسید و سفره ای که در اتاق کوچکمان بی مقدمه پهن شد و از سویی عرق شرم بر پیشانی ام نشست از بی صبری خودم که خلق الانسان عجولا و از سوی دیگر لبخند بر لب که " خدا اجابت کرد! "

امروز به یاد جمله ای افتادم که روزها و هفته ها بر زبانم و ذهن و دلم بود که : به تدبیر خدا و به فضلش باور داشته باش. هر آن و هر لحظه آن را تکرار می کردم. اما هیاهوی این زندگی پر از تهی باعث شد فراموش کنم این مایه آرامش قلبی را که خدا همان مدبری است که طوری چرخ روزگار را میچرخاند که تمام چرخ دنده هایش از بزرگترین تا کوچکترین، از زمخت ترین تا ظریف ترین را در بهترین حالت با هم جفت و جور می کند و می چرخاند؛ دقیق تر از ساعت.

و دیروز و امروز دوباره به خاطر آوردم اگر انسان بودنم دوباره مرا به نسیان وا ندارد. با وجود همه افت و خیزهایی که تا به حال بوده، خدا هیچ گاه، هیچ گاه رهایم نکرده و همیشه ، همیشه بهترین چیزها را برایم رقم زده. نه فقط من. که میدانم برای تک تک آدمها، ذره ذره ذرات عالم چنین است که اگر این چنین نبود تدبیر خدا گونه اش معنایی به وسعت آفرینش و وجود نمی داشت. بیاییم به تدبیر خدا ایمان بیاوریم و به اینکه خدا همان مدبری است که طوری چرخ روزگار را میچرخاند که تمام چرخ دنده هایش از بزرگترین تا کوچکترین، از زمخت ترین تا ظریف ترین را در بهترین حالت با هم جفت و جور می کند و می چرخاند؛ دقیق تر از ساعت.

یاربِّ ...یاربِّ...یا ربِّ...

پ.ن:وقتی که میزبان خداست!^_^

پ.ن2: خوابگاهی هاش می دونند این سفره توی خوابگاه یعنی خیلییییییییی!!! :))


بعدنوشت: گاهی فکر میکنم خدا که همه خوردنی ها و پوشیدنی ها و لوازم و دارایی ها از آن اوست، نخواسته که ما به دنیا بیاییم که نگران فراهم کردن این چیزها باشیم، خواسته به دنیا بیاییم تا با وجود همه این نگرانی ها، همه را در دامان خودش بریزیم و فقط زندگی کنیم! کار،درس، زندگی، خانه، ماشین، پول، لباس و .... همه خودش فراهم می شود. فقط باید یاد بگیریم فراهم شدنش به دست خداست.



قَالَ کَذَٰلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا
 
 ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺣﻘﻴﻘﺖ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻮﻳﺪ ﺩﺍﺩم. ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﻴﺶ ﺗﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﺒﻮﺩﻱ ﺁﻓﺮﻳﺪم.(مریم 9 )

۶ نظر ۱ لایک :)

تابستانه

به نامش

از بین همه غذاهایی که این مدت امتحان کردم ، بیشتر از همه آش دوغ میدان انقلاب به دلم چسبید!

ادامه مطلب ۶ نظر ۱ لایک :)

...تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

یا من علیه معولی

چند روزی هست که عکس این تسبیح در کنارم نامم اضافه شده. رازی است در آن ، که میخواهم همیشه و همیشه در خاطرم بماند ...

میخواهم در خاطرم بماند گره های چند ساله نخ های تسبیح ...

میخواهم در خاطرم بماند تلاش طولانی و بی حاصلم برای باز کردن گره های در هم تابیده شده چند ساله ...

میخواهم در خاطرم بماند لحظه استیصال، لحظه ای که راهی جز از هم گسستن همه چیز نبود ...

میخواهم در خاطرم بماند یک "خدایا کمک کن" از ته دل ...

میخواهم در خاطرم بماند باز شدن به ناگاه تمام گره ها ...

میخواهم در خاطرم بماند آن معجزه و این شگفتی ...

و میخواهم در خاطرم بماند قدرت خدایی که میتواند گره های چندساله در هم تنیده شده ای که با تدبیر و تلاش من گشوده نشد ، میتواند همه گره های چند ساله در هم تنیده شده را در آنی معجزه آسا بگشاید ...

فقط باید از ته دل گفت : خدایا کمک کن.


پ.ن: از مولانا :  می‌گفت ای خدایا ما را به شهر او بر

                       تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

                       بگذشت چند سالی در انتظار این دم

                       بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

                       یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی

                       گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

پ.ن2 : تسبیح اصل کربلاست.از یکی از دوستان به امانت پیش من مانده است برای یادآوری این خاطره تا مدتی ...


پ.ن3: نظرات پاسخ داده شد . ممنون از حضور دلگرمی بخشتان :)

۱ نظر ۰ لایک :)

تابستانانه- 19 تیرماه 96

به نام خدا

قسمت سوم

امروز به تنهایی سری زدم به پاتوق کتاب ( چهارراه کالج) که برایم واقعا پاتوق کتاب بود. اما متاسفانه فضای قبلی را برای مطالعه کتاب نداشت. ولی همچنان کتابهای مورد علاقه ام برای خواندن را در آنجا توانستم پیدا کنم.

کتاب رشد و حرفهای مولا را خریدم البته به خودم قول دادم حتما سریع تر آنها را بخوانم و مجددا برای خرید بقیه کتابها به آنجا برگردم .

۱ نظر ۰ لایک :)

تابستانه - 18 تیرماه 96

به نام خدا

قسمت سوم

امروز قرار گذاشته بودیم برویم کهف الشهدا اما ...

ادامه مطلب ۱ نظر ۱ لایک :)

تابستانه- 17 تیرماه 96

به نام خدا

قسمت دوم

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک :)

تابستانه- 16 تیرماه 96

به نام خدا

قسمت اول

تصمیم گرفتم تابستان امسال را کمی متفاوت با سالهای قبل بگذرانم و خودم را در چالشی عمیق با زندگی قرار دادم. کوله بار سفر را بستم و راه افتادم به هرجا که سرنوشت مرا بخواند! ( البته نه اینقدر شاعرانه!)

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ لایک :)

من با خودم نسبتی ندارم !

به نامش

در تعریف تمایز آورده اند رفتن برگشت ناپذیر  از یک مرحله به مرحله بعد و رشد می شود بزرگ شدن برگشت ناپذیر در همان مرحله ای که هستی.

نمیدانم اسمش را رشد بگذارم یا تمایز ( شاید هر دو شاید هیچ کدام) ولی از خود قبلی ام، از بودن های گذشته هام به هر شکلی احساس رضایت نمیکنم. چند روزی بود که مطالب آرشیوی وبلاگ را میخواندم. پاک کردن تمامشان کار عاقلانه ای به نظر میرسید.

امروز جمله ای خواندم که اگر یک آدم ۱۸ تا ۳۰ ساله از خواندن نوشته های سه سال پیش خودش احساس رضایت کند یعنی در این مدت رشد نکرده. ناخوشحالی ام جای بسی خوشحالی پیدا کرد ! 

ضمن اینکه فرصت را غنیمت میدانم و از قسمت ناخوب خود بیست سال قبل، ده سال قبل، ۵ سال قبل ، سه سال قبل ، سال قبل ، ماه قبل و هفته قبل خودم اعلان برائت و بیزاری میکنم و همین جا هرگونه نسبت دوستی فامیلی یا خانوادگی را بانامبرده تکذیب میکنم ! باشد که قسمت های خوب بی شماری در راه باشد. 

التماس دعا 

۲ نظر ۳ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان