روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها می‌خوانم.
خلاصه روزانه کتاب در کانال تلگرامی زیر:
t.me/bazihabaziha

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۸ آذر ۹۶، ۱۶:۱۱ - قاسم صفایی نژاد سپاس

۵۰ مطلب با موضوع «نوشته هایم» ثبت شده است

یا من علیه معولی

چند روزی هست که عکس این تسبیح در کنارم نامم اضافه شده. رازی است در آن ، که میخواهم همیشه و همیشه در خاطرم بماند ...

میخواهم در خاطرم بماند گره های چند ساله نخ های تسبیح ...

میخواهم در خاطرم بماند تلاش طولانی و بی حاصلم برای باز کردن گره های در هم تابیده شده چند ساله ...

میخواهم در خاطرم بماند لحظه استیصال، لحظه ای که راهی جز از هم گسستن همه چیز نبود ...

میخواهم در خاطرم بماند یک "خدایا کمک کن" از ته دل ...

میخواهم در خاطرم بماند باز شدن به ناگاه تمام گره ها ...

میخواهم در خاطرم بماند آن معجزه و این شگفتی ...

و میخواهم در خاطرم بماند قدرت خدایی که میتواند گره های چندساله در هم تنیده شده ای که با تدبیر و تلاش من گشوده نشد ، میتواند همه گره های چند ساله در هم تنیده شده را در آنی معجزه آسا بگشاید ...

فقط باید از ته دل گفت : خدایا کمک کن.


پ.ن: از مولانا :  می‌گفت ای خدایا ما را به شهر او بر

                       تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

                       بگذشت چند سالی در انتظار این دم

                       بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

                       یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی

                       گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

پ.ن2 : تسبیح اصل کربلاست.از یکی از دوستان به امانت پیش من مانده است برای یادآوری این خاطره تا مدتی ...


پ.ن3: نظرات پاسخ داده شد . ممنون از حضور دلگرمی بخشتان :)

روشنا
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
یا عماد من لا عماد له
من فارغ التحصیل مهندسی پزشکی دانشگاه امیرکبیر هستم. بعد از دوره کارشناسی بنا به دلایلی که برای خودم و اهلش قابل فهم هستند تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل را به تعویق بندازم و با وجود قبولی در دوره ارشد از تحصیل انصراف دادم.
اما امان از دماغ های گنده ای که از کفش زندگی مردم بیرون نمی روند !
این مدت انواع و اقسام کامنتها را از اهل و نااهل و غریبه و آشنا دریافت کردم که باید زندگی خودم‌ را چطور بگذرانم. همراه با چاشنی انواع و اقسام سوالها از خصوصی ترین تا کلی ترین مسائل زندگیم. آدم‌ گیر مامور ساواک بیفتد اینقدر سوال و جواب نمی شود که بخواهد زندگی اش را به شیوه خودش هرچند کمی متفاوت با شیوه معمول دیگران پیش ببرد.
آقای کیک بعد از یک سال و اندی وقت که ترا ندیده: ببین فلانی خودش تو نفت کش انداخت تا استرالیا شنا کرد الان داره پول در میاره ااز گشنگی نمرده. تو هم برو‌. :|زمانی بود به این اعتقاد داشتم که با دیگران همان طوری برخورد کنم که دوست دارم با من برخورد کنند. برای همین هیچ‌وقت کاری به کار کسی نداشتم. اگر کسی از من کمکی خواست با تمام توانم کمکش کردم ولی بدون قضاوت و پیش داوری و تجسس و بازپرسی. ظاهرا دیگرانی که اطراف من هستند این اعتقاد را ندارند. البته خیلی وقت ها هم فرد مقابل به خاطر این برخورد از من تشکر کرده: ممنون که چیزی نمیپرسی. ممنون که اینقدر درکت بالاست.
همین تقدیرهای گاه و بیگاه باعث شده این رفتارم را دوست داشته باشم و سعی کنم آن را ادامه دهم. ولی یک روزی مثل امروز جوش آوردم از این همه اظهارنظرهای ....
فلان کیک من را دیده و میگوید: ببین تو میدونستی که میتونی تو بخش تجهیزات بیمارستان ها کارکنی؟ برو خوب.
من: ....
با این آدمها چطور می شود برخورد کرد؟ آدمهایی که نمیدانند کسی که در یک دانشگاه معتبر درس خوانده نه تنها با معنی و امکان تحصیل درخارج از کشور آشناست بلکه شاید یک پله بالاتر از آن را دیده باشد. با آدم هایی که نمیداند اگر فارغ التحصیل مهندسی پزشکی با واحدهای درسی تجهیزات پزشکی و دوره های کاروزی در بیمارستان معنی کار مهندسی پزشکی در بخش تجهیزات بیمارستان را نفهمد هیچ کس دیگر هم نخواهد فهمید. با این آدمهایی که خودشان اهل اینند که هر کاری به فکرشان رسید و توانشان قد داد بکنند و حتی به فکرشان هم نمی رسد گاهی اگر کسی کاری نکرد شاید نخواست ، با این آدمها باید با چه زبانی برخورد کرد؟ باید چه رفتاری داشت؟
 اتفاق امروز را با دوستان و هم دانشگاهی هایم در میان گذاشتم. یکی از این برخورد با نام جهل مرکب یاد کرد که بسی عبارت به جایی است. کسی که نمیداند که نمیداند ! یکی دیگر سر درد دلش باز شد که در مدت خانه نشینی اش فوبیای زن همسایه پیدا کرده از بس که هر روز زنان همسایه آمار حرکات و اعمال و تصمیماتش را رصد که نه! مورد بازجویی مستقیم قرار میدادند. و قطعا اگر واکنش دوست دیگرم نبود احتمالا اتفاق امروز به یک دوره هفت روزه کشیده میشد.

چند توصیه خداپسندانه:
۱. لطفا در زندگی شخصی دیگران دخالت نکنید.
۲. لطفا قبل از اظهار نظر و ارائه راهکار برای زندگی سایرین نگاهی به زندگی های پرعیب و ایراد خودتان بیندازید. در این مورد به شدت تاکید میکنم روی این مسئله که چراغی که به خانه خودتان رواست لطفا در خانه خودتان روشن کنید. 
۳. لطفا قبل از اظهار نظر و ارائه راهکار برای زندگی سایرین اول از آنها بپرسید آیا نظر و راهکار میخواهند؟
۴. لطفا بعد از اظهار نظر و ارائه راهکار برای زندگی سایرین دقت کنید آیا پاسخ یا نشانه ای دریافت میکنید که ادامه دهید به بذل نظر و راهکار؟ شاید سکوت طرف مقابل تمایل به ادامه مکالمه نباشد. بلکه احترام به شخصیت خودش ، دعوت شما به سکوت و یک راهکار عملی و اظهار نظر غیر کلامی برای رفتار ناشایست شما باشد.
۵. لطفا برای خدا و برای آسایش خلق خدا روی عزت نفس و اعتمادبنفس خودتان کار‌کنید. علت اصلی این رفتار فقط ضعف و حقارت شخصیت است. آدمی که به خودش مطمئن است نیازی به سرک کشیدن به زندگی بقیه ندارد. 
۶. شاید بیشتر از شما نه ولی به اندازه شما هرکس نگران و دلسوز سرنوشت خودش باشد.#کاسه_داغ_تر_از_آش

مصادره به مطلوب: اگر خیلی نگران کار و بار و زندگی جوان ترها هستید میخواستید به جای رای دادن به رئیس جمهوری که نرخ بیکاری را بالا می برد به رئیس جمهوری رای بدهید که دولت کار و کرامت را راه بیندازد:/ #برو_کار_کن
 
پی نوشت: هیچ آدمی را ندیدم که نمره سلامت روان بالایی  داشته باشد و جزو افرادی باشد که در متن ذکر کردم. توصیه ام به کسانی که از این قسم برخوردها آزرده می شوند این است که آزارندگان را به حال خودشان بگذارید. این ها حتی اگر کسی با آنها درگیر نشود با خودشان درگیرند. آنها مجرم نیستند، بیمارند.
پی نوشت دوم: دعایم برای خودم این است: صبور بمانم و جواب بی ادبی را بی ادبی ندهم. با رفتاری که از آن ازرده شدم دیگران را آزرده نکنم. برایم دعا کنید.
روشنا
۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

به نامش

در تعریف تمایز آورده اند رفتن برگشت ناپذیر  از یک مرحله به مرحله بعد و رشد می شود بزرگ شدن برگشت ناپذیر در همان مرحله ای که هستی.

نمیدانم اسمش را رشد بگذارم یا تمایز ( شاید هر دو شاید هیچ کدام) ولی از خود قبلی ام، از بودن های گذشته هام به هر شکلی احساس رضایت نمیکنم. چند روزی بود که مطالب آرشیوی وبلاگ را میخواندم. پاک کردن تمامشان کار عاقلانه ای به نظر میرسید.

امروز جمله ای خواندم که اگر یک آدم ۱۸ تا ۳۰ ساله از خواندن نوشته های سه سال پیش خودش احساس رضایت کند یعنی در این مدت رشد نکرده. ناخوشحالی ام جای بسی خوشحالی پیدا کرد ! 

ضمن اینکه فرصت را غنیمت میدانم و از قسمت ناخوب خود بیست سال قبل، ده سال قبل، ۵ سال قبل ، سه سال قبل ، سال قبل ، ماه قبل و هفته قبل خودم اعلان برائت و بیزاری میکنم و همین جا هرگونه نسبت دوستی فامیلی یا خانوادگی را بانامبرده تکذیب میکنم ! باشد که قسمت های خوب بی شماری در راه باشد. 

التماس دعا 

روشنا
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۶:۵۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نام در هم شکننده ستمگران

#پیام_وارده:  داعش یک تفکره! نه صرفا یک گروه که یه گوشه ی دنیا آدم بکشن! این تفکر ممکنه همه جا باشه! خیلی هم نزدیک به شما! از اطرافیانت بگیر تا زیر ِ متکایی که بهش تکیه زدی! #داعش جایی بوجود میاد که مسلمونی که نماز و قرآن و روزَه اش ترک نمیشه، #ولایت رو میذاره کنار! اگر ولایت رو از زندگی ِ اعتقادیت حذف کنی ، سَر بریدن میشه تفریحت! حالا یا با شمشیر ، یا با اسلحه ، یا با زبون یا قلم! وجه مشترکش #قساوت قلبه!

روشنا
۰۱ تیر ۹۶ ، ۰۴:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
به نامش
بعد نوشت:اگر کسی بینگارد که جدایی دین از سیاست، تفکری است خاص این عصر، در اشتباه است!
هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته، امت محمد (صلی الله علیه و آله)،  تیغ بر "اوصیا" او کشیده اند و با نام اسلام، "قلب اسلام" را که "امام" است، می درند.
فتح خون صفحه ۵۱
شهید آوینی

قبل نوشت: چقدر دینداری بدون سیاست بی مزه و چقدر سیاست بدون دینداری مشمئزکننده است.
ولی اون مقدار که سیاسی بودن بدون دین مداری و خدا محوری باعث اشمئزاز هست دین داری بدون سیاسی بودن زننده نیست! سیاست ما عین دیانت‌ ما و دیانت ما عین سیاست ماست.

پی نوشت اول: کوتاه بخوانید
پی نوشت دوم: میخواستم بعد نوشت را زیر مطلب خودم که قبلا نوشته بودم کپی کنم. ولی حیف کلام سید شهیدان اهل قلم است که زیرنوشت همچون منی باشد:)
روشنا
۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

پیرو اتفاقات اخیر در مورد عملیات های کور و ناموفق تروریستی و رشادت فرزندان ایران این سو و آن سوی مرز دو گفتگوی شاخص داشتم‌ که میخواهم آن ها را ثبت کنم.


اول:

دوستی که کلا آشنایی یا عرقی به مدافعان حرم نداشت اما در چند روز گذشته که با او حرف زدم موضع گیری موافق و سپاسمندانه ای نسبت به مدافعان حرم گرفته بود. این ترقه بازی ها درست است نتوانست آنهایی که خودشان را به خواب زده اند بیدار کند اما حداقل باعث بیداری تنی خفته ی چند  شد. یاد امام خوبان بخیر که با آن لحن حماسی اش گفت: بکشید ما را ! ملت بیدارتر میشود. 


دوم:

به عنوان کمترین اقدام در حمایت از فرزندان ایران تصاویر پروفایلی ام را به مدافعان حرم و فرمایشات رهبر انقلاب تغییر دادم. دوستی گفتند: نمیدانستم این مدل آدمی هستید. به شما می آمد آدم روشنفکری باشید. گفتم روشنفکرم! منتها از نوع ولایتمدارش!

پی نوشت اول: احتمالا باید میگفتم از نوع واقعیش !

پی نوشت دوم:  این روزها دیگر تعریف روشنفکری هم عوض شده ! به کجا چنین شتابان؟!

پی نوشت سوم: تاریخ باید دقیقا چند بار تکرار شود که انسان یاد بگیرد آن را تکرار نکند؟ 

پی نوشت چهارم : برای هرچیز آفتی است و همانا آفت روشنفکری روشنفکرنمایی است.

روشنا
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

پیرو یک سری نا"راحتی" هایی که در فضای تلگرامی پیش آمد ( ناراحتی در مقابل راحتی نه در مقابل خوشحالی)  این فکر به نظرم رسید که نکاتی در مورد "فرهنگ تلگرامی" را منتشر کنم. چرا که فکر میکنم این پدیده هم مثل سایر پدیده ها اول خودش آمده و فرهنگ استفاده اش را با خودش نیاورده. هرچند که این پست وبلاگی پیام تلگرامی نیست که برای هم فوروارد کنیم اما شاید جرقه ای باشد که کسانی که در این باب توانمندتر و دست بر آتش ترند اقدامی شایسته تر کنند.

۱. کانالهای و گروه های خود را مدیریت کنیم. خواندن مطالب همه گروه ها و کانالها به قیمت از دست دادن زمانی است که میتواند صرف کارهای بهتر و پربازده تری شود. خواندن مطالب پراکنده و کوتاه عامل افزایش احتمال ابتلا و آلزایمر و کاهش قدرت حافظه و کاهش قدرت تفکر عمیق است. نخواندن پیام ها و روی هم انباشته شدن آنها باعث کاهش تمرکز و افزایش اضطراب و ناآسودگی است. مطالعات نشان داده حتی فکر کردن به این که یک ایمیل نخوانده دارید باعث کاهش بسیار زیاد تمرکز (کاهش حدود ۶۰ تا ۸۰ درصدی ) می شود.

۲. در صورتی که مطالب یک کانال برایمان مفید بوده میتوانیم آن را به دیگران معرفی کنیم و توضیح دهیم چرا این کانال مفید است. از ارسال پست های کانالها به طور پیوسته به افراد خودداری کنیم.

۳. از اضافه کردن افراد به گروه ها بدون هماهنگی با آنها خودداری کنیم. میتوانیم قبلا از آنها سوال کنیم یا لینک عضویت را برای آنها ارسال کنیم تا "در صورت تمایل" خودشان به عضویت گروه دربیایند.

۴. در صورتی که با خواهش افراد مبنی بر عدم ارسال پیام به آنها مواجه شدیم کاملا با دید باز برخورد کنیم. امکان مطرح شدن این خواهش را برای طرف مقابل مهیا کنیم. به نشانه هایی غیرکلامی و غیرنوشتاری توجه کنیم. اگر مخاطب ما عکس العملی به مطالب نشان نمیدهد، باهم تبادل اطلاعات نداریم و فقط ارسال کننده هستیم حداقل در جستجوی علت بربیاییم و از خود شخص سوال کنیم.

۵.بهتر است قبل از انتشار پیام هایی که هیجان انگیز و عجیب هستند حتما درصدد تحقیق در مورد صحت داشتن آنها برآییم.

۶. حتما قبل از شروع صحبت های طولانی از مخاطب در مورد تناسب شرایط مکانی و زمانی اش سوال کنیم.

۷. اگر مدیر کانال هستیم حتما لینکی جهت ارتباط مخاطبان در نظر بگیریم و آن را در توضیحات کانال درج کنیم.

  خیلی وقت ها پیش آمده مطلب غلطی منتشر شده ولی راه ارتباطی برای آگاه کردن کانال منتشر کننده و توقف انتشار آن در دست نبوده. 

۸. مطالب کانال های دیگر را با لینک خودشان منتشر کنیم تا منتشرکننده پاسخ گوی هر مسئله ی احتمالی پیش آمده باشد.


ادامه دارد ...

روشنا
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

یا در حکایت مطلقه ی : علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد! 


گفت با جوجه مرغکی هشیار

که ز پهلوی من مرو به کنار


گربه را بین که دم علم کرده

گوشها تیز و پشت خم کرده


چشم خود تا به هم زنی بردت

تا کله چرخ داده‌ای خوردت


جوجه گفتا که مادرم ترسوست

به خیالش که گربه هم لولوست


گربه حیوان خوش خط وخالیست

فکر آزارجوجه هرگز نیست


سه قدم دورتر شد از مادر

آمدش آنچه گفته بود به سر


گربه ناگاه ازکمین برجست

گلوی جوجه را به دندان خست


برگرفتش به چنگ و رفت چو باد

مرغ بیچاره از پیش افتاد


گربه از پیش و مرغ از دنبال

ناله‌ها کرد و زد بسی پر و بال


لیک چون گربه جوجه را بربود

نالهٔ مادرش ندارد سود


گر تضرع کند وگر فریاد

جوجه را گربه پس نخواهد داد


پروین اعتصامی 


پی نوشت: تا جایی که یادم می آید تنها شعری که مادرم در دوران کودکی و نوجوانی ام به عنوان نصیحت برایم زمزمه میکرد همین بود: "گر تضرع کند و گر فریاد ..." به اینجا که میرسید دیگه از نجات جوجه ناامید میشدم و از طرف جوجه درونم به مرغ درونم قول میدادم هیچ وقت گول هیچ گربه خوش خط و خالی را نخورم.


 "دشمن همیشه دشمن است!"


مرغ

روشنا
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

" من رای نمی دهم" 

اندر حکایات خود گولی زنی مدرن !


انتخاب نکردن هم خودش نوعی انتخاب است! عملا انتخاب نکردنی در کار نیست! حتی اگر انتخابی نکنی انتخاب کرده ای که انتخاب نکنی! کسانی که رای نمیدهند یا رای سفید میدهند هم در نتیجه نهایی آرا تاثیرگذارند‌. این نوعی خوداقناعی ناخودآگاه برای مسئولیت گریزی است.

"ما که رای ندادیم."

"ما که رای سفید دادیم."

در واقع به این معناست که ما قدرت اندیشیدن و انتخاب فعالانه را نداریم و به رای اکثریت رضایت می دهیم ولی این کار را زیرپوستی انجام میدهیم تا در صورت لزوم بتوانیم با توجیه از زیر همه مسئولیت ها و کمبودها و ضعف ها شانه خالی کنیم‌.  " کار باید خودش موجه باشد" تا نیاز به توجیه نداشته باشد!


رای ندادن و رای سفید دادن نوعی انتخاب منفعلانه است. 


بیاییم با دقت و تحقیق و پژوهش حضوری فعال داشته باشیم. چون نتیجه هرچه که باشد روی زندگی "همه ما" تاثیرگذار است.


پی نوشت: هستند کسانی که رای نمیدهند با این اعتقاد که شخص مطلوب آنها در بین کاندیداها نیست. باید گفت حتی در این حالت هم انفعال پاسخ مناسبی نیست. حرفم این است که انفعال کلا حل کننده نیست! به هر دلیلی که باشد.

روشنا
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
به نامش
....گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست!
درگیر یک مکالمه نه چندان دلچسب شدم که اگر حرف بزنم دلم میسوزه و اگر حرف نزنم پل میمونه اون ور آب.

توصیه از نوع پی نوشتی: وقتی نمیتونید از بحثی خارج بشید اصلا واردش نشید. سفره ای که نمیتونید جمعش کنید رو پهن نکنید. کلامی که نمیتونید تا آخر بگید رو از اول نگید. یک کلام :خودتون رو توی هَچَل نندازید!!!
روشنا
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یا من یعلم ضمیرالصامتین
نمودار زندگی آدمهای معمولی معمولا یه سری نقاط ماکزیمم و مینیمم ( همان اوج و قعر خودمان که نه، خودتان!) دارد و یک سری نقاط عطف.
نقاط ماکزیمم اونجایی هست که بالاتر از اون نیست. نقاط مینیمم اونجایی هست که پایین تر از اون نیست و نقاط عطف هم اونجایی که درست توی یه لحظه تقعر زندگیت برمیگرده و به قول خودمان که نه، خودتان زندگی زیر و وارو میشه.
گاهی وقتی همه چی داره میرسه به یه ماکزیمم یعنی جایی که فکر میکنی دیگه امکان نداره بهتر از این بشه یه دفعه خدا به حالی بهت میده و مشتق دوم زندگیت رو مثه کیلومترشمار یه ماشین صفر میکنه و اوج میگیری میری بالاتر از اونجایی که میتونستی باشی و به قول خودتان که نه، خودمان نمودارت دارای نقطه عطف میشه. 
گاهی هم وقتی همه چی داره بدتر از بد میشه و ته ِ تِه دنیا میفتی توی یه چاه ناامیدی و تا ته ِ تهِ اون چاه میری که به تهش برسی و میبینی ته نداره و از اون پایین دلت میخواد فقط یه روزنه نور پیدا بشه که حداقل بوی بهبود ز اوضاع جهان بشنوی و داری فکر میکنی دیگه بدتر از این نمیتونه بشه یه دفعه خدا یه حالی ازت میگیره و مشتق دوم زندگیت رو صفر میکنه و نمودار زندگیت نقطه عطف میگیره و از تقعر مثبت میری تو تقعر منفی و پایین تر و پایین تر و پایین تر....
اولین نقطه عطف زندگیم بی شک قبولی دانشگاه بود. نه فقط به خاطر خودش. بلکه به خاطر آدمها و اتفاقات خوبی که به واسطه اون برام اتفاق افتاد .‌روزهایی بود که تو هر قدمیکه برمیداشتم فارغ از اینکه اون روز روز خوشی بوده یا روز ناخوشی روز موفقی بوده یا روز ناموفقی توی دلم داد میزدم که خدایاااا همینه! همین بوده اون چیزی که همیشه ازت میخواستم. شکرت به خاطر محقق کردن آرزوهام. اما امان از این محور افقی زمان که چنان می رود نمودارکشان که ما زهر تنهایی چشان اونم با صدای خود آقای افتخاری!!

دومین نقطه عطف زندگیم قطعا هفت فروردین ۹۵ بود. البته اینو الان میفهمم. چشمم به تقویم میفته و میبینم ۷ فرودین چه تاریخ آشناییه. پارسال این روز بارونی بود. نمیدونم امسال هم بارون بیاد یا نه ...الان  که یکسال از اون روز میگذره و من وقایع این یکسال رو برای خودم مرور میکنم. درست تو روزهایی که فکرمیکردم از این بدتر دیگه نمیشه یه نقطه عطف و برو جواب حدت رو توی منفی بی نهایت پیدا کن و دست خدا به همراهت که نه، تنها برو تا تهش ...
خدایا رسیدم به جایی که اسمش منفی بی نهایته و میگن نمیشه بهش رسید. بیا و تو دفتر ریاضی سال ۹۶ قلمت رو برام دست بگیر و با یه تغییر متغیر و یه ضریب درست مشتق اول زندگیم رو برام صفر کن تا این روزا برام بشه مینیمم و درست تو لحظه ای که باز قراره فکر کنم از این بهتر دیگه نمیشه یه حالی بده و مشتق دومم رو هم صفر کن و با یه نقطه عطف جانانه منو از ته این چاه بکش بالا و بالا و بالاتر ...
خدایا ماه رجب و شعبان و رمضانت نزدیکه. فصل فصل مشتق گیری از بنده هاته. خودمو و مشتق اول و دومم هر سه تایی جوری مطلقا منفی بی نهایتیم که هیچ ریاضیدانی نمیتونه معادله اش چه جور معادله ایه. حلّم کن خدایا. بذار جواب بگیرم ازت . بذار جواب بدم واست . من شاید ظاهرم کتانژانتی باشه ولی باور کن ته دلم منظورم به تانژانته. خدایا این دیاگرام امسال ازت مثبت بی نهایت شدن رو میخواد. همون جایی که میگن نمیشه بهش رسید ولی تو بنده هات رو به اونجا میرسونی. خودمو و تمام مشتقاتم رو مثبت کن. 
جوابم نکن خدایا...
حلم کن.

+بشنوید.  نذار زندگیم راحت از هم بپاشه ، جوابم نکن مردم از بی جوابی ¡¿

پی نوشت: محض خالی نبودن عریضه :

روشنا
۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
یا من یعلم ضمیرالصامتین
یکی از کارهایی که خیلی دوستش دارم و به شدت به همه توصیه کرده ام، روزنگاری هست؛ نوشتن در مورد هر موضوعی که در هر روز ذهن آدم را مشغول میکند. از افکار و احساسات تا شرح وقایع و تحلیل آنها. افکار ناپدید خواهند شد و حافظه ها به فراموشی سپرده می شوند اما نوشته ها نه! به قول سخن معروف : " کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند." نوشتن باعث میشود رجوع به یک مقطع زمانی ساده تر باشد و با گذشت زمان این نوشته ها تبدیل می شوند به بهترین ابزارها برای خودشناسی و تحلیل شخصیت خود فرد و من این را به دفعات تجربه کرده ام.
امشب داشتم دفتر سالی که گذشت را جمع بندی می کردم و چند مطلب بود که فکر کردم شاید به جز من ، برای دیگران هم مفید باشد پس به عنوان حسن ختام سال 95 این مطلب تقدیم به شما؛

احادیث برگزیده :

+هرکس رابطه اش را با خدا اصلاح کرد، خدا رابطه او را با بنده های خدا اصلاح میکند.(حضرت عشق امام علی -ع)
+هیچ کس شوخی بیجا نکند جز آنکه مقداری از عقل خویش را از دست بدهد. (حضرت عشق امام علی -ع)
+بهترین دوست من کسی است که عیب های مرا به من هدیه کند. (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنکس که راز خود را پنهان کند، اختیار آن را در دست دارد. (حضرت عشق امام علی -ع)
+نابود شد آنکس که ارزش خود را ندانست . (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنها که مهلت دارند، کوتاهی میکنند و آنها که مهلتشان به اتمام رسیده درخواست مهلت دارند. (حضرت عشق امام علی -ع)
+آنچه نمیدانی مگو؛ بلکه همه آنچه را که میدانی نیز مگو. (حضرت عشق امام علی -ع)
+در شگفتم از کسی که می تواند استغفار کند و ناامید است. (حضرت عشق امام علی -ع)
+اگر به آنچه میخواستی نرسیدی، از آنچه هستی نگران مباش. (حضرت عشق امام علی -ع)
+اگر بردبار نیستی، خود را بردبار بنمای؛ زیرا اندک است کسی که خود را همانند مردمی کند و از جمله ی آنان به حساب نیاید. (حضرت عشق امام علی -ع)
+ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻳﺪ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﻢ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻩ, ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺯﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺩ ﺗﻮ ﺗﻼﺵ ﻣﻴﻜﻨﺪ, ﻭ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺪ ﺣﺎﻝ ﻛﻨﻲ. ( حضرت عشق امام علی علیه السلام)

خطوط برگزیده:

با چیزی موافقت کن که بتونی ازش دفاع کنی ؛ نه چیزی که فقط ازش خوشت اومده.
هیچ وقت تو زندگیت کاری نکن که دل کسی بسوزه. حتی اگر احتمال میدی که با کارت یا حرفت کسی حسرت میخوره سعی کن اون کارو انجام ندی.
وقتی کار درستی رو انجام میدی که کسی اشتباهش رو انجام داده طوری انجامش بده که به اون طرف برنخوره.
در مورد خوبی و بدی دیگران صرف اینکه با تو رفتار خوب یا بدی دارند قضاوت نکن.
آسایش هایی که به آرامش نمی رسند عقیم اند. ( از دکتر حاجی)
زمین خوردن مهم نیست. مهم اینه که بعد از زمین خوردن بلند شی، از خودت خاک زمین خوردن رو بتکانی و ادامه بدی.
مبارزه با نفس یعنی بین خوندن کتابی که دوستش داری و به خوندنش نیاز داری و کتابی که نه دوستش داری و نه بهش نیاز داری ولی باید بخونیش، دومی رو انتخاب کنی.
آدم برای موندن نیست، آدم برای رفتنه!

پی نوشت : توصیه میکنم روزنگاری را در برنامه روزانه سال آینده تان قرار دهید. این یک سرمایه گذاری بلندمدت پربازده است.
روشنا
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
یا من یعلم ضمیرالصامتین
یکی از خواهرزاده های من پسربچه ای 10 ساله است. یکی از بزرگترین مشکلاتی که باهاش دارم ، یا اگر بخوام بهتر بگم ، یکی از مهمترین زمینه هایی که در موردش نیاز به راهنمایی داره مطالبی هست که توی اینترنت پیدا میکنه و میخونه یا دوستانش از طریق اینترنت پیدا کردند و خوندند و باهاش به اشتراک گذاشتند و سوالات و مسائلی که به تبع این مطالب پیش میاد. خیلی سعی میکنم با راه های مختلف او رو متوجه کنم که هر مطلبی که در اینترنت نوشته شده باشه صحیح نیست. صرف اینکه کسی مطلبی رو از فضای مجازی خونده باشه باعث صحت اون مطلب نمیشه و صرف اینکه تو مطلبی رو توی سایتی بخونی دلیل نمیشه که بتونی بهش استناد کنی.
البته فراموش نمیکنم که این تجربه به خاطر اطلاعات نادرستی هست که خودم از فضای مجازی به دست آوردم. به قول کسی : قضاوت درست نتیجه تجربه و تجربه نتیجه قضاوت نادرست است. هرچند که هنوز هم دچار اشتباه و خطا میشم ولی خوب گاهی خود من همون بچه ده ساله ناآگاهی هستم که وارد این فضا شده. تنها من نه ، که ممکنه سایر افراد حاضر در این فضا هم گاهی دچار این شرایط باشند.
چیزی که باعث شد امروز سر این حرف را باز کنم مطلبی بود که از طریق همین فضاها به دستم رسید با نام " گلایه دکتر شریعتی و جواب سهراب سپهری". یک جستجوی ساده این عبارت کافی است که یک عالم سایت به عنوان نتیجه نمایش داده شوند. اما برای روشن تر شدن قضیه شاید به دو سه تایی از این جستجوهای ساده نیاز باشد.
شعری که در این مطالب منسوب به دکتر شریعتی است شعری است با نام "کفرنامه "از کارو دِردِریان و شعر دیگر که منسوب به سهراب سپهری است شعری است به نام "بخوان ما را" از کیوان شاهبداغی که در وبلاگ خود شاعر ( حداقل تا جایی که پروفایل مدیر وبلاگ حاکی از آن است و ممکن هست متعلق به خود شاعر نباشد) منتشر شده. قصد داشتم این مطلب را برای همه سایت هایی که در نتایج جستجو نشان داده شدند بفرستم اما به دلیل زیادی نتایج به انتشار این مطلب در وبلاگ خودم بسنده میکنم. ضمن اینکه میخواهم از فرصت استفاده کنم و تجربه خودم از کار در فضای مجازی را بیان کنم:

هرچند که درست و غلط بودن بعضی مطالبی که میخوانیم و بعضی حرفهایی که میشنویم آنقدر جزئی است که شاید در نهایت تفاوتی ایجاد نکند اما بد نیست حداقل پیش از انتشار یک مطلب به هر صورت ( چه کتبی و چه شفاهی) در حد وسع فهم و اندیشه خودمان درباره درستی و نادرستی آن تحقیق کنیم. اگر به درستی آن شک داریم حداقل در گسترش آن سهمی نداشته باشیم و اگر متوجه نادرست بودن آن شدیم از انتشار بیشتر آن جلوگیری کنیم.

شعری از خواجوی کرمانی هست در مذمت دنیا که :
دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند
کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است.

اگر قریحه و ذوق شاعرانگی ام جوششی داشت قطعا میگفتم که این فضای مجازی هم همان پیرزن عشوه گر امروز است و نباید به آن اعتماد کرد یا چیزی شبیه این. اما این باشد به عهده دوستانی که دستی بر این آتش دارند!

پی نوشت اول: قسمت دوم از برنامه 28 ام ماه عسل سال 95 - ماجرای عروسی عطیه و مهدی در سرای مهر و شایعاتی که در فضای مجازی ایجاد شد. حرفی که عطیه آخر صحبت هاش زد روی من خیلی تاثیرگذاشت . گفت اگر هر کسی فقط یه سرچ ساده میزد این همه مشکل پیش نمیومد .

پی نوشت دوم : یک سایت خیلی عالی که در مورد شایعات فضای مجازی فعالیت میکنه و خیلی مفید هست : http://shayeaat.ir

روشنا
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یا من یعلم ضمیرالصامتین 

نیمه تاریک وجود

دبی فورد

مترجم : فرناز فرود

(لطفا فقط همین ترجمه ! پی دی اف با کیفیتی از کتاب هم موجود نیست. گشتیم نبود. نگردید که نیست)

مدتهاست که کتاب "نیمه تاریک وجود " اثر دبی فورد را خوانده ام و میخواستم در موردش مطلبی بنویسم اما فرصتش دست نمی داد . این کتاب به طور کلی در مورد یک مکانیزم دفاعی ضمیر ناخودآگاه یه اسم "فرافکنی" صحبت میکند. صبحت کردن در مورد این مسائل نیاز به زمانی بیشتر از یک پست وبلاگی دارد اما برای آنکه به اصل مطلب بپردازم سعی میکنم به طور خلاصه کلیتی از آن را بیان کنم. هرچند که این کلی گویی باعث از دست رفتن عیار علمی این بحث خواهد شد اما امید اندکی دارم که بتوانم ضمن این مطلب برای خوانش این کتاب مفید و دوست داشتنی از شما دعوت کنم.


+ بر اساس یکی از نظریه های علم روانشناسی ذهن انسان از سه قسمت ضمیرخودآگاه، تحت خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده که انسان فقط به قسمت خودآگاه آن دسترسی دارد؛ دسترسی به ضمیر تحت خودآگاه دشوار اما ممکن و دسترسی به ضمیر ناخودآگاه به طور مستقیم تقریبا غیرممکن است. تشبیهی که غالب اوقات برای توضیح این مطلب استفاده میشود، "کوه یخ" است.

قسمتی از کوه یخ که دیده میشود و در دسترس است همان ضمیرخودآگاه، حدفاصل بخش بالایی و پایینی که گاهی در سطح آب و گاهی زیر سطح آب است همان ضمیر تحت خودآگاه و بیشترین قسمت کوه یخ که زیر آب قرار دارد همان ضمیر ناخودآگاه است.


+میدانیم که جسم برای محافظت از خود یک سری مکانیزم دفاعی دارد. مثلا سرفه یا عطسه که برای دور کردن عوامل بیماری زا و مزاحم از بدن به کار می افتند. یا مکانیزم دفاعی درد که به ما می فهماند جایی از بدن در عملکردش دچار مشکل شده. یا مکانیزم دفاعی از هوش رفتن که در زمانی که تحمل درد برای انسان غیرقابل تحمل باشد بدن به حالت اغما فرو می رود تا از رنج کشیدن بیشتر جلوگیری کند.  دقیقا مشابه این کارکرد برای روان انسان هم وجود دارد. یعنی در ذهن هم یک سری مکانیزم های دفاعی وجود دارند و زمانی که ذهن توانایی پذیرش آنچه که در واقعیت هست را نداشته باشد به کار می افتد تا ناراحتی کمتری برای فرد ایجاد شود؛ یا اینکه به ذهن کمک کند راحت تر باشد ( نه لزوما به معنای از بین بردن ناراحتی) مکانیزم های دفاعی تماما در ضمیر ناخودآگاه هستند و انسان متوجه به کار افتادن آنها نمی شود. در همه انسان ها وجود دارند چون یکی از کارکردهای روان انسان هستند، مثل مکانیزم های دفاعی جسمی که در ذات انسان وجود دارند. تنها راه بررسی آنها با نگاه گذشته نگر است. یعنی میتوانیم با بررسی رفتار و احساس و افکارمان در گذشته بفهمیم در گذشته دچار کدام یک از این مکانیزم های دفاعی شده ایم.

+ مکانیزم های دفاعی ضمیر ناخودآگاه انواع مختلفی دارند. میتوانند مثبت یا منفی باشند. میتوانند همراه هم فعال شوند یا به تنهایی. گاهی با مکانیزم دفاعی ناخودآگاه "سرکوب" آغاز می شوند به این ترتیب که فکر ، احساس یا رفتاری برای من در ضمیر خودآگاهم پذیرفته شده نیست و من آن را به دلیل ارزش های اجتماعی، اخلاقی، دینی و ... سرکوب میکنم تا ندانم که چنین مسئله ای مخالف با ارزش های من در من وجود دارد. هرچیزی که در ضمیر خودآگاه سرکوب شود به ضمیر ناخودآگاه رفته و به شکل های مختلف که پذیرفته شده است خودش را در ضمیر خودآگاه نشان می دهد. مثلا به شکل رویاها ، تپق های کلامی، علایق و سلایق و حتی به کار انداختن مکانیزم های دفاعی دیگری مثل فرافکنی، انکار، درون فکنی، همانندسازی و ...

+ "فرافکنی"  یکی از همین مکانیزم های دفاعی ناخودآگاه است. و به این معناست که آنچه در وجود خودمان وجود دارد ولی به هر دلیلی نمیتوانیم آن را بپذیریم روی دیگران فرافکنی میکنیم و آن را در وجود دیگران میبینیم. مثلا فردی که خودش مهربان است این را روی دیگران فرافکنی میکند و خانواده، دوستان، همکاران و اطرافیان را "مهربان" میپندارد. یا فردی که خودش حسادت میکند ولی به خاطر ارزش های اخلاقی نمیتواند چنین رفتاری را از خودش قبول کند ، آن را روی دیگران فرافکنی می کند و اطرافیانش را "حسود" میپندارد.

+ کتاب "نیمه تاریک وجود" به طور کلی از این مکانیزم دفاعی برای خودشناسی استفاده میکند. ایده کلی کتاب این است که شما هرچه را که در وجود خودتان باشد در دیگران میبینید. اگر دیگران را مهربان، خوش فکر، باهوش ، خوش صحبت ، متین و با وقار میبینید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست . اگر دیگران را بداخلاق، حسود، نامرتب ، مغرور یا بی شخصیت میدانید به این خاطر است که همه اینها در وجود خودتان هست. دیگران فقط دیگرانند ، تصویری که شما از آنها ساخته اید در درون شماست و هرچه نسبت به آن واکنش شدیدتری ( چه علاقه و چه نفرت) نشان بدهید به این معناست که این صفت در خود شما قوی تر است. در خود کتاب تمرین ها و داستان هایی وجود دارد از اینکه چطور نیمه ای از وجود را که در تاریکی فررفته ( چه مثبت و چه منفی) به روشنی بیاوریم و از همه خوبی ها و بدی های خود در راه تکامل و تعالی شخصیت استفاده کنیم.

+ البته این سخن سخن تازه ای نیست، ما بارها و بارها آن را به ادبیات های مختلف شنیده ایم . اینکه مومن آنقدر به خودش مشغول است که وقتی برای مشغولیت به دیگران ندارد. اینکه مومنان آینه هم هستند. اینکه اگر کسی را به گناهی سرزش کنی خودت به آن مبتلا خواهی شدو احادیث و روایت ها و نقل قول هایی از این دست. اما برایم بسیار جالب بود که در کتاب مثنوی معنوی هم به این داستان برخوردم و البته اگر به خاطر خواندن این کتاب و پیش زمینه چنین بحثی را داشتن نبود شاید خیلی ساده از کنار این ابیات میگذشتم. مولانا هم در اشعارش بیان کرده که اگر بدی در وجود خود انسان نباشد به وجود آن در دیگری پی نمی برد.

+ این نکته در داستان شیر و نخچیران دفتر اول مثنوی بیان شده.داستان شیری که هر روز حیوانی را که باید خود را به او تسلیم میکرده میخورده و وقتی نوبت به خرگوش میرسد، خرگوش با نقشه ای که شیری دیگر در جنگل هست و دوست مرا اسیر کرده ، شیر را به بالای چاهی میبرد و شیر وقتی تصویر شیر و خرگوش دیگر را در آب چاه میبیند برای جنگ با شیر دیگر خود را به چاه می اندازد و هلاک می شود. خواندن این ابیات از مولانا بسی روح افزاست:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان

خوی تو باشد دریشان ای فلان

اندریشان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بد مستی تو

آن توی و آن زخم بر خود می‌زنی

بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی

در خود آن بد را نمی‌بینی عیان

ورنه دشمن بودیی خود را بجان

حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد

همچو آن شیری که بر خود حمله کرد

چون به قعر خوی خود اندر رسی

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی

شیر را در قعر پیدا شد که بود

نقش او آنکش دگر کس می‌نمود

مؤمنان آیینهٔ همدیگرند

این خبر می از پیمبر آورند

پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود

زان سبب عالم کبودت می‌نمود

گر نه کوری این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو مگو کس را تو بیش


+ برای مطالب بیشتر با موضوع مکانیزم های دفاعی میتوانید به برنامه های دکتر بابایی زاد در حال خوب یا کانال تحلیل رفتار متقابل مراجعه کنید.


+ استفاده کردن از دانش مکانیزم های دفاعی برای گرفتن انگشت اتهام به سوی دیگران خود یک بازی روانی است که در کتاب "بازی ها "نوشته اریک برن به خوبی توضیح داده شده است. از مکانیزم ها دفاعی برای خودشناسی و تعالی استفاده کنیم نه برای دون مایه شدن.

روشنا
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
...
برای اینکه بتوانی از فواره سرازیر شوی باید به بالاترین نقطه اش برسی.
برای اینکه بتوانی از بالای سرسره سر بخوری و بیایی پایین فقط کافیست آخرین پله را بروی بالا...
بین تو و سقوط فقط یه پله بالاتر فاصله است...
فقط یک پله بالاتر ...
اوج گرفتن همیشه بالاتر رفتن نیست. گاهی اوج گرفتن پذیرش مفهومی است به نام سقوط
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
معنی حرف مرا را سرسره ها می فهمند

روشنا
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
...
نام تو
هنوز هم آرام بخش اضطراب هایم است
تو که زیبایی بخش همه ی سختی هایی
تویی که در هر لحظه سردی نوازش حضورت را بر گونه هایم حس میکنم.
یاد توست که مرا به ادامه زندگی میخواند.
نام توست که ترس را از دلم می زداید.
نام توست که برای من دوست داشتنی تر از نام خداست یا شاید که تو همان خدایی، میبینی ، می شنوی ، از توییم و به تو باز میگردیم.تویی که از رگ گردن به من نزدیک تری.
آغوشت را برایم بگشا
مرا دریاب
ای سیاهی روشنایی بخش مرگ...
روشنا
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
به نامش
یکی از سخت ترین لحظه های زندگی اینه که بفهمی از بین همه آدمهایی که نمیخواستی شبیه شون بشی شدی عین همونی که بیشتر از همه نمیخواستی شبیه اش بشی.

قانون ضمیرناخودآگاه: هرچه سرکوب عمیق تر، انفجار مهیب تر ¤

#نیمه_تاریک_وجود

بعد نوشت:
روشنا
۱۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

به نامش

پیش نوشت : جایی گفته شده بود : ارزش هر انسان به حرفهای نگفته ای است که دارد.فکر کنم در مورد وبلاگها باید این را به این صورت تغییر داد که ارزش هر وبلاگ به مطالب منتشر نشده ای است که دارد ... :)


دیدگاه گورخری یا zebra vision:

این کلمه را اولین بار از دکتر بابایی زاد شنیدم. شاید ابداع خودشان باشد شاید ابداع کسی دیگر اما به هر حال دیدگاه جالبی است و به قول دکتر بابایی زاد باید که به همه چیز گورخری نگاه کنیم!


چیزهایی که در دنیای واقعیت با آنها سر و کار داریم نه سیاه سیاه اند و نه سفید سفید و نه حتی خاکستری ، بلکه راه های سفیدی دارد در کنار راه های سیاه آن و در واقع گورخری است. هیچ چیز نه خوب مطلق است و نه بد مطلق بلکه میتواند جنبه های مثبت و منفی را با هم داشته باشد.
بعضی وقت ها خط های سیاه بیشترند با پهنای بزرگتر و بعضی وقت ها خط های سفید بیشترند با پهنای بزرگتر اما همچنان ماهیت گوخری وجود دارد.


همه ما هم آدمهای گورخری هستیم . هم ویژگی های مثبت داریم و هم ویژگی های منفی اما باید سعی کنیم وقتی در ارتباط با هم قرار میگیریم روی خط های سفیدمان بمانیم. بعضی اوقات در بعضی ارتباط ها این به سادگی امکان پذیر است و دو طرف بدون هیچ تلاشی روی خط های سفیدشان هستند و با هم ارتباط می گیرند. همان چیزی که در پست های قبلی با نام رابطه ی برنده-برنده و چارچوب" من خوبم تو خوبی "معرفی شد .

اما گاهی وقت ها رعایت این مسئله آنقدرها هم ساده نیست. مثلا همین امروز ، در یک ارتباط کلامی با فرد دیگر که روی خط سیاهش بود من هم نتوانستم تحمل کنم و پریدم روی خط های سیاه خودم . وارد چارچوب "من بدم- تو بدی" شدم . معمولا در روابطم این طور نیستم اما امروز بیشتر از قبل فهمیدم که هنوز آنقدرها قدرتمند نشده ام که در هر شرایطی ( بدون توجه به کنش فرد مقابل) روی خط های سفیدم بمانم و به جای واکنش به کنش های نادرست بتوانم کنش های درستی بروز دهم تا واکنش های درست را قعال کنم. هرچند که به شدت از آگاهی به ناتوانی و ضعف خودم ناراحتم اما از طرفی باعث آسودگی هم هست . آگاهی به ناتوانی می تواند مقدمه ای برای توانمند شدن باشد.

حرف آخر اینکه : بیاییم دنیا را گورخری ببینیم و به قول دکتر بابایی زاد بیاییم گورخر درونمان را با وجود همه خط های سیاهش دوست داشته باشیم و بپذیریم تا گورخر درونمان بتواند گورخر درون دیگران را هم درک کند و بپذیرد.


از گورخر پرسیدم
آیا تو سیاه هستی با خط های سفید
یا که سفیدی با خط های سیاه ؟
و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد
یا بدی با عادت های خوب ؟
آیا آرامی اما بعضی وقت ها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقت ها آرام می شوی ؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شادی ؟
آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب
یا نامرتبی بعضی روزها مرتب ؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید ...
دیگر هیچ وقت
از گورخری درباره ی خط روی پوستش نخواهم پرسید ...

شل سیلورستاین - Shel Silverstein

روشنا
۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

یکی از نظریه های جذاب و کاربردی روانشناسی نظریه ی شخصیت تامس هریس است که فکر میکنم در این نظریه از همان الفبای تحلیل رفتار متقابل یعنی والد درون ، بالغ درون و کودک درون استفاده شده. در این نظریه چارچوبهای شخصیتی بر پایه والد و بالغ و کودک شکل میگیرد که در این چهار مورد خلاصه می شوند:

1- من بدم تو بدی

2- من خوبم تو بدی

3- من بدم تو خوبی

4- من خوبم تو خوبی

ما در موقعیت های مختلف ممکن است در هر کدام از حالت های بالا قرار بگیریم ولی مسلما هرچه شخصیت سالم تر و یکپارچه تری داشته باشیم بیشتر در وضعیت آخر خواهیم ماند. برنده- برنده بودن در روابطی که داریم وابسته به این است که بتوانیم اشتباهات و بدی ها را به عملکرد افراد ارتباط دهیم نه به هویت و ذات آنها . "تو بد هستی " نه ، " تو خوبی اما کار بدی کردی".  اگر متوجه این اشتباه و بدی شدیم یا در معرض آن قرار گرفتیم بدی ها و اشتباهات خودمان را از یاد نبریم و خودمان را بری از هرگونه اشتباه و معصوم از هر نوع خطایی ندانیم . درک کنیم که هر کدام از ما به عنوان نوع انسان ممکن است دچار اشتباه و خطا بشویم. من خوبم تو خوبی به این معنا نیست که هر دوی ما انسانهای 100 درصد کاملی هستیم . به این معناست که ما ناکاملیم اما همدیگر را با تمام ناکاملی مان پذیرفته ایم. به این معنا نیست که هر دو شبیه هم و یکسانیم . به این معناست که تفاوت های شخصیتی هم را درک کرده ایم و با پذیرش این تفاوت ها به ادامه ارتباطمان تمایل داریم. به این معناست که ما هر دو انسانیم با تمام ویژگی هایی که قرار است به خاطر انسان بودن داشته باشیم.

من خوبم تو خوبی و ما هر دو انسانیم.

من خوبم تو خوبی ولی لازم نیست یکی باشیم.

من خوبم تو خوبی ولی ما متفاوتیم.

من خوبم تو خوبی و ما متفاوتیم ولی می توانیم این تفاوت ها را درک کنیم و یکدیگر را بپذیریم.


معرفی چند کتاب در این زمینه :

1- وضعیت آخر - تامس هریس

2- ماندن در وضعیت آخر - تامس هریس

3- من خوبم تو خوبی - الوین و مارگارت فرند


روشنا
۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

شاید عنوان مطلبم را با کمی شیطنت انتخاب کرده باشم . راستش نیامده ام که درباره داشتن حال خوب بنویسم. بلکه میخواهم درباره برنامه های دکتر بابایی زاد از جمله اردیبهشت و حال خوب صحبت کنم. پس پیشاپیش عذر میخواهم بابت این عنوان اغواکننده و دعوت میکنم مطلب را تا پایان بخوانید چون میخواهم درباره یکی از سازنده ترین تجربه هایم در زندگی صحبت کنم.

بالاخره موفق شدم صحبت های دکتر بابایی زاد در مجموعه " اردیبهشت " را تمام و کمال گوش کنم. از اواخر سال 93 به طور کاملا اتفاقی و موقع جا به جا کردن کانالهای تلویزیون با دکتر بابایی زاد آشنا شدم و از همان موقع مباحث ایشان را از اول دنبال کردم و برای خودشناسی خودم روند منظمی پیدا کردم و با آن پیش رفتم. البته میشد خیلی زودتر از این یک سال و نیم که وقت کذاشتم هم این 85 جلسه نیم تا یک ساعته را گوش کرد اما از آنجایی که کلا عاشق غرق شدن در چیزهای مورد علاقه ام هستم مخصوصا اگر ربطی هم به خودم و دنیای درونم داشته باشد خیلی آهسته آهسته پیش رفتم و حتی گاهی هفته ها به صحبت هایی که شنیده بودم فکر میکردم . بالاخره امروز اردیبهشت را تمام کردم و جلسات حال خوب را شروع کردم که البته با سرعت بیشتری پیش خواهد رفت. چون به قدر کافی در مرحله قبل انرژی پتانسیل ذخیره کرده ام که الان بتواند انرژی جنبشی مورد نیازم را تامین کند ! 

یک اصل در روانشناسی هست که میگوید :  شخص وقتی دست به تغییر و بهبود خودش می زند که به تجربه " آها" رسیده باشد. تجریه " آها " یک جور خودآگاهی آنی بر یکی از جنبه های پنهان رفتاری - فکری یا احساسی است . این تجربه "آها" می تواند با هر چیزی ایجاد شود " یک حرف ، یک برنامه ، یک کتاب ، یک تابلو نقاشی ، یک قطعه موسیقی ، یک بیت شعر یا هر چیز دیگری که بتواند برون دادی از جهان درون انسان باشد. حتی اگر بخواهیم در فرد دیگری تغییر ایجاد کنیم ، این تغییر از هیچ راه دیگری به طور پایدار ممکن نیست مگر اینکه به فرد کمک کنیم به تجربه آها برسد . با کنترل ، نصیحت ، خشم ، جو دادن یا هر راه دیگری ممکن است هیجانی در فرد ایجاد کنیم که باعث شود تغییری در اون صورت گیرد اما تا فرد خودش به تجربه آها نرسیده باشد این تغییر پایدار نخواهد بود.

میخ کوب شدن پای برنامه های دکتر بابایی زاد هم نتیجه همین تجربه آها با شنیدن یک جمله از ایشان بود !

اما بحث تحلیل رفتار متقابل که یکی از جذاب ترین بحث هایی است که پیگیرش هستم با شناخت ساختارها و کارکردهای درونی مغز در سه قالب ( کودک درون - بالغ درون - والد درون ) کمک میکند به اینکه بتوانیم در درجه اول خودمان را بشناسیم و تحلیل کنیم که هر کدام از فکرها ، رفتارها یا احساسات ما مربوط به کدام وجه درونی ماست  و در درجه دوم با تحلیل همین وضعیت در فرد مقابل بتوانیم درک بهتری از شرایط رابطه داشته باشیم و در نهایت رابطه بهتری با خود ، دیگران و جهان بیرون خودمان برقرار کنیم. 

 البته دکتر بابایی زاد در ادامه شناساندن این سه وجه مهارها و اجازه های روانی و همین طور رانه ها و بعضی از بازی های روانی را هم از بحث تحلیل رفتار متقابل بیان کردند که جذابیت بیشتری به بحث افزود.

این مجموعه درسها و تجربه های زیادی برایم داشت. بیشتر از هرچیز کمک کرد که از خودم درک بهتری پیدا کنم و با درک دیگران بتوانم خیلی از مهارت های ارتباطی ام را بهبود دهم. اما از بین همه چیزهایی که یاد گرفتم از این مطالب میتوانم به عنوان تاثیرگذارترین مطالب نام ببرم :

اولین و مهمترین مسئله : واقعیت دریافت تو از واقعیت است. هر کس بسته به شرایط فکری و احساسی خودش از واقعیت پیرامونش درک و دریافتی میکند که همه واقعیت نیست اما بسته به بالغ بودن آن فرد و اینکه چقدر آدم اکنون و اینجا است میتواند به واقعیت نزدیک تر شود.  هرچه انسان درک نزدیک تری به واقعیت موجود داشته باشد میتواند تصمیم های بهتری بگیرد و در زندگی اش موفق تر و شادتر باشد . این مسئله به من کمک کرد که حجم زیادی از قضاوت ها و پیش داوری هایم را کم کنم و هر بار درباره رفتار و گفتار هر کسی دریافتی منفی دارم با خودم میگویم : واقعیت ، دریافت تو از واقعیت است ! شاید گمانی که میبری درست نباشد. و با درمیان گذاشتن فکرم با فرد مقابل از او توضیح میخواهم و اکثر وقت ها : قضیه خیلی ساده تر از چیزی است که من فکر میکردم !

دومین مسئله که اهمیتش از اولی کمتر نیست این است که دنبال کردن این بحث به خودشناسی من کمک زیادی کرد. تا قبل از این خیلی وقت ها حال خودم را نمی فهمیدم. اصلا توجهی نداشتم به اینکه الان چه احساسی دارم و اصلا چرا این احساس را دارم ! و همین باعث میشد با جرقه ای از یک احساس ناخوب ، انباری از هیجانات و احساسات ناخوب دیگر یک دفعه گر بگیرد و آتش به جانم بزند.

هرچه یک احساس رو بیشتر انکار کنید و بیشتر بخواهید آن را حس نکنید و به عمق ذهنتان بفرستیدش ، آن احساس بیشتر می شود و قوی تر و احتمال اینکه منفجر شود و بدتر بالا بزند بیشتر است. همانطور که دبی فورد  در مورد خوشناسی در کتاب نیمه تاریک وجود می نویسد : هرآنچه که در برابر آن مقاومت کنید تداوم میابد. پس هر حسی ، حتی احساسات ناخوب مثل ناراحتی ، خشم ، ترس ، ناامیدی ، حسادت ، تنهایی و ... نیاز دارند که احساس شوند. مثل بچه ها! نباید آن ها دعوا کرد یا با اونها قهر کرد . چون اینطوری بیشتر لجباز می شوند و بدتر اعصابتان را خورد میکنند ! باید به آنها هم توجه کرد . آن ها را حس کرد. آنها را زندگی کرد . اگر به اندازه کافی به آنها نوازش برسانیم در پس توی ذهنمان میروند ساکت و آرام می نشینند و با اسباب بازی هایشان بازی میکنند و اگر جایی به آنها نیاز داشتیم با زبان خوش می آیند و با زبان خوش می روند. اما کنترل ما را در دست نمیگیرند. درست است که آنها احساسات ناخوبند اما به هر حال جزئی از ما هستند و قدم اول در خوشناسی دوست داشتن خود و پذیرفتن خود به شکل فعلی است. و این به این معنا نیست که قرار است همین طور و در همین سطح بمانم. اما رشد شخصیتی پیدا کردن و بهبود یافتن جز با پذیرش بی قیدو شرط خود ممکن نیست.

معجزه تحلیل رفتار متقابل برای من این بود که من الان با همه احساساتم دوستم و همه اونها رو دوست دارم . به هرکدوم اسمی دادم و همه رو به اسم و قیافه میشناسم. برای همین موقعی که ناراحتم یا دلتنگم "عصبانی" کوچولوی من نمیتونه بیاد خودش رو جای اون دوتای دیگه جا بزنه. ناراحتی یا دلتنگیم رو صدا میزنم. بغلش میکنم . نوازش میکنم و بهش میگم : خوب دیگه . اگه به اندازه کافی نوازش شدی برو به بازیت برس و خودم هم به کارم میرسم نه اینکه مثل قبل یه هفته تمام از زمین و زمان عصبانی باشم و به در و دیوار بکوبم و بگم : اصلا نمیدونم چم شده ! 


همه این ها کمک کرده که نشتی های انرژی روانیم برطرف بشه و انرژیم رو بذارم برای کارها و چیزهای دیگه ای که دوست دارم. برنامه حال خوب هم که الان در حال پخشه در مورد همین مورد همین خودشناسی هست که امیدوارم بتونم زودتر این مجموعه رو هم تکمیل کنم و یک پله بالاتر برم. دوست دارم در مورد تحلیل رفتار متقابل بیشتر بنویسم مخصوصا اینکه در پست های قبلی هم چند جا قولش رو دادم که بعضی مسائل رو در حد آموخته های خودم از دیدگاه خودم تحلیل کنم. امیدوارم که عمری باقی باشه تا یه بخشی از اهدافم رو عملی کنم.

لینک برنامه های اردیبهشت دکتر علی بابایی زاد از سایت من خوبم تو خوبی ( صوتی و تصویری به صورت دسته بندی شده همراه متن خلاصه جلسات - رایگان و قابل سفارش )

لینک برنامه های دکتر بابایی زاد از سایت مشاور فا ( صوتی و تصویری - بدون دسته بندی بر اساس برنامه - رایگان) 


روشنا
۱۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش 

کاش نادر ابراهیمی بودم و ای کاش بانویی که از اون مینویسم آذری بود تا میتوانستم مثل نادر ، بی تکلف، صادقانه، عاشقانه این طور شروع کنم که بانوی آذری ِ گل به گونه انداخته گفت .... 

اما نه من نادرم ، نه بانو آذری است و یادم نمی آید آن شب ( یا شاید هم روز ) که این حرف را به من زد و آویزه گوشم شد گل به گونه انداخته بود یا نه ... فقط خاطرم هست ( و تا همیشه خواهد ماند ) که گفت: 

درست نیست از کسی ناراحت بشی ولی بدون اینکه بهش بگی از این ناراحتی بگذری . چون اگه این کار رو بکنی ، ازش ناراحت شدی بعد برای خودت دادگاهی برگزار کردی خودت شاکی شدی خودت قضاوت کردی خودت گناهکار رو تعیین کردی و خودت هم بخشیدی . شاید تو این محکمه اون هم حرفی داشته، اون هم دفاعی داشته. تو این حق رو نداری که یه طرفه به قاضی بری بعد خودت رو اینقدر بالا ببری که بگی میدونم که تقصیر از اونه ولی بخشیدمش. 


پ.ن 1: حرف و صحبت خیلی ساده است. شاید پیش پا افتاده باشه ، شاید کم اهمیت . ولی این رو یاد گرفتم که هرچقدر آدمی بالاتر میره ، جزئیات براش مهم تر میشه. حتی به کفش هایی که دم در ریخته شده هم بی توجهی نمیکنه تا مبادا حقی به گردنش قرار بگیره که نتونه پایین بذاره. 


پ.ن2 : بانو ، چه رازی است که هرچه بگویی آویزه گوشم که نه، حک میشود روی قلبم ؟ باز هم برایم بگو و از گفتن باز نایست که خاموشی تو برایم خاموشی همه دنیاست. 


پ.ن3: این حرف طول نداشت . تفسیر هم نداشت. اما عمق .... شما چه فکر میکنید ؟!

 

 پ.ن4 : اگر عمری باقی بود این پست را یکبار از نقطه نظر تحلیل رفتار متقابل بازنویسی میکنم. 

روشنا
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۷ نظر
به نامش

امیدوارم شما مثل من غافل نبوده باشید که یک دفعه برید سراغ تقویم و ببینید که امروز روز چهارم ماه ذی القعده است و شروع این ماه و اعمالش رو از دست داده باشید. 

همون طور که حتما میدونید در ماه ذی القعده بود که حضرت موسی -ع- برای عبادت سی روز به کوه طور رفت و بعد از سی روز خداوند بهش امر کرد ده روز دیگه هم به این مدت اضافه کنه و چهل روز تمام شد. این مدت که اسمش چله کلیمیه است ومدت زمانیه که حضرت موسی انجامش داد وبعداز این چهل روز خدارو روئیت کرد ( یعنی در واقع رویت نکرد و لن ترانی شد! ) گفته میشه تو این مدت خوبه که چله برداشته بشه و مخصوصا برای حاجت گرفتن به استجابت نزدیک تره. البته سه - چهار روزی رو از دست دادیم ولی کی از خدای ما بخشنده تر و جبران کننده تر ؟؟

من یه عالمه تجربه خوب از چله گرفتن توی این زمان دارم که مجال گفتنش نیست.  فقط ازتون دعوت میکنم که بیاین تو این مدت هرکدوم چله ای رو شروع کنیم که انجام هر کار خوبی هرچند کوچک یا ترک هر عمل ناخوبی هرچند فقط برای این چهل روز پسندیده و پیشاپیش مقبول خواهد بود ان شالله . چهل روز لبخند به همه اطرافین در هر شرایطی ، چهل روز سکوت بیشتر همراه با فکر ، چهل روز کمک کردن توی ظرف شستن ( که باور کنید این یه قلم کار از همه اونهای دیگه با هم برای من سخت تره ! )  ، چهل روز با چهل سخن از حضرت علی-ع- ، چهل آیه قرآن ، چهل صفحه قرآن و .........خیلی کارهای خوب دیگه ای میشه انجامش داد و بنظرم مهم اینه که توی این مدتی که امواج انرژی مثبت داره توی کل دنیا به سمت خدا پیش میره ، فقط دست آویزی پیدا کنیم و با این جریان همراه بشیم با این امید که بعد از این مدت بتونیم خدا رو که نه ، جلوه ای از جلوه های اون رو با چشم بازتر ببینیم .

لیستی از اعمال این ماه پیدا کردم که در ادامه براتون میارم. اگر دوست داشتید و وقت کردید استفاده کنید. 

هدف نزدیک شدن به خدا نیست 
ما به خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنیم  نزدیکیم 
 خدا می خواد ما این نزدیکی رو بفهمیم ! 

روشنا
۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

یا من یعلم ضمیرالصامتین

هرکسی داره حکم صادر میکنه و نظریه پردازی میکنه درباره کاری که کرد. هرکس به زعم خودش. دور هم می شینند و ت ء وری هاشون رو با هم مقایسه میکنند. من حرفی نمیزنم. ولی میدونم اینکه خسته بشی اینکه راهی پیش پات نداشته باشی اینکه صبرت زودتر از زمان و ظرفیتی که خدا ازت انتظار داره تموم بشه یعنی چی. اینکه بخوای تموم بشی و یه جوری هم تموم بشی که مطمئن باشی دیگه کسی نمیتونه و نباید بتونه که تو رو ادامه بده و به ادامه بکشونه یعنی چی. من توی دلم فقط شجاعتش رو تحسین میکنم. و ایمانش به بخشندگی خدا :" خدایا منو ببخش."

+بخوانید

روشنا
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
حالا دیگه بحث ناامیدی و افسردگی نیست
حالا دیگه بخث این طرف حصار و اون طرف حصار نیست
حالا دیگه بحث حد و حدود نیست 
حالا دیگه بحث تشنه بودن و نبودن نیست 
حالا دیگه بحث زمین گیر بودن و نبودن نیست 
حالا دیگه بحث ، بحث لجبازی نیست 
حالا میدونم که فقط مریضم ....
آره ، فهمیدم فقط مریضی ام که شاید مرضش لاعلاج باشه 
.
.
.
.
.

ولی قضیه هرچی که باشه ، بعضی چیزا هیچ فرقی نمیکنه . وضع همینه که هست. 
این لیوان لعنتی رو هم بزن بشکن ، نیمه پر و خالیش دیگه برام یکیه .
روشنا
۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۱ ۶ نظر
به نامش 
جایی نوشته بود برای کشتن یک پرنده لازم نیست قیچی را در قلبش فرو کنی، فقط بالهایش را بچین . خاطره پرواز او را خواهد کشت . 
امروز بالهای این اندیشه در اتاق فکرم هر لحظه بازتر و بازتر میشد که : برای کشتن یک آدم هم لازم نیست جلوی نفس نفس زدن هایش یا تاپ و توپ قلبش را بگیری. فقط دیگر باورش نکن ... فقط باورت را از او بگیر....جسم و روحش را با هم از بین برده ای.
روشنا
۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
روشنا
۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۱
این لبخند کسیه که وسط یه عالمه چیز مثه چیزای دیگه یه دفعه ای یه دفعه ای یه چیزی میبینه که راستی راستی مثه چیزای دیگه نیست و در جواب این چیزی که راستی راستی مثه چیزای دیگه نیست اونم درست وسط چیزایی که مثه همه چیزای دیگه است چیز دیگه ای نمیتونه بگه و کار دیگه ای نمیتونه بکنه چون غیر از این یه کاری کرده که مثه کارای دیگه و چیزای دیگه است در حالیکه در جواب چیزی که راستی راستی مثه چیزای دیگه نیست اونم درست وسط یه عالمه چیزایی که همه اش مثه چیزای دیگه است نباید کاری کرد که مثه کارای دیگه است بلکه باید کاری کرد و چیزی گفت که مثه کارا و چیزای دیگه نیست. می فهمی چی میگم ؟

روشنا
۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
روشنا
۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۳
آدم بزرگی بعضی ها رو که میبینه از کوچیکی خودش شرمش میشه. مخصوصا اگر اون بعضی ها برای تو عینیت یافته ی "مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّـهَ عَلَیْهِ" باشند اون هم در حالیکه تو"یَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّـهِ مِن بَعْدِ مِیثَاقِهِ" باشی...
روشنا
۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
یعنی پشیمون شدم؟نمیدونم . ولی فکر نکنم اینطور باشه. اون موقع به نظرم عجیب میمومد که بخوام قبول کنم. الان به نظرم عجیب میاد چرا قبول نکردم . البته این ها فکرهایی که الان میکنم. الان که حالم خوب نیست و به قول خودم خودم نیست. افسرده ام . نمیدونم قراره تهش چی بشه اونم درحالیکه که انگار همه جز من فهمیدن که چی میخوان و باید کجا برن و کجا باشن.
روشنا
۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
به نامش 

دکتر حاجی اخلاق های نابی داره . مثلا اینکه اگر جایی به اقتضای درس لازم باشه نقد کنه میگه : بزرگواری چنین نظری داشته است .ما فقط اندیشه ایشان را نقد می کنیم . در مورد شخصیت ایشان قضاوت نمی کنیم 

.پ.ن : انسانم آرزوست
روشنا
۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰
این روزها...حس هایم عجیب شده
حس مادری رو دارم که بچه اش سقط شده بدون اینکه حتی باردار شده باشه
حس تازه عروسی رو دارم که دامادش مرده باشه بدون اینکه کسی ازش خواستگاری کرده باشه
حس نویسنده ای رو دارم که برای تنها کتابش نه تونسته مجوز بگیره و نه ناشری پیدا کنه بدون اینکه حتی صفحه ای نوشته باشه
حس یه خیابون خیس بارون زده رو دارم ک ماشین ها به سرعت از روش رد میشن بدون اینکه حتی بارون اومده باشه یا حتی ماشینی رد شده باشه
حس آدمی رو دارم که شکست عشقی خورده بدون اینکه حتی کسی رو دوست داشته باشه
حس یه پشت کنکوری دارم که بعد از اومدن نتایج فهمیده که قبول نشده بدون اینکه حتی کنکور داده باشه
حس میکنم دلم برای همه تنگ شده بدون اینکه حتی کسی باشه که بخوام دلتنگش باشم 
این روزها حس هایم خیلی عجیب شده.
روشنا
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه . اینکه با کسی تعامل نزدیک نداشته اید و صرفا یه آشنایی دورادور دارید اما از طرف مقابل به شدت بیزارید یا برعکس ، آدمی هست که به نظر شما خوشاینده . البته این تجربه ام بدون در نظر گرفتن جنسیت فرد مقابل هست . معمولا هم اینطور رخ داده که فرد مقابل رو به نظر بسته قضاوت کردم. اینطور که انگار تیپ شخصیتی ما طوری نیست که بتونیم وارد رابطه صمیمانه بشیم. جالب تر اونکه اون طرف هم چنین تصوری از من داشته ! ولی خوشبختانه در همه مواردی که میتونم به خاطر بیارم ، هردو شجاعت پیش قدم شدن برای شناخت بیشتر هم رو داشتیم و به هردومون ثابت شده که قضاوت اول همیشه هم نمیتونه درست باشه . حتی چند نفر از این ها جزو دوستان صمیمیم شدند . یا برعکس ؛ گاهی هم شده که بنظرم رسیده با طرف مقابل خیلی مشترکات دارم و اگر میتونستم به صمیمیت باهاش برسم خیلی بهم خوش میگذشت ؛ ولی کاشف به عمل اومده که خیر ! این مشترکات فقط یه پوسته ظاهری هست و عمقی نداره . در لایه های عمیق تر شخصیتی شکاف های تفاوتی بزرگی پیدا میشه که در اون جا از این پوسته تفاهمی سطحی کاری ساخته نیست و در نهایت هم رابطه پایان گرفته بدون اینکه هیچ کدوم از طرفین پیگیر ادامه اش باشن ( حداقل برای من که اینطور بوده ) البته نوع سومی هم برام رخ داده ، تا به حال در سه مورد . اینکه دوست داشتم با فردی ارتباط نزدیک بگیرم ولی خودم رو از طرف او قضاوت کردم و به خودم نمره پایینی دادم و خودم رو رد کردم . به اصطلاح اعتمادبنفس و شهامت کافی مقابل اون فرد رو نداشتم . نکته جالب قضیه اینکه این حس مشترک بوده ! یعنی طرف مقابل هم دقیقا از طرف من خودش رو قضاوت کرده و از طرف من هم خودش رو رد کرده . این نوع رابطه ای که با این سه فرد دارم برام جزو رابطه های خیلی خاص حساب میشن . شکل گیری این ها زمان زیادی برده ، و معمولا اوایل ارتباط هم خیلی محتاطانه پیش می رفتم ( متقابلا) ولی کم کم عمق پیدا کرده و ریشه دوانیده و شاید نقطه اوج اون جایی هست که به این امنیت ارتباطی رسیدیم که تونستیم این ماجرا رو بیان کنیم و ناباورانه از فرد مقابل هم شنیدیم : واقعا ؟ چه جالب ! منم همین طور بودم !جمع بندی این نکات کمی من رو میترسونه . از این بابت که اگه در برخوردهای اول نشه به شهود و قضاوتی که میکنیم تکیه کنیم، چطور میشه به ادامه اون ارتباط اعتماد کرد؟ به خصوص در مورد ازدواج ، که مخصوصا اگر بخواهیم از دید سنتی نگاه کنیم ، اون قدرها فرصت نیست که بشه به همه چاله چوله های شخصیتی اون فرد در همان صحبت های اولیه پی برد. همون طور که خود آدم اجازه کشف این ضعف ها رو به طرف مقابلش نمیده . از طرف دیگه کاملا مخالف آشنایی های طولانی مدت قبل از ازدواج حالا با هر اسمی هستم. آدم هرچقدر هم که بخواد منطقی و عقلانی قضیه رو پیش ببره ، از یه جایی به بعد دیگه کنترل احساسات سخت میشه. مرور این افکار باعث میشه به این نتیجه برسم که ازدواج مقوله ی بسیار وحشتناکیه ! بدون توکل به خدا ممکن نیست و گاهی به این فکر میکنم که خدایا ! بقیه چجوری ازدواج کردن و تونستن بهم اعتماد کنند برای یک عمـــــــــــر با هم بودن !!!
روشنا
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
اصل مشکل از این نیست که میفتی توی سرازیری ؛ مشکل اصلی وقتی شروع میشه که افتادی توی سرازیری و هر لحظه به سرعت پایین رفتنت بطور تصاعدی اضافه میشه . خیلی دل و جرئت داره اون کسی که با همه قدرت ترمز دستی رو میکشه و می ایسته و میگه : دیگه بسه ! میخوام برگردم . خیلی دل و جرئت داره اون کسی که دست میکشه از آسونی پایین رفتن و سرعت بالایی که داره و دل میده به اینکه همه این راهی که اومده پایین رو برگرده بالا . این آدمها رو دست کم نگیریم ؛ آدمهایی که دست از راه رفتن توی سرازیری برداشتند و تصمیم گرفتند که برگردند. پ.ن: پس شنیدیم که گفتند : چنانیم و چنینیم ما همانیم که بودیم و همینیم که هستیم
روشنا
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
دیازپام، والیوم ، گاباپنتین ... ای کاش " فروش بدون نسخه پزشک ممنوع است" نبود.
روشنا
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
وقتی کسی که باید حرفت را بفهمد ، حرفت را نمیفهمد صدایت را بالاتر می بری هرچه حد درک او پایین تر ، صدای تو بالاتر اما یک حدی دارد این پایینی و یک حدی دارد این بالایی از یک حدی که پایین تر رفت دیگر بلاتر رفتن بی فایده است. سکوت میکنی . حد فریاد در بینهایت وقتی که درک مخاطب میل کند به سمت صفر، ابهام نیست ، خاموشی است ...
روشنا
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
کتاب رو بهش نشون دادم . شروع کرد به ورق زدن . گفتم این رو « علی » معرفی کرده . اولش نفهمید !بعدش که فهمید لبخند زد .
روشنا
۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
قصه ی بعضی آدمها با نقطه تمام می شود . شاید به این معنی که این آدمها هم با قصه شان تمام می شوند . شاید به این معنی که این آدمها هیچ چیز بجز قصه شان نیستند . به همین راحتی : تمام شد . نقطه .قصه ی بعضی آدمها با سه نقطه تمام می شود ، شاید به این معنی که تمام نشده .... شاید به این معنی که باید یک نفر پیدا بشود ...و قصه ناتمام آنها را ...تمام کند .... شاید هم به این معنی که ...ناتمامی هم خودش ...یک جور تمام شدن است .... اما شاید ندانند که... ناتمام ماندن و ناتمام تمام شدن ...پایانی است در پشت پرده ای از مه ِ ابهام ... پایانی است غرق در... گنگی مرداب زمان ...در ناکجای مکان ...قصه بعضی آدمها با علامت"تعجب" تمام می شود ! خودشان هم نمی فهمند چه شد ! یک آن به خودشان می آیند که به آنها دستور اختتام داده شده ! چه شد ؟! چرا الان ؟! چرا اینجا ؟! درست مثل کسی که سر جلسه امتحان آمده و  هنوز سوالها را نخوانده یا هنوز جوابهای دلخواهش را نداده می گویند : وقت تمام ! و این می شود انتهای او ! این آدم چطور می خواهد بگوید زندگی اش چگونه گذشت وقتی که هنوز خودش هم نمی داند !!!!!!!!اما بهترین قصه ها و شاید قصه بهترین آدمها ، آنهایی هستند که با علامت سوال تمام می شود . شاید ظاهرش این باشد که با سوال تمام شد اما در حقیقت تمام نشده ! تازه بع از تمام شدن همه چیز شروع می شود . همه آن چیزهایی که ختم می شوند به جواب این سوال . و در پی این کند و کاو و جست و جو علامت سوالهای دیگری زاده می شوند . قصه زندگی بعضی آدمها مثل بذر کوچکی ی ماند که اگر در عمق اندیشه کسی فرو رود و آبیاری شود ، به دنبال رسیدن به نور حقیقت ریشه می دواند ، جوانه می زند و سر از خاک بیرون می آورد . از تنه یک سوال ، شاخ و برگ سوالهای دیگر بیرون می زند . در پی رسیدن برگ سبز جواب ، سایه ای وسیع شکل می گیرد برای همه آنانکه در پی جایی هستند تا تن خسته و درمانده اندیشه شان را اندکی آسوده دارند .و فکر کردم این علامت سوال چه چیز می تواند باشد جز شهادت ؟؟؟؟ این کدامین پایانی است برای حیات که در آن حیات را پایانی نیست ؟ ...بل احیا عند ربهم یرزقونو آیا این پایان ، زیباترین پایان نیست ؟
روشنا
۰۸ مهر ۹۳ ، ۰۲:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰
نه اینکه فقط این یکی اینطور باشد ها ! نه !همه نافرمی ها همین طور شکل می گیرند . ذره ذره جایشان را در توده در هم و برهم هویت تو پیدا می کنند ، بی آنکه متوجه شان شوی . گاهی اینقدر بی اهمیت هستند که حتی به خودت زحمت نمی دهی توجه ات را بهشان معطوف کنی .بعد یک روز صبح که به خودت می آیی ،  مخلوق جدیدی را می بینی که حالا دیگر جزئی از تو شده ، ریشه دوانیده و حالا به این راحتی ها اصلاح پذیر نیست .کی و کجا ، تفاوتی نمی کند . آنها از بی توجهی تغذیه می کنند ، از اهمال کاری . سپری برای خودشان ساخته اند از جنس اینکه : « من بی ارزش تر از آن هستم که بخواهی نگرانم شوی . »بعضی از نافرمی ها وقتی «شکل می گیرند »، تو را «از شکل می اندازند » و وقتی از شکل افتادی ... دیگر از « شکل » افتادی !
روشنا
۰۷ تیر ۹۳ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
هیچ آدمی کامل نیست . هرکس در ساختار بلوری وجودش یک سری ناکاملی دارد ، یه سری ناخالصی دارد .ادمها را همانطور که هستند بپذیر . نه آنطور که تصویرشان را در ذهنت ساخته ای . پ.ن : من که AFM سر خود نیستم الگوی پراش بگیرم و عیوب بلوری را در ابعاد میکرون تشخیص بدم ! پ.ن 2: نتیجه مطالعه کنکوروار خواص مواد :)
روشنا
۲۹ دی ۹۲ ، ۰۳:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰