روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها می‌خوانم.
خلاصه روزانه کتاب در کانال تلگرامی زیر:
t.me/bazihabaziha

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۸ آذر ۹۶، ۱۶:۱۱ - قاسم صفایی نژاد سپاس

۱۱۷ مطلب با موضوع «یک برش کتاب» ثبت شده است

به نامش

گاهی سر نوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز بر می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده‌دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این توفان خود توست. چیزی است در درون تو. 


بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی و نه مفهوم زمان، فقط ریگهای سفید ظریف که مثل استخوان پودر شده در هوا میچرخند. این توفان شنی است که لازم است تصور کنی.


و توفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که توفان واقعا به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است. از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی. معنی این توفان همین است.


کافکا در کرانه

هاروکی مورکامی 

روشنا
۲۶ دی ۹۶ ، ۰۷:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

من می گفتم ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می شوی چه با سواد باشی چه کم سواد، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر... هر چه باشی، طبیعت پر شکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو در می آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می آموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمی توانی نسبت به آن غریبه باشی و به آن فکر نکنی، نمی توانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: " می روم آمریکا، می روم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، می روم و خودم را خلاص می کنم." نمی توانی زخمش را زخم خودت ندانی، درد ها و غصه های مردمش را درد ها و غصه های تن و روح خودت ندانی، گلهایش را گل های باغ و باغچه ی خودت ندانی، کویر و دریا و کوه های برهنه اش را عاشقانه نگاه نکنی، و در بناهای مخروبه قدیمی اش، روان جاری اجدادات را نبینی، صدای آبهای مست رودخانه هایش را همچون صدایی فرا خواننده از اعماق تاریخ حسی نکنی، و نمی توانی برای بازسازی اش قد علم نکنی، پای نفشری، یکدندگی نکنی و فریاد نکشی... نمی توانی، نمی توانی...


آتش بدون دود

نادر ابراهیمی عزیز

روشنا
۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۵۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نام خدا

عقاید یک دلقک
هاینریش بُل
مترجم: محمد اسماعیل زاده
شخصیت این داستان که همان هانس دلقک است در واقع جدیت و واقع بینی در خودش دارد که شخصیت های دیگر را مضحک و دلقک گون نشان می دهد. درست مثل شعر مست و محتسب پروین اعتصامی که محتسب مستی را به جرم مستی بازداشت می کند ولی این مست در واقع از انسان های به ظاهر هوشیار نسبت به اوضاع جامعه و دین و خودش هوشیاری بیشتری دارد. راستش در طول خواندن کتاب این مقایسه ذهنم را ترک نکرد و یکی از دلایل امتیاز پایین دادنم هم این است که آنچه هاینریش بل در این تعداد صفحه بیان کرده را پروین اعتصامی شیواتر رساتر و کوتاه تر سروده است.
صحبت در کتاب از ظاهرگرایی و باطن گرایی است. دلقک داستان بل از این ریاکاری و ظاهرسازی پیروان فرقه های کاتولیک و پروتستان بیزار است و خودش این عقاید را با عقل سلیم به باد انتقاد میگیرد و آنقدر انسانیت گراست که در هیچ کدام آنها گروه بندی نمی شود. برای مثال با اینکه بطور رسمی با همسرش ازدواج نکرده ولی از همان روز اول که به اون متعهد می شود او را همسرم خطاب میکند. با اینکه سردمداران کاتولیک و پروتستانی که از آن حرف میزند معتقد به داشتن چنین تعهدی نیستند. الان که فکر میکنم شاید شخصیت هانس شبیه شخصیت ابله داستایوسکی نیز باشد.
آنطور که بعضی ها از شدت کاتولیک و پروتستان گفتن بل در داستان اشباع شدند نبود. آنقدرها بحث را جناحی پیش نبرده و اگر متوجه درد روحی هانس شوید دیگر حتی این کلمات را نخواهید دید.
فکر میکنم زانودردی که داشت نمادی جسمی از دلشکستگی روحی اش بود. که در طی داستان شدت و حدتش کم و زیاد میشد و در نهایت هم زانودردش بهتر شد و جلوی راه رفتنش را نگرفت که نمادی از آغاز التیام رنج روحی اوست.
به جز قسمت های ابتدایی داستان مابقی آن در خانه هانس پیش می رود و در واقع عقاید و افکار آن دلقک است در یکی دوساعتی که در خانه با خودش تنهاست. نکته جالب پیوستگی ای است که نویسنده در طی نوشتن داستان حفظ کرده و اصلا ریتم داستان نیفتاده و تغییری در نگارش آن حس نمیکنید. انگار واقعا همه چیز در یکی دوساعت نوشته شده. این نکته تحسین برانگیزی بود که هنر نویسنده و شاید جایزه نوبل ادبی گرفتن اثر را توضیح میداد.
عقاید یک دلقک برایم تازگی نداشت. عقاید او عقاید من نیز بود. منتها این گرد افسردگی و پوچ گرایی و به هیچ اندیشیدن مانع از این می شود که این تشابه فکری را با هیجان و فریاد و غوغا مطرح کنم. من هنوز در آپارتمان آجری رنگم گیر کرده ام. شاید روزی که آن را ترک کنم برای حسی متفاوت به این اثر داشتن نیز آماده باشم. به قول هانس:
گمان نمی‌کنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد، حتی یک دلقک هم نمی‌تواند دلقک دیگری را خوب بشناسد.


بخش های دیگری از کتاب:
ماری متوجه مقصود من نشد و من هم از تشریح و توضیح چنین تصویرهایی نفرت دارم. مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند. من یک مفسر نیستم.

دانستن اینکه انسان ها زیر فشار و تحت تاثیر نوع جهان‌بینی شان دست به چه کارهایی خواهند زد اصلا کار ساده ای نیست.
روشنا
۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم؛ 

این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند

 و به راستی غمگین. 

با مردمان به نفاق می‌باید زیست، 

تا در میان ایشان با خوشی باشی. 

همین که راستی آغاز کردی، 

به کوه و بیابان برون می‌باید رفت 

که میان خلق راه نیست.

مقالات شمس

شمس تبریزی

روشنا
۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نام خدا

و گفت: خداوندا! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو.


و گفت: الهی!چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی‌بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می‌کنم تو همچنان عطا می‌دهی. پس من نیز اگر چه گناه می‌کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.


و گفت: الهی!اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می‌توانی که گناهم بیامرزی.


و گفت: الهی! هرگناه که از من در وجود می‌آید دو روی دارد. یکی روی به لطف تو دارد؛ و یکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد.


و گفت: الهی! به بدکرداری که مراست از تو می‌ترسم، و به فضلی که توراست به تو امید می‌دارم. پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست.


و گفت: الهی! بر من بخشای زیرا من ز آن توام.


و گفت: الهی! چگونه ترسم از تو؟ و تو کریمی. و چگونه نترسم از تو؟ و تو عزیزی.


و گفت: الهی! چگونه خوانم تو را؟ و من بنده عاصی. و چگونه نخواهم تو را؟ و تو خداوند کریم.


و گفت: الهی! ترسم از تو زیرا که بنده ام و امید می‌دارم به تو. زیرا که تو خداوندی.


و گفت: الهی! تو دوست می‌داری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم؟

روشنا
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم رب الحسین - علیه السلام-

 

فتح خون 

شهید مرتضی آوینی

 

باورم نمی شود بعد از این همه سال این پا و آن پا کردن برای خواندن کتاب، آن را در دو تایم یک ساعتی تاسوعا و عاشورای 96 خواندم. دقیقا اتفاقی که هر بار بعد از چنین تجربه ای دارم: ای کاش خیلی وقت پیش آن را خوانده بودم. مقارن شدن مطالعه این کتاب با ایام تاسوعا و عاشورا هم برای خودش اتفاق نابی بود. شما هم سعی کنید تا جایی که می شود در این ایام این کتاب را بخوانید.

این کتاب در واقع مقتلی بود از زبان شهید آوینی و بعد از خواندن کتاب خواهید دانست که بی سبب نیست او را سید شهیدان اهل قلم گفته اند‌. کتاب حجم کمی دارد. خوب توصیف کرده و توضیح و تفسیر داده . با وجود زیبای های ادبی حقایق تاریخی به خوبی نقل شده اند. بخصوص در ایام فعلی حال و هوای خواندن آن متفاوت است. شنیده ام شهید آوینی قبل از به پایان رساندن کتاب به شهادت رسیده اند. کتاب ناتمام نویسنده ای را خواندن جذابیت های خودش را دارد: اگر زنده می ماند چگونه آن را ادامه می داد و تمام میکرد؟! هرچند که این داستانی ست که پایان آن را میدانیم اما ...

به محرم و صفر که میرسیم بعضی ها از کنار گذاشتن شور حسینی برای رسیدن به شعور حسینی می گویند، اینکه حسین (ع) بیشتر از آنکه تشنه آب باشد تشنه لبیک است. اینکه به جای نگاه کردن به زخم هایش باید به افکارش نگریست. این کتاب همه این ها را با هم دارد. بسم الله ...!

 

نسخه های الکترونیکی : 

نسخه اندروید در کتابراه ( لینک در پیوندها) موجود است.

کتاب صوتی نیز با صدای بسیار دلنشین و گرم بهروز رضوی در این کانال تلگرامی وجود دارد.

 

بخش هایی از کتاب:

 

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ‌هایش را می‌پرستند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از کرسی خلافت انسان کامل تختی برای پادشاهی خود ساخته‌اند...

 

 

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟

 

ساحل را دیده‌ای که چگونه در آیینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سرّ آنکه دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

 

چشم عقلی خطابین است که میپرسد: اتجعل فیها من یفسد فی ها و یسفک الدماع،... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامیاینچنین بر او نهادهاند؟

 

اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می‌دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می‌خواند.


پی نوشت : سیر اولم تمام شد !

روشنا
۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم رب الحسین علیه السلام

مرد ایستاد و دوباره رو به عبدالله برگشت. عبدالله به سوی او رفت. گفت: من هم پسر فاطمه را شایسته تر از آن همه برای خلافت مسمانان می دانم اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آنها را آزموده اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش های ابن زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خون خواهی ابن زیاد خون ها خواهد ریخت.

 مرد آرام گفت: آیا حسین بن علی این ها را نمی داند؟!

- اگر می داند، پس چرا به کوفه می رود ؟

مرد گفت: او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخوانده اند تا هدایتشان کند.

 عبدالله گفت: چرا در مکه نماند، آن هم در روز هایی که همه مسلمانان در آنجا گرد آمده اند، آنها نیاز به هدایت ندارند؟ 

مرد گفت:آنها که برای حج در مکه گرد آمده اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می کشتند، چه کسی می فهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد ؟

- عبدالله گفت: می توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفت و گو کند.

مرد گفت:اگر معاویه با گفت و گو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می شود: و اما اگر به یمن با مصر میرفته ... سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد آنداخت و مسلمانان را به فکر.

خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین میپرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می خواهم. و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم، که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟

و رفت. عبدالله مات ماند.وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد:صبرکن، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی! مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت: بهای اسب چقدر است؟

- دانستن نام تو!

مرد سوار بر اسب شد: من قیس بن مسهر صیداوی هستم، فرستاده حسین بن علی!

و تاخت. عبدالله مانند کسی که گویی سال ها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود، به زانو نشست و سرش را به دست ها گرفت.

نامیرا

حسین کرمیار

روشنا
۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نام خدا

قسمت سوم

امروز قرار گذاشته بودیم برویم کهف الشهدا اما ...

روشنا
۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

اگر عقیده مخالف ، شما را عصبانی میکند نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر می کنید ندارید!

اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج ، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد ، شما به جای عصبانی شدن احساس دلسوزی می کنید ، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند ....

اغلب بحثهای بسیار تند ، آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند .

شکنجه در الاهیات به کار می رود ، نه در ریاضیات زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد ، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید ، مراقب باشید

احتمالا با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید!


چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم

برتراند راسل

روشنا
۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۶:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

با عشق بزرگت چه میکنی؟
وقتی به طرز غم انگیزی یک آدم معمولی هستی...


لیلا کردبچه

از کتاب آواز کرگدن

روشنا
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
یا من یعلم ضمیر الصامتین

"اکنون بدان که فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن "حال" است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون میبینی ؛ زیرا هیچ گاه نمیدانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او رو به رو شوی یا نه و مهمترین کار ، نیکی کردن به اوست؛ زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است. "

سه پرسش
لئو تولستوی
روشنا
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

چهار میثاق

دون میگوئل روئیز

مترجم: دل آرا قهرمان

راوی : نیما رئیسی

این کتاب صوتی را برای بار دومی بود که گوش میدادم. همانطور که با خودم قرار گذاشتم چندین بار دیگر هم به آن گوش دهم. همانطور که از اسم کتاب پیداست چهار میثاق در کتاب بسته می شود برای رهایی از احساسات منفی که مادر آنها ترس معرفی شده و سرشار کردن خود و زندگی و جهان از عشق. 

برای یادآوری شخصی از بخش های آن خلاصه ای تهیه کردم که البته بعضی از کلماتش به زبان خودم و برمبنای آموخته های قبلی ام نوشته شده اند اما اگر احیانا از جمله ای از آن خوشتان آمد توصیه میکنم حتما این کتاب را بخوانید یا کتاب صوتی اش را بادصدای فوق العاده ی نیما رئیسی گوش دهید. قطعا  لذت خواهید برد. 

قسمتی از کتاب را در اینجا برایتان بارگذاری میکنم. این آخرین بخش کتاب است که بعد از بستن تمام میثاق ها برای پایداری در آنها راهکارهایی ارائه می دهد و این آخرین راهکار است. امیدوارم مفید باشد. برای من که جذاب بود. مخصوصا این قسمت چرا که من را به یاد یکی از کلیپ های صوتی شهید آوینی با عنوان "بمیرید پیش از آنکه بمیرید" انداخت.

حجم: 14 مگابایت
روشنا
۱۲ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

آیا تو آن گمشده ام هستی؟

باربارا دی آنجلس

مترجم : هادی ابراهیمی

از آن دست کتابهایی است که حتما حتما باید قبل از ازدواج خواند. هم جنبه مشاوره برای ازدواج را داشت و هم جنبه خودشناسی برای حل کردن بعضی مسائل شخصی. کاری که شاید بهتر باشد بعضی ها قبل از ازدواج حتما انجام دهند : بار گذشته شان را روی زمین بگذارند و عقده هایشان را حل کنند قبل از آنکه وارد زندگی کسی شوند یا اجازه دهند کسی وارد زندگی آنها شود. مسائلی که در زمان مجردی با ازدواج کردن حل نمی شوند و پس از ازدواج هم با بچه دارشدن. سنگ هایی که باید آدم با خودش وابکند قبل از اینکه دور زندگی اش سنگ قلاب شوند و به عمق فاجعه فروبیفتد و امیدآرزوهای حودش و دیگران را غرق کند.

این کتاب به طور کلی به این مسئله پرداخته که آیا دو نفر برای هم مناسب هستند یا نه. اگر نیستند چرا نیستند و چطور باید از رابطه خارج شوند و روی خودشان کار کنند و اگر هستند چطور باید روی خودشان بیشتر کار کنند تا به حداکثر تفاهم برسند و زندگی هیجان انگیزی داشته باشند و علاوه بر اینکه در مسیر رشد شخصی خودشون پیش میروند بتوانند خوبی های همسرشان را هم کسب کنند تا در واقع هدف اصلی ازدواج محقق شود.

مطالعه این کتاب برای کسانی که از پیچ ازدواج گذشته اند خیلی بستگی دارد به دیدگاهشان. اگر ازدواج را پایان همه چیز ندانند که چه خوب و چه بد " دیگه از ما گذشته" و " ما آردها را بیخته و الکمان را آویخته ایم " و امثال این حرفها نباشد و البته نترسند از اینکه ممکن است با خواندن این مطالب متوجه شوند زوج مناسبی نیستند. یا اصلا در زندگی مشکل دارند و سر این دوراهی مانده اند که در رابطه ی ازدواجی شان بمانند یا جدا شوند من این کتاب را به همان شدتی که به مجردها توصیه میکنم به آنها هم توصیه میکنم و توصیه میکنم این کتاب را به بخوانید و به دیگران توصیه کنید !

قصد داشتم قسمتهایی از کتاب را وارد وبلاگ کنم ولی فرصتش پیش نیامد. در زیر میتوانید لینک یکی از مطلب های کتاب و همین طور لینک وبلاگی که قسمت های مهم کتاب را منتشر کرده است بیابید. در صورتی که فرصت خواندن همه مطالب را ندارید در ادامه مطلب خلاصه ای از کتاب از وبلاگی دیگر آورده شده است.

ذکر این نکته را لازم میدانم که ممکن است با خواندن خلاصه ها برایتان ابهامات و سوالاتی ایجاد شود . برای برطرف شدن آنها بهتر است به خود کتاب مراجعه کنید و جانب انصاف را نگه دارید که کتابی حدود 600 صفحه را نمیتوان در قالب چند مطلب و چند خط بیان کرد و انتظار داشت همه مسائل و جنبه ها را روشن کند. 


5 افسانه عشقی مهلک

خلاصه ای از مطالب مهم کتاب را در این وبلاگ بخوانید ( 46 مطلب )

برای مشاهده سرفصل های اصلی به ادامه مطلب مراجعه کنید.


روشنا
۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش

از خود می پرسید بینایی به چه دردم میخورد،فقط باعث شده بود فجایعی را ببیند که هرگز تصورش را هم نمی توانست بکند.بینایی متقاعدش کرده بود که ترجیح می دهد کور باشد."


کوری

ژوزه ساراماگو

روشنا
۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش


از میان برگ های دفترم بیرون بیا
از ملافه بسترم
از فنجان قهوه ام
از قاشق شکر
از دکمه پیراهنم
از دستمال ابریشم
از مسواکم
از کف خمیر ریش روی صورتم
از تمامی چیزهای کوچک بیرون بیا
تا بتوانم کار کنم...


باران یعنی تو برمیگردی

نزار قبانی

ترجمه یغما گلرویی


پ.ن : آیا این جزو اشعاری هست که آقایون بتونند درک کنند؟ :)

روشنا
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش

در این موقع ها من دیگر خسته نبودم. من قبلاً توی خودم رشد کرده بودم و خودم را از بین برده بودم و شده بودم یک چیز دیگری. البته وقتی هسته بودم، هسته‌ی کاملی بودم و دیگر نمی‌توانستم رشد و حرکت کنم اما حالا که می‌خواستم درخـت بشـوم، درخـت بسیار ناقصی بودم و هنوز جای رشد و حرکت بسیاری داشتم. فکر می‌کردم شاید فرق یک هسته‌ی کامل با یک درخت ناقص این باشد که هسته‌ی کامل به بن بست رسیده و اگر تغییر نکند خواهد پوسید؛ اما درخت ناقص، آینده‌ی بسیار خوبی در پیش دارد. اصلاً همه چیز ثانیه به ثانیه تغییر می‌کند و وقتی این تغییرها روی هم انباشته شد و به اندازه معینی رسید، حس می‌کنیم که دیگر ایـن، آن چیز قبلی نیست بلکه یک چیز دیگری است. مثلاً من خودم که حالا دیگر هسته نبودم بلکه شکل درخت بودم.

*

روزی که پولاد و صاحبعلی به سراغم آمدند، ده دوازه برگ سبز داشتم و قدم از بعضی گیاهان بلندتر بود اما بوته‌های خاکشـیر از حالای من خیلی بلندتر بودند. آن‌ها چنان با عجله و تند تند قد می‌کشیدند که من تعجب می‌کردم. اول خیال می‌کردم چنـد روز دیگر سرشان از درخت بادام هم بالاتر خواهد رفت اما وقتی ملتفت شدم که رگ و ریشه‌ی محـکمی توی خاک ندارند، به خـــودم گفتم که بوته‌های خاکشیر بزودی پژمرده خواهند شد و از بین خواهند رفت.


یک هلو هزار هلو

صمد بهرنگی

روشنا
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
به نامش

اولدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد.
ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هام از گرسنگی بمیرند. این، گناه اسـت جانم. این، گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آن قدر عمر کرده‌ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت‌های خشک و خالی نمی‌شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی کـه هر کس برای خودش کار می‌کند دزدی هم خواهد بود.

*
ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: اما این «پستانک» را دور می‌اندازیم. برای این که آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید.

اولدوز و کلاغ ها
صمد بهرنگی

**اولدوز : نامی دخترانه به معنی ستاره


پی نوشت -
پاسخ به نظر یکی از خوانندگان :

راستش اسم صمد بهرنگی را خیلی شنیده بودم . مخصوصا از زمانی که وارد دانشگاه شدم. به خصوص نقل قول هایی که از صمد بهرنگی و کتابهایش میخواندم. بیشتر از همه ماهی سیاه کوچولو. خیلی وقت پیش کتاب ماهی سیاه کوچولو را خریدم ولی از آنجایی که فکر میکردم صمد بهرنگی باید خیلی آدم به قول امروزی ها خفنی باشد، مدام مطالعه کتابش را به تعویق می انداختم و سعی داشتم در این مدت کمی توشه مطالعاتی و تفکراتی ذخیره کنم تا وقتی کتابش را خواندم کاملا درکش کنم و نکند که جایی را خیلی سطح بالا نوشته باشد و من به خاطر سطح پایین خودم متوجه نشوم! چند هفته پیش که میخواستم سر خواهرزاده ی گرامی را که به شدت حوصله اش سر رفته گرم کنم کتاب را از بین کتابهایم بیرون کشیدم تا عکس های آن را نشانش دهم و شروع کردم برای اون خواندن! که اگر او نبود شاید به اون زودی ها حصار قلعه صمد بهرنگی را نمی شکستم...

خلاصه اینکه همه کتابهای صمد بهرنگی را تهیه کردم و آنهایی که اسمشان به گوشم خورده بود و زمان اجازه خواندنش را میداد خواندم. با این سطح و حجم مطالعه ای که از کتابهای بهرنگی داشتم اگر بخواهم کتابی مشابه کتابهای صمد بهرنگی را معرفی کنم باید بگویم شبیه کتاب در تکاپوی معنای ترینا پالاس و بعضی کتابهای شل سیلور استاین هستند. یعنی به موضوعات مهم و حیاتی در زندگی انسان مثل هدفمندی، ماموریت محوری، تبعیت نکردن از رسوم غلط جامعه و پرهیز از همرنگ جماعت شدنهای غیرعقلانی، شهادت و ... اشاره میکنند اما به صورت نمادین. از این لحاظ به نظر من بهرنگی ضعیف تر عمل کرده یا بهتر است این طور بگویم که چون اثرهای قوی تر از آن را خوانده بودم به نظرم ضعیف آمد . اما از آنجایی که مخاطب بهرنگی کودکان و نوجوانان هستند به نظرم به مقتضای سن مخاطب خود خوب مطلب را بیان کرده.

در سه کتابی که از او خواندم ( ماهی سیاه کوچولو، یک هلو هزار هلو، اولدوز و کلاغ ها) به جز مخالفت ماهی سیاه کوچولو با مادرش که بدون اجازه مادر به دریا رفت، دزدیدن هلوهای باغ خان توسط پولاد و دوستش و از دیوار باغ خان بالا رفتن( که فکر میکنم یک جوری نماد مبارزه و قیام بود) و رابطه ی دوستانه اولدوز با پسر همسایه ( ;) ) که با هم فرار کردند و به سرزمین کلاغ ها رفتند نکته منفی دیگری در کتابها ندیدم و همه تاکید بهرنگی در هر سه این کتابها ظلم ستیزی و ظالم ستیزی و تشویق روحیه مبارزه و شهادت بود. البته چون نثر آن برایم ساده بود و به نظرم بچه گانه رسید احتمالا تا رسیدن پیشنهادهای بیشتر برای مطالعه به اختیار سراغشان نخواهم رفت اما حتما برای کوچکترها حداقل این سه کتاب را تهیه میکنم و خواهم خواند. انتقال مفهومی مثل شهادت به بچه ها کار ساده ای نیست اما صمد بهرنگی این کار کرده است. هرچند با اندکی تلخی که حتی من هم از خواندنش ناراحت شدم.

البته این ها همه از دید خواننده ای مثل من بود. چه بسا نکاتی که در خلال کتابها گنجانده شده و جز با تفکر بیشتر و زمان دادن به مطلب برای رسوب در لایه های زیرین اندیشه نتوان به آنها پی برد و در مورد خوبی و بدی شان قضاوت کرد. که به نظر من مهم ترین قسمت مطالعه همین است. کتابی که خوانده میشود هیچ وقت با ورق زدن آخرین صفحه و بستن کتاب تمام نمی شود بلکه باید تا مدتها آن را در ذهن باز نگه داشت و در موردش فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ...

روشنا
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

«مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد»....


ماهی سیاه کوچولو

صمد بهرنگی

روشنا
۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

دریغا اگر عشق خالق نداری،

باری عشق مخلوق مهیا کن.


عین القضات همدانی
تمهیدات

روشنا
۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

مرگ رویدادى در زندگى ما نیست: ما مرگ را زندگى نمى کنیم. زندگى ما پایانى ندارد، همان طور که میدان دید ما مرزى ندارد.

اگر ابدیت را بى زمانى ترجمه کنیم، نه مدّت زمان نامحدود، آن گاه زندگى ابدى متعلّق به کسانى است که در حال زندگى مى کنند.



لودویگ ویتگنشتاین
رساله منطقی-فلسفی

روشنا
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

نیلوفر آبى را دیده اى؟
چگونه در مرداب مى روید،
در مرداب مى بالد،
از مرداب برون مى آید،
و بر فراز مرداب مى شکفد،
بى آن که به مرداب آلوده شود؟
من نیز در جهان زاده شدم،
در جهان پرورش یافتم،
اما چون از جهان فراتر رفتم،
ناآلوده به جهان در آن زندگى مى کنم.


بودا
آنگوتارا نیکایا، جلد دوم.

روشنا
۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

هرگز تو را نخواهم بخشید
بزودی تو را به عقوبتی دچار خواهم کرد
به یاد ماندنی:
بزودی دوستت خواهم داشت!...
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش!
و مرا بپذیر آنچنان که هستم
بدان‌سان که دریا می‌پذیرد
همه‌ی نهرها را که همواره به سوی او خیزانند
و در دل او ریزانند
مرا بپذیر
به‌سان آبشارها، بندآب‌ها، دریاچه‌ها
و بدان که چگونه راهم را
به سوی پذیرش بی‌نهایت،
می‌یابم.

در بند کردن رنگین کمان
غادة السمان

روشنا
۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش

۵ افسانه عشقی مهلک 

۱. عشق حقیقی بر همه چیز فائق می آید.
تفاهم مهم تر از عشق است. رابطه ها به خاطر دوست نداشتن پایان نمیگیرند بلکه به خاطر عدم تفاهم پایان میگیرند. البته اندکی تفاوت رابطه را هیجان انگیز میکند اما بیشتر از آن باعث ناسالم شدن رابطه و ناراضی شدن طرفین می گردد.
واقعیت: عشق برای موفقیت یک ازدواج کافی نیست؛ به این معنا که رابطه به تفاهم و تعهد نیازمند است.


۲. عشق در نگاه اول. وقتی عشقی حقیقی باشد در همان لحظه ی اول خواهید دانست.

اولین تاثیری ک کسی بر ما میگذارد کافی نیست که تعیین کند آیا او مینواند همسری سالم و مهربان باشد یا نه.
اگر عشق نیست پس چیست؟ 
هوس در نگاه اول : شما عاشق نشدید تحریک شدید.
شیفتگی تصویری: عاشق تصویر او هستید نه خود او: او زیباست ، او دکتر است ، خوش هیکل است او پولدار است و ...
واقعیت: برای دلباختگی لحظه ای کافی است اما عشق حقیقی به زمان نیاز دارد.


۳. تنها یک عشق حقیقی در دنیا وجود دارد که برای من مناسب است.

واقعیت: این امکان وجود دارد که عشق حقیقی را با بیش از یک نفر تجربه کنید . شریک های بالقوه زیادی وجود دارند که میتوانید با آنها خوشبخت شوید.


۴. همسر ایده آل شما را از هر لحاظ ارضا میکند.

اگر پیش از ازدواج احساس تهی بودن میکنید بعد از ازدواج هم به همان اندازه احساس تهی بودن خواهید کرد.
واقعیت: همسر مناسب بسیاری از نیازهای ما را برآورده خواهد کرد نه همه ی آنها را.
خانمها! این حقیقت را بپذیرید. بیشتر شوهرها از مشارکت در تغییر دکوراسیون خانه خرید کردن مهمانی تولد بچه ها آن گونه که ما لذت میبریم لذت نخواهند برد . اینها نیازهایی هستند ک به طرز بهتری توسط زنان دیگر برطرف می شوند.


۵. جاذبه ی جنسی قوی همان عشق است.
واقعیت: جاذبه جنسی خالی از احساس هیچ مناسبتی با عشق حقیقی ندارد.


چنانچه جاذبه زیادی نسبت به کسی تجربه میکنید:
لزوما به این معنا نیست که عاشق او هستید.
لزوما به این معنا نیست ک برای هم آفریده شدید.
لزوما به این معنا نیست که ازدواج موفقی خواهید داشت.


قطعا به این معناست : 
بیوشیمی جنسی خوبی دارید.
یک یا هردوی شما در مهرورزی مهارت دارد.


ممکن است به این معنا باشد که:

جاذبه جنسی میان شما قوی است و میتواند پایه ای برای یک رابطه ی سالم باشد البته به شرطی که در زمینه های دیگر هم تفاهم داشته باشید.


آیا تو نیمه گمشده ام هستی ؟

باربارا دی آنجلس

روشنا
۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

داستان راستان

شهید مطهری

میگویند خوشبخت کسی است که به یکی از این دو دسترسی دارد : کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند. آنچه نمیگویند این است که با بودن هر دوی آنها این خوشبختی میتواند کامل شود!

خیلی وقت بود که میخواستم سیر مطالعه کتابهای شهید مطهری را شروع کنم اما همت نمیکردم. خوشبختانه چندی پیش با یکی از دوستان خوش ذوق قرر گذاشتیم که با هم سیر را شروع کنیم و پیش ببریم و هرچند که به خاطر مشغله ها خیلی کند پیش می رویم اما خوب ، پیش می رویم !

در سیر آسان به مشکل اولین کتاب داستان راستان است که مطالعه آن را چندی پیش تمام کردم.

قبل از نوشتن نظرم درمورد کتاب سری زدم به دیدگاه های دیگرانی ک این کتاب را خوانده اند و واقعا انگشت حیرت به دهان تعجب ماندم ک چطور عده ای با تعصب و پیش داوری خیلی ساده انگارانه درباره این کتاب نظر داده اند که بروید کتاب معروف این نویسنده را بخوانید تا متوجه شوید چقدر بی سواد بوده یا نظرات دیگری از این دست که باعث شد به حرف اینشتین صحه بیشتری بگذارم که می گوید : دو چیز در جهان بی نهایت است حماقت انسان و کهکشانها که در دومی شک دارم.
البته که بعضی از نکات را خود استاد در مقدمه کتاب ذکر کرده بودند از جمله اینکه پیشنهاد این کتاب در فلان موسسه مطرح شده و اجرای کار با استاد بوده و اصلا با چه منطقی مسئول اجرای پیشنهاد شدند ک در ادامه به آن هم اشاره هایی خواهم کرد ولی نکته مهم در مورد این کتاب این است که جزو کتاب های آخر استاد است و نه جزو کتابهایی ک در اوایل کارشان نوشته باشند و سادگی کتاب و نوع و محتوای آن از روی حکمت است نه ناتوانی علمی یا دینی یا نوشتاری. حتی استاد گفته اند ک برخی دوستان هم به خاطر نوشتن کتابی این چنینی به ایشان ایراد گرفتند اما فکری ک پشت این کار بوده اساسی تر بوده. انصاف نیست که استاد به خاطر چنین اثر ارزشمندی هم از خودی ها بخورند و هم از بیخودی ها.

قبل از هر نکته دیگری فکر میکنم بهتر باشد این نکته اساسی را در مطالعه هر کتابی بیان کنم که فکر میکنم در مورد کتابخوانی "فوت کوزه گری" کار باشد آن هم اینکه مطالعه هر کتاب را از مقدمه و پیشگفتار نویسنده و ناشر و مترجم شروع کنید. از همان ب بسم الله اش . اگرچه که بعضی اوقات ممکن است مطلب مهمی در آن گفته نشده باشد و صرفا تغییرات چاپ جدید نسبت به قبلی ها ذکر شده باشد اما در مورد بیشتر کتابها حداقل برای من این طور بوده که اساس دریافت فکری ام از آن کتاب به مقدمه اش بستگی داشته. از آنجایی که این نکته در مورد داستان راستان هم صادق است مقدمه این کتاب را در ادامه مطلب آورده ام.

نکته جالبی که استاد در مقدمه ذکر کرده بودند این بود که از روی عمد کتاب را خیلی ساده نوشته اند تا عوام بتوانند به سادگی از آن استفاده کنند و این داستان ها را به کار گیرند چرا که خوبی های جامعه همیشه از پایین دستان به بالادستان سرایت میکند و بدی ها از بالادستان به پایین دستان. این مطلب به قدری برایم تاثیرگذار بود که چند روز در مورد آن فکر کردم و دیدم واقعا درست است ! اگر کسی را از خود پایین تر بدانیم اما او مثلا ادب بیشتری داشته باشد و آداب اجتماعی را بیشتر رعایت کند میگوییم چرا ما نباید مثل او نباشیم و سعی میکنیم خودمان را به آن حد برسانیم . اگر کسی را از خودمان بالاتر بدانیم و او مثلا قید و بند ارتباطی و پوششی نداشته باشد نمیتوانیم به خوبی های او مثلا بخشندگی اش ، صداقتش ، علمش و ... به سادگی برسیم اما خیلی راحت پوشش و عمل نادرست او را با این توجیه که "فلان شخص که فلان و بهمان است این کار را کرده" این گونه عمل میکنیم.

خود استاد در مقدمه گفته اند که همه فکر میکنند باید تغییرات را خواص و برگزیدگان جامعه شروع کرد و تا آنها تغییر نکنند نظام جامعه تغییر نخواهد کرد در حالی که این درست نیست و ضمن اینکه تغییر این طبقه کار به مراتب سخت تری است و باید تغییر را از عوام جامعه شروع کرد تا خواص هم به تدریج تغییر کنند.

داستان ها با اینکه ساده بودند اما چون میدانستم حتما نکاتی در هر کدام نهفته است در طول مطالعه مدام از خودم میپرسیدم چرا استاد این داستان را انتخاب کرده اند؟ چه پیامی را میخواستند به کمک آن منتقل کنند ؟ چه تغییری را با رساندن این پیام مد نظر داشته اند؟ و همین باعث شد که این کتاب را با وجود سادگی اش عمیق ببینم. چند داستان از آن را که خیلی خوب در خاطرم مانده از جمله داستان "امام صادق -ع- و گروهی از متصوفه" که واقعا برایم تاثیرگذار بود. همین طور داستانهایی که در مورد رزق و روزی بود که کلا با آن تصوری که از اسلام داشتم متفاوت بود که محتوای داستانها مد نظرم هت ولی متاسفانه نامشان در خاطرم نمانده. 

کتاب داستان راستان در اپلیکیشن طاقچه به فرمت ePub موجود است . البته در سایت بازار کتاب و همین طور کتابخانه دیجیتال شهید مطهری و مطمئنا خیلی سایت های دیگر به همه فرمت ها میتوانید آن را به صورت رایگان تهیه کنید. همچنین جلد اول این کتاب را سید جواد هاشمی به صورت کتاب صوتی درآورده اند که با صدای دلنشینی که دارند داستان ها را شنیدنی تر کرده اند.

امیدوارم که از از خواندن و تفکر در داستان راستان استفاده کافی و وافی ببرید. و برای خودم هم امیدوارم بتوانم سیر مطالعاتی استاد را همچنان ادامه دهم.


روشنا
۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

پیش نوشت : جایی گفته شده بود : ارزش هر انسان به حرفهای نگفته ای است که دارد.فکر کنم در مورد وبلاگها باید این را به این صورت تغییر داد که ارزش هر وبلاگ به مطالب منتشر نشده ای است که دارد ... :)


دیدگاه گورخری یا zebra vision:

این کلمه را اولین بار از دکتر بابایی زاد شنیدم. شاید ابداع خودشان باشد شاید ابداع کسی دیگر اما به هر حال دیدگاه جالبی است و به قول دکتر بابایی زاد باید که به همه چیز گورخری نگاه کنیم!


چیزهایی که در دنیای واقعیت با آنها سر و کار داریم نه سیاه سیاه اند و نه سفید سفید و نه حتی خاکستری ، بلکه راه های سفیدی دارد در کنار راه های سیاه آن و در واقع گورخری است. هیچ چیز نه خوب مطلق است و نه بد مطلق بلکه میتواند جنبه های مثبت و منفی را با هم داشته باشد.
بعضی وقت ها خط های سیاه بیشترند با پهنای بزرگتر و بعضی وقت ها خط های سفید بیشترند با پهنای بزرگتر اما همچنان ماهیت گوخری وجود دارد.


همه ما هم آدمهای گورخری هستیم . هم ویژگی های مثبت داریم و هم ویژگی های منفی اما باید سعی کنیم وقتی در ارتباط با هم قرار میگیریم روی خط های سفیدمان بمانیم. بعضی اوقات در بعضی ارتباط ها این به سادگی امکان پذیر است و دو طرف بدون هیچ تلاشی روی خط های سفیدشان هستند و با هم ارتباط می گیرند. همان چیزی که در پست های قبلی با نام رابطه ی برنده-برنده و چارچوب" من خوبم تو خوبی "معرفی شد .

اما گاهی وقت ها رعایت این مسئله آنقدرها هم ساده نیست. مثلا همین امروز ، در یک ارتباط کلامی با فرد دیگر که روی خط سیاهش بود من هم نتوانستم تحمل کنم و پریدم روی خط های سیاه خودم . وارد چارچوب "من بدم- تو بدی" شدم . معمولا در روابطم این طور نیستم اما امروز بیشتر از قبل فهمیدم که هنوز آنقدرها قدرتمند نشده ام که در هر شرایطی ( بدون توجه به کنش فرد مقابل) روی خط های سفیدم بمانم و به جای واکنش به کنش های نادرست بتوانم کنش های درستی بروز دهم تا واکنش های درست را قعال کنم. هرچند که به شدت از آگاهی به ناتوانی و ضعف خودم ناراحتم اما از طرفی باعث آسودگی هم هست . آگاهی به ناتوانی می تواند مقدمه ای برای توانمند شدن باشد.

حرف آخر اینکه : بیاییم دنیا را گورخری ببینیم و به قول دکتر بابایی زاد بیاییم گورخر درونمان را با وجود همه خط های سیاهش دوست داشته باشیم و بپذیریم تا گورخر درونمان بتواند گورخر درون دیگران را هم درک کند و بپذیرد.


از گورخر پرسیدم
آیا تو سیاه هستی با خط های سفید
یا که سفیدی با خط های سیاه ؟
و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد
یا بدی با عادت های خوب ؟
آیا آرامی اما بعضی وقت ها شلوغ می کنی
یا شلوغی بعضی وقت ها آرام می شوی ؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین می شوی
یا غمگینی بعضی روزها شادی ؟
آیا مرتبی بعضی روزها نامرتب
یا نامرتبی بعضی روزها مرتب ؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید ...
دیگر هیچ وقت
از گورخری درباره ی خط روی پوستش نخواهم پرسید ...

شل سیلورستاین - Shel Silverstein

روشنا
۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش

سیر آسان به مشکل کتابهای استاد


دریافت فایل معرفی سایر سیرهای مطالعاتی کتابهای شهید مطهری
حجم: 7.2 مگابایت


روشنا
۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

از دیار حبیب

سید مهدی شجاعی

این کتاب رو یکی دو سال پیش از یکی از دوستان خوبم هدیه گرفتم که خیلی دوستش داشت و میگفت کتابی هست که تو قفسه های کتابخونه شون تکرار شده و به تعداد آدمها کتاب از دیار حبیب هست توی قفسه ها :)

سبکی که سید مهدی شجاعی برای روایت داستان اهل بیت انتخاب کرده سبک موفقی شده و عجیب نبود که در مقاله ای خواندم کشتی پهلو گرفته جزو ده کتاب پر فروش تاریخ کتاب ایران است و مدام تجدید چاپ شده.

اما داستان حبیب ... داستان عجیبی است. حبیب بن مظاهر از آن شخصیت هایی است که همزادپنداری با آنها حداقل برای من کار دشواری است. اگر من در کربلا بودم و بخت یارم میشد و دیده بصیرتی داشتم که راه حق را از باطل بشناسم و جزو سپاه یزید نباشم شاید نهایتا میشدم فضیل که تا ظهر عاشورا با امام بود و بعد امام را رها کرد چون با امام شرط کرده بود تا وقتی در کنارت میمانم که بدانم ماندنم به زنده ماندنت کمک میکند اما وقتی شهادت امام را قریب به یقین دید به جای آنکه فدایی آستانش باشد از امام جدا شد و رفت. یا اگر کمی عاقل تر و دردانه تر باشم میشوم حر که بنده روسیاه و گناهکارم اما در آخرین لحظه به راه راست در می آیم . ( که البته در مورد حر هم این درست نیست که در آخرین لحظه متحول شده باشد. حر از همان لحظه ای که به عنوان اولین نفر راه را بر امام بست ندایی میشنید که او را به بهشت بشارت میداد و او در نهایت آن ندا را لبیک گفت ) اما حبیب ... داستان حبیب داستان غریبی است.  حبیب کسی است که امام خودش او را به کربلا دعوت کرده ، مثل زهیر ... و حقارت و کوتاهی فکر من به بلندای عظمت چنین فردی نرسیده و هیچ گاه هم نخواهد رسید ...خوشا به حال تو حبیب ...خوشا به حال تو ...


دانلود کتاب در تمامی فرمتها

ghbook.ir/index.php?option=com_mtree&task=viewlink&link_id=9645&lang=fa


قسمتی از متن کتاب :

به سمت در می رود و وقتی باز می گردد، دستهایش که دو سوی نامه را گرفته اند، از شدت شعف می لرزد:

بسم الله الرحمن الرحیم

از: حسین بن علی

به: فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر

اما بعد؛

ای حبیب! تو نزدیکی ما را به رسول الله نیک می دانی و بیشتر و بهتر از دیگران ما را می شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نکن. جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.

زن، گریه و خنده و غبطه را به هم می آمیزد و نجوا می کند:

فدای نام و نامه تو ای امام! خوشا به حالت حبیب! گوارا باد بر تو این باران لطف. کاش نام من هم به زبان و قلم محبوب می آمد. کاش لحظه ای یاد من هم در خاطره او جاری می شد. کاش یک بار مرا هم به نام می‌خواند. به اسم صدا می کرد. بال در بیاور مرد! پرواز کن حبیب! ببین امام به تو چه گفته است! ببین امام با تو چه کرده است. ببین امام، چه عنوانی به تو کرامت فرموده است! ای شوی من! ای شوی ففیه من! برخیز که درنگ جایز نیست. اما... اما درنگ کن. یک خواهش. یک درخواست. یک التماس. وقتی به محبوب رسیدی، سلام مرا به او برسان؛ دست و پای او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیز تو است! که تو را بسیار دوست می دارد.

روشنا
۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
به نامش
این اوج مصیبت عصر ماست: له کردن آنها که نمی فهمیمشان و فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.

فردا شکل امروز نیست
نادر ابراهیمی

پ.ن: خیلی چیزها هست که باید بنویسم ولی نوشتن برام سخت شده.این حال را چاره ای باید کرد...با نادر شروع خواهم کرد. شاید که شد!
روشنا
۲۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

به نامش

آفتاب در حجاب

سید مهدی شجاعی

چند روزی می گذرد از زمانی که کتاب را تمام کرده ام. در تمام این مدت نوشتن در مورد آن را به تعویق می انداختم تا بهترین کلمه ها، بهترین جمله ها، بهترین توصیف ها را بیابم تا شاید اندکی از همه آن چه خودم در لحظه لحظه ی خواندن کتاب با چشم و گوش و زبان و دست و دل تجربه کردم را منتقل کنم. ولی روزها از پی هم میگذرند و دست کلمات من هر روز بسته تر از دیروز و قلمم هر آن به زمین افتاده تر از آن قبل می شود.

یعنی سید مهدی میتوانست کتابی بهتر از این بنویسد؟ گمان نمیکنم...
خیال میکردم عاشورا یعنی حسین...اما از حسین و کربلا و عاشورا چه میماند اگر زینب نبود

شنیده بودم که شایسته است اگر گریه میکنید فقط برای حسین -ع- گریه کنید. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم امام سجاد-ع- تا آخر عمرشان هر زمان که آب میدیدند به گریه می افتادند. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم در روضه ها وقتی میگویند که حضرت زینب -س- فریاد زدند : مهلا مهلا یابن الزهرا آتش به جان همه می افتد . شنیده بودم که در روضه ها وقتی میگویند حضرت زینب-س- نماز شبش را نشسته خواند صدای زجه و گریه بلند می شود نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم . لا یوم کیومک یا اباعبدالله.

سطر سطر کتاب را گریستم و زجه زدم . سطر سطر کتاب را سلام دادم و نفرین کردم . اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ... که با این حجم ماتم واندوه چه کار دیگری از من ساخته بود ؟ و به جز اشک چه داشتم که به پای آستانش بریزم و آتش دلش را خاموش کنم ؟ اغفر لمن لا یملک الا الدعا و سلاحه البکا.

مرحبا به نفست سید مهدی شجاعی: زینب حسینی است در آینه تانیث

نکته جالبی که در این کتاب به چشمم خورد زاویه دید این داستان است. داستان ها معمولا یا ازبان اول شخص (من) روایت می شوند یا به شیوه دانای کل یعنی با سوم شخص(او) اما این داستان به صورت خطابه ای به حضرت زینب-س- نوشته شده بود و استفاده از دوم شخص(تو) برای من ایده جالب و متفاوتی بود.

این کتاب رااز دست ندهید. مخصوصامخصوصا مخصوصا در این ایام. با هر عقیده و هر مذهبی که دارید . بخوانید و بگریید.....

نتوانستم قسمتی از کتاب را انتخاب کنم . گزیده از آن را از این وبلاگ می آورم .

قسمتی از کتاب :


تو هنوز زنها و بچه‌ها را در خرابه اسکان نداده‌ای، هنور اشکهایشان را نسترده‌ای، هنوز آرامشان نکرده‌ای و هنوز گرد و غبار راه از سر و رویشان نگرفته‌ای که زنی با ظرفی از غذا وارد خرابه می‌شود. به تو سلام می‌کند و ظرف غذا را پیش رویت می‌نهد بوی غذای گرم  در فضای خرابه می‌پیچد و توجه کودکانی را که مدتهاست جز گرسنگی نکشیده‌اند و جز نان خشک نچشیده‌اند، به خود جلب می‌کند.
تو زن را دعا می‌کنی وظرف غذا ا پس می‌زنی و به زن می‌گویی: «مگر نمی‌دانی که صدقه بر ما حرام است؟»
زن می‌گوید: «به خدا قسم که این صدقه نیست، نذری است بر عهده من که هر غریب و اسیری را شامل می‌شود.»
تو می‌پرسی که: «این چه عهد و نذری است؟!»
و او توضیح می‌دهد که: «در مدینه زندگی می‌کردیم و من کودک بودم که به بیماری لا‌علاجی گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت‌ رسول الله بردند تا او و علی برای شفای من دعا کنند. در این هنگام پسری خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنها بود.
علی او را صدا کرد و گفت: «حسین جان! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفای او را از خدا بخواه.حسین، دست بر سر من گذاشت و من بلا‌فاصاه شفا یافتم و آنچنان شفا یافتم که تاکنون به هیچ بیماری مبتلا نشده‌ام. گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام سکنی داد. من ار آن زمان نذر کرده‌ام که برای سلامتی آقا حسین به اسیران و غریبان، احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم.»
تو همین را کم داشتی زینب! که از دل صیحه بکشی و پاره‌های جگرت را از دیدگانت فرو بریزی.
و حالا این سجاد است که باید تو را آرام ‌کند و این کودکانند که باید به دلداری تو بیایند.
در میان ضجه‌ها و گریه‌هایت به زن می‌گویی: «حاجت روا شدی زن! به وصال خود رسیدی.» من زینبم، دختر فاطمه و علی و خواهر حسین و این سر که بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسینی است که تو به دنبالش می‌گردی و این کودکان، فرزندان حسین‌اند. نذرت تمام شدو کارت به سر انجام رسید.»
زن نعره‌ای از جگر می‌کشد و بیهوش بر زمین می‌افتد.
تو پیش پیکر نیمه جان او زانو می‌زنی و اشکهای مدامت را بر سر و صورت او می‌پاشی
زن به هوش می‌آید، گریه می‌کند، زار می‌زند، گیسوانش را می‌کند، بر سر و صورت می‌کوبد. و دوباره از هوش می‌رود.
باز به هوش می‌‌آید، خود را بر خاک می‌کشد، بر پای کودکان بوسه می‌زند، خاک پایشان را به اشک چشم می‌شوید و باز از هوش می‌رود. آنچنانکه تو ناگزیر می‌شوی دست از تعزیت خود بر‌داری و به تیمار این زن غریب بپردازی.
تو هنوز خود را باز نیافته‌ای و کودکان هنوز از تداعی این خاطره جگر سوز فارغ نشده‌اند که زنی دیگر با کوزه آبی در دست وارد خرابه می‌شود.
چهره این زن، اما برای تو آشناست. او تو را به جا نمی‌آورد اما تو خوب او را به یاد می‌آوری.
چهره او از دوران کودکی‌ات به یاد مانده است. زمانی که به خانه مادرت زهرا می‌آمد و برای کمک به کارهای خانه مادرت التماس می‌کرد.
او دختر کوچک و دوست داشتنی و شیرینی را در ذهن دارد به نام زینب که هر بار به خانه فاطمه می‌رفته، سراپای او را غرق بوسه می‌کرده و او را در آغوش می‌گرفته و قلبش التیام می‌یافته. آنچنانکه تا سالها کمک به کار خانه را بهانه می‌کرده تا با محبوب کوچک خود، تجدید دیدار کند و از آغوش او وام التیام بگیرد.
او واله و سرگشته زینب شده، اما حوادثی او را از مدینه دور کرده و دست نگاهش را از جمال زینب، کوتاه ساخته. و برای اینکه خدا عطش اشتیاق او را به زلال وصال زینب فرو بنشاند، عهد کرده که عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمی‌کند که تو زینبی! و چگونه ممکن است که آن عقیله، آن دردانه و عزیز کرده قوم و قبیله، اکنون ساکن خرابه‌ای در شام شده باشد؟!
چگونه ممکن استکه بانوی بانوان عالم، رخت اسیری بر تن کرده باشد؟!
انکار او، و نقل خاطرات او تنها کاری که می‌کند، مشتعل کردن آتش عزای تو و بچه‌هاست.


پی نوشت : از این دست کتاب ها !

روشنا
۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

پدر، عشق و پسر

سید مهدی شجاعی

مدتها بود قصد داشتم در مورد این کتاب بنویسم و منتظر بودم تا کتابم به دستم برسد و بخش هایی از آن را بنویسم. چون همیشه عادت دارم کتابهایی که خیلی دوستشان دارم را به هر چند نفر که میتوانم امانت بدهم و از همین رو هم هست که هیچ کدام از کتابهای موردعلاقه ام الان پیش خودم نیست !

اما ظاهرا این انتظار طولانی تر از آنی است که انتظارش را داشتم . پس هرچه که در خاطرم مانده سر انگشتانم میریزم.

این کتاب داستان حضرت علی اکبر-ع- است که از زبان اسبش که در واقعه کربلا حضور داشته برای مادرش لیلا روایت می شود و شاید عاشقانه ترین کتاب این چنینی سید مهدی شجاعی باشد . هرچند که نمیدانم سید مهدی سر در آسمان کدام ستاره دارد که در همه آثارش چنان عشقی ریخته که برای آن نمیتوان نظیری پیدا کرد. خدا به نفسش و قلمش و وجودش گرمی و استواری و جاودانگی عطا کند.

اشاره های عاشقانه عارفانه کتاب فوق العاده است. انگار که سید مهدی در چشم حسین-ع- نشسته و علی اکبرش را وضف میکند . مثل همه کتابهای دیگر سید مهدی نتوانستم این کتاب را با چشمان اشکبار نخوانم .

بخش آغازین کتاب :

انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم . تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد به یفین چنین چیزی ممکن نمی شد.

جراحت ، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم . من زنده ماندنی نبودم . و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم.

در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم ، می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا.

بنشین لیلا ! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار ، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم ، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا ! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین ؛ انجام فریضه . و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین ، شکننده تر از بیان ان ماجرا خونبار؟! و کدام فریضه ، سخت تر از خوانده(ن) مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.

زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مَثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است . اگر اسبی ، عمری طولانی تر از حد معمول کند، می گویند:«انگار مرکب پیامبر بوده است!»

» همچنانکه آدمها ، آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند ، اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند . از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟ می گوید:« نمی شود.» و اگر سماجت کنی، می گوید:« مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه...» و این یعنی یک چیز غیرممکن . چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آید در میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.

اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید ، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم « اَیَزدَب» و پدرش « قابل » هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت . چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که سبمان به « تندباد» می رسد. به این توفیق دست خواهد یافت . اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی این خبر را شنیدم.
وقتی « سیف بن زی یَزَن» مرا به محمد(ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست ، من از شدت شعف ، دستهایم را به هوا بلند کردم ،آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند ، اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست، برای عموهای خود دست تکان داد و گفت:« نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند.»

اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من « عقاب» است . سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ، نیاورده بود.
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود ، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم ، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت ، پشتِ نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر ، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذوالجناح را داشت ، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.

و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام ، زمان بر من نمی گذشت که عمر ، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید. و من که در همه ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم ، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم.

این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

منبع : وبلاگ منتظر

پی نوشت : از این دست کتاب ها !

روشنا
۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

تو که آن بالا نشستی

کتاب مهدی زین الدین

نویسنده : احمد جبل عاملی / انتشارات روایت فتح

چشم تو خورشید را بر نمیتابد . پس بیهوده چشم به خورشید مدوز ....

از زین الدین فقط لبخندش را می شناختم. در همه عکس هایی که از او داشتم همیشه لبخندش برایم به یادآوردنی بود. اما موقع خواندن کتابش ، به لحظه اشک به چشمانم مجال نداد. وای از عظمت و بزرگی شهدا ، وای از عظمت و انسانیت مهدی زین الدین . چقدر حیف که شهدا را کم میشناسم. از آنها کم میخوانم و کم تر میدانم...

کاش مرا با خورشید نسبتی بود ...

کاش نور ستارگان راه می نمایاندم...

کاش روشنایی سهمم باشد... کاش روشنایی ...

قسمت هایی از کتاب را که بیشتر دوست داشتم در ادامه مطلب آوردم. این کتاب را بخوانید. این کتاب زندگی یک شهید نیست، این کتاب تاریخ همیشه زنده و سرخ این سرزمین است.

روشنا
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش

قلندر و قلعه

داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی

نویسنده : سید یحیی یثربی

از وقتی که خانم افسانه بایگان این کتاب رو در برنامه خندوانه معرفی کردند مشتاق شدم بخونمش. البته نکته جالب این که وقتی تابستان در کتابفروشی ها چرخ میزدم کم نبودند کسانی که می پرسیدند : "ببخشید! کتاب قلندر و قلعه رو میخواستم . دارید؟" و این خودش نکته قابل توجهی هست که چقدر اصحاب رسانه میتونند تاثیرهای مثبت داشته باشند و حرکت هایی این چنینی رو در جامعه شکل بدن !

همونطور که گفته شده این کتاب درباره سهروردی است البته در قالب داستان. از نظر موضوعی شبیه کتاب مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی است ( که البته جای نادر عزیز و قلمش در دل و جانم بسی محفوظ ! ) پس اگر از یکی از این کتابها خوشتان آمده احتمالا از دیگری هم خوشتان خواهد آمد.

مثل همیشه موقع خواندن زندگی نامه فردی بزرگی چون سهروردی خون در رگهام می جوشید از جهل و بی بصیرتی و بلاهت و سفاهت مردم زمانه که چه ها نکردند و چه کج فهمی ها که در حق بزرگان عرصه علم و معرفت روا نداشته اند. البته بیشتر نگران خودم هستم که نکند من هم کسی باشم از قماش همین مردم سفیه و بلیه که قدر گوهرهای این چنینی زمانه ام رو نمیدونم و منزلتشون رو درک نمیکنم. ( که البته بعید هم نیست. فقط خداست که به چندو چون ظاهر و باطن آدمها آگاهه )

داستان سبک و روان بود ؛ با وجود آنکه از مکاشفات عرفانی شهاب الدین و درگیری های اون با علمای زمان نوشته بود اما کاملا قابل فهم بود و تلاش نویسنده برای سهل کردن مطلب ستودنی است. اما خوب به همان نسبت وقتی مطالب ساده تر گفته می شوند نمیشود عمق بگیرند و من دوست تر میداشتم که قسمتهای عرفانی کتاب اندکی بار معنایی سنگین تری میگرفت. مخصوصا در مورد "خلع بدن" که قبلا در موردش پراکنده گویی هایی شنیده بودم و اولین بار بود که در یک متن جدی با آن برخورد میکردم و دوست داشتم خیلی بیشتر از این بدانم و بخوانم. ( هرچند که به اقتضای داستان نویسنده به قدر کفایت در موردش صحبت کرده بود و در این زمینه حقیقتا ایرادی به کتاب وارد نیست)


قسمت هایی از کتاب :

در طریقیت یکباره مسلمان نتوان شد. دوران تلوین مدام با کفر و ایمان درگیر است. اما روز به روز ایمان بر کفر غلبه می یابد.

هر کمالی را لوازمی است و لازمه هر بعثتی رسالت است. وظیفه هر آگاهی بیدار کردن ذیگران است.

دانستن حق کسی است که توان دانایی دارد. افتخار بشر در این است که بداند، نه اینکه به عقل و اندیشه خود نهیب زند که تو را فضولی نرسد.

انسان کار بزرگی در پیش دارد. کار انسان این نیست عصاره نعمت های الهی را بمکد و به کثافت تبدیل کند . اگر همه کائنات رو مسخر او کرده اند برای آن است که او بار امانتی بر دوش دارد که بر زمین و آسمان سنگینی می کند. او به جایگاهی می تواند برسد که فرشته را به آن راه نیست.


قسمت هایی از کتاب رو که بیشتر دوست داشتم انتخاب کردم. این قسمت ها عمدتا مربوط به جلسات محاکمه شهاب الدین و اواخر داستان است. مخصوصا قسمتی که شهاب الدین معتقد به حکومت رسیدن افراد عالم و با معرفت است و علما با آن مخالفت میکنند به نظرم خواندنی بود.  امیدوارم که برابتان مفید باشد.این قسمت را در ادامه مطلب بخوانید.

روشنا
۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

به نامش 

چقدر مسخره است کسانى‏که به بهانه دلسوزى از انقلاب اسلامى و ترس از کودتاى نظامى، به این وحدت ملى ایران تیشه مى‏زنند و از فرمان رهبر انقلاب سرپیچى مى‏کنند و عملاً مطابق با نقشه امریکا، مثل بیست و هشت مرداد، زمینه مردمى براى کودتا به وجود مى‏آورند و خود را نیز انقلابى مى‏شمرند، اما حقیقت آن‏که آن‏ها از پیروزى انقلاب اسلامى رنج مى‏برند و پیروزى اسلام را بزرگ‏ترین شکست خود مى‏دانند، و به هیچ‏ وجه نمى‏خواهند نظامى اسلامى مستقر شود و بنابراین خود را تحت نام‏هاى مختلف و شعارهاى زیبا و انقلابى مخفى مى‏کنند تا بزرگ‏ترین ضربه‏ ها را به این انقلاب مقدس اسلامى بزنند. ملت مسلمان ایران باید بداند که مارکسیست‏ها ضداسلامند و پیروزى یک نظام اسلامى یعنى شکست نهایى مارکسیسم. اگر مارکسیستى آمد و از خمینى و انقلاب اسلامى دفاع کرد، او یا دروغ مى‏گوید و یا نمى‏فهمد، زیرا مارکسیسم و اسلام در ایدئولوژى متناقضند.


از شما مى‏پرسم سبب اصلى پیروزى انقلاب چه بود؟ در جواب یکپارچگى مردم و وحدت کلمه. و از شما مى‏پرسم چه کسانى امروز این یکپارچگى و وحدت کلمه را ضربه مى‏زنند؟ ملت مى‏داند، هر کس به یکپارچگى و وحدت ملت ایران خدشه آورد به انقلاب ایران خیانت کرده است. هر کس که از فرمان امام خمینى رهبر بى‏ همتاى انقلاب ایران سرپیچى کند به این انقلاب خیانت کرده است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


انقلابى آن نیست که تفنگ بر دوش بکشد و لباس فدایى بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ زند و با شعارات تند خود را از جرگه ملت خارج کند و با شعارات و تبلیغات و زور بخواهد عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند.

انقلابى آنست که هنگام صلح، به انقلابى‏گرى تظاهر نکند، ولى هنگام خطر، در پیشاپیش صفوف ملت با دشمن بجنگد. انقلابى آن نیست که با بى‏ انصافى و زرنگى، حق دیگران را بگیرد، و مردمى را که براى خاطر و شنیدن حرف‏هاى او نیامده‏ اند وادار کند که ساعت‏ها به حرف‏هاى او گوش فرا دهند و کسانى را که ملت خواهان استماع سخنانشان هستند از سخن گفتن باز دارد.


انقلابى آن نیست که غرور و خودخواهى، بر او غلبه کند و حرف کسى را نشنود، انقلابى آنست که در کمال تواضع و فروتنى، هر حرف حقى را بپذیرد.
انقلابى آن نیست که با شعارات تند، بخواهد انقلابى‏گرى خود را بر دیگران تحمیل کند.
انقلابى آنست که احتیاج به تصدیق کسى ندارد.

خدا بودو دیگر هیچ نبود 

شهید مصطفی چمران 

ص 183

روشنا
۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش 


ملتى که بزرگ‏ترین طاغوت‏ها را به زیر کشیده است و بزرگ‏ترین ارتش‏ها را شکسته، قادر است که به مشکلات فرعى غلبه کند.
وجود مشکلات براى تکامل یک نهضت ضرورى است. آن را مى‏پرورد و قوى مى‏کند.


سنت خدا بر این قرار دارد که مبارزه حق با باطل همیشگى باشد و تکامل از خلال مبارزه به‏ دست آید. مردم در خلال سختى‏ها و مشکلات پخته و آزموده مى‏شوند. آسایش و راحتى و موفقیت همیشه رخاء و سستى و عقب‏ ماندگى به‏ وجود مى‏آورد. غنى و بى‏ نیازى و پیروزى دائمى ایجاد فساد و طغیان مى‏کند، اِنَّ الاِنسانَ لَیَطغى اَن رَآهُ استَغنى...
اگر آدمى همیشه در بستر حریر بخوابد، و همیشه هماى سعادت را در آغوش بگیرد، و همیشه در همه مبارزات پیروز باشد آن‏گاه لذت پیروزى و سعادت او از بین خواهد رفت و آدمى از تکامل باز خواهد ماند.

خدا بود و دیگر هیچ نبود 

شهید مصطفی چمران 

ص 180

روشنا
۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش 

خدا بود و دیگر هیچ نبود 

شهید دکتر مصطفی چمران 

( دست نوشته های امریکا ، لبنان و ایران ) 


ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیره‌دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضع‌ترین و افتاده‌ترین فرد روی زمین باشم.

ای خدای بزرگ، این‌ها که از تو می‌خواهم چیزهایی است که فقط می‌خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می‌دانی که استعداد آن را داشته‌ام. از تو می‌خواهم مرا توفیق دهی که کارهایم ثمربخش شود و در مقابل خسان سرافکنده نشوم.

من باید بیشتر کار کنم، از هوی و هوس بپرهیزم، قوای خود را بیشتر متمرکز کنم و از تو نیز ای خدای بزرگ می‌خواهم که مرا بیشتر کمک کنی. ( صفحه 28 ) 


بالاخره این طلسم شکست ! الان حدود چهار پنج سالی میشه که میخواستم این کتاب رو بخونم و به شیوه های مختلف چه نسخه چاپی چه PDF چه انواع نسخه های الکترونیکی شروع میکردم به خوندنش ولی نمیتونستم پیش برم . این بار هم به ضرب و زور جریمه کتابخانه و سه چهار بار تمدید متوالی بالاخره تونستم این تلاش چند ساله رو به نتیجه برسونم ! 

همانطور که در عنوان کتاب آوردم این کتاب دست نوشته های دکتر چمران است که البته همان طور که در مقدمه کتاب هم ذکر شده موضوعیت مشخصی ندارند. از نامه ها بگیر تا حرفهای عاشقانه عارفانه و دل نوشته تا روزنگاری و توصیف شرایط زمانی که البته این عیب نیست ؛ بلکه یک جورایی به من خواننده کمک کرد جنبه های مختلف شخصیت انسان بزرگی مثل شهید چمران را با هم دریافت کنم و حداقل از عظمت این شخص گیرایی خوبی داشته باشم. چه شگفت انگیز که همان فردی که از هدیه گرفتن شاخه گلی چشمش پر آب میشود و قلبی رئوف دارد ؛ به همان اندازه شحاعت دارد که خود را برای نجات آدمیان دیگر بههر ورطه ی خطری بکشاند. همان آدمی که در خلوتش از بزرگی خدای یگانه اشک میریزد در برابر دشمنان و مخالفان چه با ابهت و جسارت ظاهر می شود و همه را یک تنه بر جا می نشاند و از کیان اسلام و ایران مردانه دفاع میکند . 

البته فکر میکنم بهترین زمان مطالعه این کتاب باید در سالهای آفازین دانشگاه باشد یعنی حدود بیست سالگی (   مثبت و منفی 2 ) چون بعضی حرفها را آن موقع خیلی بیشتر نیاز داشتم و خواه ناخواه از راههای دیگر کسب تجربه شد. در حالیکه میشد از راه نزدیک تری رفت.  امیدوارم این کتاب را بخوانید و لذت ببرید.


قسمت هایی از کتاب را  انتخاب کردم که اگر تمایل داشتید میتوانید در لینک های زیر مطالعه کنید. ( توصیه میشود!)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (1) 

خدا بود و دیگر هیچ نبود (2)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (3)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (4)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (5)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (6)

خدا بود و دیگر هیچ نبود (7)

گزیده هایی از" خدا بود و دیگر هیچ نبود" به انتخاب سایت پژوهشگر 

( ضمن تشکر بابت بهم رسانی مطلب )

روشنا
۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش 

خدا بود و دیگر هیچ نبود

خدا بود و دیگر هیچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان، هنوز تکیه‏گاهى وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه‏اى که هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى که هنوز خلاقیتش مخفى(94) بود، خدا رحمان و رحیم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباریده بود، خدا زیبا بود، ولى هنوز زیبایى‏اش تجلى نکرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود، ظلمت بود، سکوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى کرد، کوه‏ها، دریاها، آسمان‏ها و کهکشان‏ها را آفرید، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سیلاب‏ها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هیجان زائدالوصفش به هر سو مى‏تاخت. درخت‏ها، حیوان‏ها و پرنده‏ها به‏حرکت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت، و کمال، اداره این نظام عجیب را به‏عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.

آن‏گاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون« آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغاى وجود رها ساخت.

انسان، غریب و ناآشنا، از این‏همه رنگ‏ها، شکل‏ها، حرکت‏ها و غوغاها وحشت کرد، و از هر گوشه به گوشه‏اى دیگر مى‏گریخت، و پناه‏گاهى مى‏جست که در آن با یکى از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایى و شرم بیگانگى و غیرعادى بودن به درآید.

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت کرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. این انسان وحشت‏زده و دل‏شکسته با خود نومیدانه مى‏گفت: مرا ببین، یک لجن خاکى مى‏خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن چطور مى‏خواهى استحقاق هم‏نشینى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشکسته و خجل، گریخته در گوشه‏اى پنهان شد، تا کم‏کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و براى یافتن دوست به مخلوقى دیگر مراجعه کند.

پرنده‏اى یافت در پرواز، که بال‏هاى بلندش را باز مى‏کرد و به آرامى در آسمان‏ها سیر مى‏نمود، خوشش آمد و از این‏که این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکى آزاد کند شیفته شد، اظهار محبت کرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آیا استحقاق دارم که هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در تردید و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکى ساخته شده‏ام ولى مى‏خواهم از قید این زمین خاکى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جایى! به حیوانات نزدیک شد، هر یک بلاجواب از او گذشتند و اعتنایى نکردند، خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه‏هاى ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز کند، اما ابر نیز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دریا نزدیک شد و طلب دوستى کرد، اما دریا با سکوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه دریا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور سیلى بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بى‏نهایت محو گردم؟... اما موج بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دل‏شکسته و ناراحت، روى از دریا گردانید و به سوى کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضاى دوستى کرد. کوه، جبروت کبریایى خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهى کند، انسان دل‏شکسته و ناامید سر به آسمان بلند کرد، از وسعت بى‏پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى کرد... اما سکوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکى استحقاق هم‏نشینى مرا ندارى. به ستارگان رجوع کرد، ولى هر یک بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در کویرى تنها زندگى کند و تنهایى خود را با تنهایى کویر هماهنگ نماید و از تنهایى مطلق به‏در آید، ولى کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.

انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شکسته، وحشت‏زده و مأیوس، تنها، سر به گریبان تفکر فرو برد، و احساس کرد که استحقاق دوستى با هیچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ترین مواد و هیچ‏کس او را به دوستى نمى‏پذیرد... آن‏گاه صبرش به پایان رسید، ضجه کرد، اشک فرو ریخت، و از ته دل فریاد برآورد: کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستى کسى را ندارم، من پستم، من ناچیزم، من بدبختم، من گناهکارم، من روسیاهم، من از همه‏جا رانده شده‏ام، من پناه‏گاهى ندارم، کیست که دست مرا بگیرد، کیست که ناله‏هاى مرا جواب بگوید؟ کیست که بدبختى مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایى به درآورد؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید؟
ناگهان طوفانى به‏پا شد، زمین به لرزه درآمد، آسمان غریدن گرفت، برق همچون تازیانه‏هاى آتشین، بر گرده آسمان کوفته مى‏شد، گویى که انفجارى در قلب عالم به‏وقوع پیوسته است، صدایى در زمین و آسمان طنین‏انداز شد، که از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:

اى انسان، تو محبوب منى، دنیا را به‏خاطر تو خلق کرده‏ام، و تو را بر صورت خود آفریده‏ام، و از روح خود در تو دمیده‏ام، و اگر کسى به نداى تو لبیک نمى‏گوید، به خاطر آنست که هم‏طراز تو نیست و جرأت برابرى و هم‏نشینى با تو را ندارد، حتى جبرئیل، بزرگ‏ترین فرشتگان، قادر نیست که هم‏طراز تو شود، زیرا بالش مى‏سوزد و از طیران به معراج بازمى‏ماند.

اى انسان، تنها تویى که زیبایى را درک مى‏کنى، جمال و جلال و کمال تو را جذب مى‏کند. تنها تویى که خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏کنى، تنها تویى که در تنهایى نماینده خدا شده‏اى، اى انسان تنها تویى که قدرت و خلاقیت خدا را درک مى‏کنى، تنها تویى که غرور مى‏ورزى و عصیان مى‏کنى، و لجوجانه مى‏جنگى، و شکسته مى‏شوى و رام مى‏گردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود درک مى‏کنى، تنها تویى که فاصله بین لجن و خدا را قادرى بپیمایى و ثابت کنى که افضل مخلوقاتى! تنها تویى که با کمک بال‏هاى روح به معراج مى‏روى، تنها تویى که زیبایى غروب تو را مست مى‏کند و از شوق مى‏سوزى و اشک مى‏ریزى.
اى انسان، خلقت در تو به کمال رسید، و کلمه در تو تجسّد یافت، و زیبایى با دیدگان زیبابین تو ظهور کرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى یافت، و خدایى خود را در صورت تو تجلى کرد.
اى انسان، تو مرا دوست مى‏دارى و من نیز تو را دوست مى‏دارم، تو از منى، و به سمت من بازمى‏گردى.


خدا بود ود دیگر هیج نبود 
شهید مصطفی چمران 
ص 169
روشنا
۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

به نامش

آرزو داشتم، چه آرزوهاى دور و درازى، چه آرزوهاى طلایى که احساس مى‏کنم همه‏ اش خاک شده. اکنون ناامید و دل‏شکسته، دست از آرزوهایم برداشته، تسلیم قضا و قدر شده‏ ام.
فقیر، بدبخت و بینوا، دل بر مرگ نهاده ‏ام و فهمیده ‏ام که در خلال این تاریخ دراز پردرد، هزاران هزار همچو منى آرزوهاى بلند به سر داشته‏ اند و همه پس از تجارب تلخ به خاک رفته‏ اند، من نیز بهتر و بلندپایه ‏تر از آن‏ها نیستم و ادعاهاى گزاف نباید بپرورانم و نباید انتظارات بى‏جا داشته باشم.
اکنون، حیات آن‏قدر در نظرم پست شده که به خاطر جان خود یا هستى همه دنیا حاضر نیستم حقى را زیر پا بگذارم یا دانه ‏اى را به زور از مورى بستانم یا در اداى کلمه حق از مرگ یا چیزى یا کسى وحشت کنم. بلکه دست از جان شسته، خود به پیشباز حوادث آمده‏ ام و همه هستى خود را خالصانه تقدیم کرده‏ ام.

خدا بودو دیگر هیچ نبود 

شهید مصطفی چمران 

ص164

روشنا
۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش 

احساس مى‏کنم که تحمل درد و غم و خطر و مصیبت در راه خدا مهم‏ترین و اساسى‏ترین لازمه تکامل در این حیات است.معتقدم که زندگى در خوشى و بى‏غمى، لذت و سلامت، امن و نعمت آدمى را فاسد و منجمد و بى‏احساس مى‏کند.

خدا بود و دیگر هیچ نبود 

10 اکتبر 1976

شهید چمران

روشنا
۰۱ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

به نامش 

خدایا، در دنیاى انسان‏ها، آدمى بزرگ‏تر و کامل‏تر و بهتر از على-ع- نمى‏شناسم، ولى حتى او را در مبارزات حیات پیروزى نبخشیدى و حکومت عدل و دادش را زیر تازیانه‏هاى ظلم، ستم و فساد معاویه خرد کردى، و اجازه ندادى که نهال عدل و آزادى و انسانیت بشکفد، و حکومت حق لااقل به‏دست على بر ظلمت کفر، جهل و ظلم پیروز گردد... هیهات من چه مى‏گویم؟ چه انتظار بى‏جایى دارم؟ چه آرزوهاى شگفت، چه ادعاهاى عجیب!
مگر محمد-ص-پیروز شد؟ با آن رسالت خدایى، با آن‏همه فداکارى‏ها و بعد از آن‏همه مبارزات سخت و پیروزى‏هاى خیره‏کننده بالاخره به کجا رسید؟ مگر نه این‏که قلدران و ستمگران آمدند و به‏نام محمد -ص-حکومت‏هایى ظالمانه نظیر قیصر و کسرى به‏پا کردند، و بهترین و ارزنده‏ترین نمونه‏هاى مکتب محمد-ص- را به خاک و خون کشیدند؟
حسین، سرور شهیدان، بهترین میوه باغ رسالت و امامت، این‏چنین ظالمانه به خاک و خون غلطید زیرا شخصیت پاک و انسانى او براى نظام جبار و فاسد و ظالم یزید قابل هضم نبود.
در طول تاریخ دراز و پردرد شیعه، مدام شاهد قربانى‏شدن بهترین میوه‏هاى تکامل و ارزنده‏ترین آزادمردان اجتماع بوده‏ایم.
و امروز نیز، صحنه پرشورى از نبرد حق و باطل در مقابل ما قرار دارد، که قهرمانان حق و عدالت در این معرکه خونین، فداکارى‏ها مى‏کنند و افتخارات بزرگى کسب مى‏نمایند... اما
اما مى‏توان انتظار داشت که ما پیروز شویم و هماى پیروزى بر ما سایه بیفکند، و دیو ظلم و کفر به زانو درآید، و عدل و عدالت بر اجتماع دامن بگسترد، و پرچم پرافتخار على-ع- که با خون پاک حسین-ع- رنگین شده است بر فراز تاریخ به اهتزاز درآید؟ هیهات!
من چنین امیدى ندارم، زیرا تاریخ و فلسفه و واقعیت غیر از این نشان مى‏دهد. ما به پیش مى‏تازیم، تا عروس شهادت را در آغوش بگیریم نه به امید آن‏که پیروز شویم.
ما مبارزه مى‏کنیم، تا در قربان‏گاه عشق، عالى‏ترین تجلى فداکارى و پرستش را عملاً نشان دهیم نه آن‏که دست‏آوردهاى مادى حیات، ما را فریفته باشد.
ما به سوى خدا مى‏رویم تا از همه فرآورده‏هاى مادى عالم بى‏نیاز گردیم، نه آن‏که خدا را وسیله رسیدن به مصالح شخصى خود کنیم.
بنابراین در کشمکش زندگى، به سوى پیروزى چشم ندوخته‏ام و به هیچ کس امیدى نداشته‏ام و هیچ‏گاه سعى نکرده‏ام که پاکى و لطافت قلبى خود را، فداى پیروزى و نجات کنم.

خدا بود و دیگر هیچ نبود

ژانویه 1978

شهید چمران

روشنا
۰۱ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به نامش

اى حسین، اى شهید بزرگ، آمده ‏ام تا با تو راز و نیاز کنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشایم. از انقلابیون دروغین گریخته ‏ام. از تجار ماده ‏پرست که به اسلحه انقلاب مسلح شده ‏اند بیزارم. از کسانى‏که با خون شهیدان تجارت مى‏کنند متنفرم. از این ماکیاول صفتانى که به هیچ ارزش انسانى پاى‏بند نیستند و همه چیز مردم را، حیات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح شخصى و اغراض پست مادى خود مى‏کنند گریزانم...

اى حسین مقدس، روزگار درازى بود که هر انقلابى را مقدس مى‏شمردم و نام او را با یاد تو توأم مى‏کردم و او را در قلب خود جاى مى‏دادم و به عشق تو او را دوست مى‏داشتم و به ‏قداست تو او را مقدس مى‏شمردم و در راه کمک به او از هیچ فداکارى حتى بذل حیات و هستى خود دریغ نمى‏کردم...


اما تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتى شهادت به‏ خودى خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آن‏چه مهم است انسانیت، فداکارى در راه آرمان انسان‏ها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ایمان به ارزش‏هاى الهى است. مقاومت فلسطینى براى ما به صورت بت درآمده بود و بى‏چون و چرا آن را مى‏پذیرفتیم و مى‏پرستیدیم و راهش را، کارش را و توجیهاتش را قبول مى‏کردیم. اما دریافتیم که بیش از هر چیز، انسانیت و ارزش‏هاى انسانى و خدایى ارزش دارد و هیچ‏ چیز نمى‏تواند جاى آن را بگیرد. باید انسان ساخت، باید هدف را براساس سلسله ارزش‏ها معین نمود و معیار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانیت و ارزش‏هاى خدایى قرار داد.


اى حسین، امروز نیز تو را تقدیس مى‏کنم، اما تقدیسى عمیق‏تر و پرشورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مى‏ورزد و تو را مى‏خواهد و تو را مى‏جوید.

اى حسین، من براى زنده ‏ماندن تلاش نمى‏کنم، از مرگ نمى‏هراسم، به شهادت دل بسته ‏ام و از همه چیز دست شسته‏ ام، ولى نمى‏توانم بپذیرم که ارزش‏هاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازیچه سیاست‏مداران و تجّار ماده ‏پرست شده است.


شهید مصطفی چمران

خدا بود و دیگر هیچ نبود - ص 74 و 75

روشنا
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر