خلق عشق مسئله ای نیست

به نامش
خلق عشق مسأله‌یی نیست، حفظ عشق مسأله است. عاشق‌شدن مهم نیست، عاشق‌ماندن مهم است. عاشق‌شدن حرفه‌ی بچه‌هاست، عاشق‌ماندن هنر مردان و دلاوران. سست‌عهدی‌های عشّاق باعث شده که بسیاری از داستان‌های عاشقانه‌ی مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق می‌رسد؛ حال آن‌که مهم، از این لحظه به بعد است. مهم، پنجاه سال بعد است؛ دوامِ عشق..
وصل، چرا باید مرگ عشق را در رکاب داشته باشد؟ اصلاً آن زمان که عاشق شدی عاشق رسیدن شدی یا عاشق یک انسان؟ اگر عاشق رسیدن شدی، خُب این‌که عشق نیست، شهوت است؛ تن‌خواهی است، جنون تخلیه است.. دیگر چرا کلمه‌ی عشق را آلوده می‌کنی؟
 
آتش بدون دود
نادر ابراهیمی عزیز♡

۶ نظر ۴ لایک :)

توفان شن- کافکا در کرانه

به نامش

گاهی سر نوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز بر می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده‌دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این توفان خود توست. چیزی است در درون تو. 


بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی و نه مفهوم زمان، فقط ریگهای سفید ظریف که مثل استخوان پودر شده در هوا میچرخند. این توفان شنی است که لازم است تصور کنی.


و توفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که توفان واقعا به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است. از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی. معنی این توفان همین است.


کافکا در کرانه

هاروکی مورکامی 

۳ نظر ۱ لایک :)

نمیتوانی! نه نمیتوانی!

به نامش

من می گفتم ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی حتما عاشقش می شوی چه با سواد باشی چه کم سواد، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر... هر چه باشی، طبیعت پر شکوه و عظیم این سرزمین تو را به زانو در می آورد و با تمام وجود جنگیدن به خاطر آن را به تو می آموزد. از پی دیدن و شناختنش دیگر نمی توانی نسبت به آن غریبه باشی و به آن فکر نکنی، نمی توانی چمدانت را ببندی و خیلی راحت بگویی: " می روم آمریکا، می روم جایی که کار و مزد خوب وجود دارد، می روم و خودم را خلاص می کنم." نمی توانی زخمش را زخم خودت ندانی، درد ها و غصه های مردمش را درد ها و غصه های تن و روح خودت ندانی، گلهایش را گل های باغ و باغچه ی خودت ندانی، کویر و دریا و کوه های برهنه اش را عاشقانه نگاه نکنی، و در بناهای مخروبه قدیمی اش، روان جاری اجدادات را نبینی، صدای آبهای مست رودخانه هایش را همچون صدایی فرا خواننده از اعماق تاریخ حسی نکنی، و نمی توانی برای بازسازی اش قد علم نکنی، پای نفشری، یکدندگی نکنی و فریاد نکشی... نمی توانی، نمی توانی...


آتش بدون دود

نادر ابراهیمی عزیز

۳ نظر ۳ لایک :)

عقاید یک دلقک

به نام خدا

عقاید یک دلقک
هاینریش بُل
مترجم: محمد اسماعیل زاده
شخصیت این داستان که همان هانس دلقک است در واقع جدیت و واقع بینی در خودش دارد که شخصیت های دیگر را مضحک و دلقک گون نشان می دهد. درست مثل شعر مست و محتسب پروین اعتصامی که محتسب مستی را به جرم مستی بازداشت می کند ولی این مست در واقع از انسان های به ظاهر هوشیار نسبت به اوضاع جامعه و دین و خودش هوشیاری بیشتری دارد. راستش در طول خواندن کتاب این مقایسه ذهنم را ترک نکرد و یکی از دلایل امتیاز پایین دادنم هم این است که آنچه هاینریش بل در این تعداد صفحه بیان کرده را پروین اعتصامی شیواتر رساتر و کوتاه تر سروده است.
صحبت در کتاب از ظاهرگرایی و باطن گرایی است. دلقک داستان بل از این ریاکاری و ظاهرسازی پیروان فرقه های کاتولیک و پروتستان بیزار است و خودش این عقاید را با عقل سلیم به باد انتقاد میگیرد و آنقدر انسانیت گراست که در هیچ کدام آنها گروه بندی نمی شود. برای مثال با اینکه بطور رسمی با همسرش ازدواج نکرده ولی از همان روز اول که به اون متعهد می شود او را همسرم خطاب میکند. با اینکه سردمداران کاتولیک و پروتستانی که از آن حرف میزند معتقد به داشتن چنین تعهدی نیستند. الان که فکر میکنم شاید شخصیت هانس شبیه شخصیت ابله داستایوسکی نیز باشد.
آنطور که بعضی ها از شدت کاتولیک و پروتستان گفتن بل در داستان اشباع شدند نبود. آنقدرها بحث را جناحی پیش نبرده و اگر متوجه درد روحی هانس شوید دیگر حتی این کلمات را نخواهید دید.
فکر میکنم زانودردی که داشت نمادی جسمی از دلشکستگی روحی اش بود. که در طی داستان شدت و حدتش کم و زیاد میشد و در نهایت هم زانودردش بهتر شد و جلوی راه رفتنش را نگرفت که نمادی از آغاز التیام رنج روحی اوست.
به جز قسمت های ابتدایی داستان مابقی آن در خانه هانس پیش می رود و در واقع عقاید و افکار آن دلقک است در یکی دوساعتی که در خانه با خودش تنهاست. نکته جالب پیوستگی ای است که نویسنده در طی نوشتن داستان حفظ کرده و اصلا ریتم داستان نیفتاده و تغییری در نگارش آن حس نمیکنید. انگار واقعا همه چیز در یکی دوساعت نوشته شده. این نکته تحسین برانگیزی بود که هنر نویسنده و شاید جایزه نوبل ادبی گرفتن اثر را توضیح میداد.
عقاید یک دلقک برایم تازگی نداشت. عقاید او عقاید من نیز بود. منتها این گرد افسردگی و پوچ گرایی و به هیچ اندیشیدن مانع از این می شود که این تشابه فکری را با هیجان و فریاد و غوغا مطرح کنم. من هنوز در آپارتمان آجری رنگم گیر کرده ام. شاید روزی که آن را ترک کنم برای حسی متفاوت به این اثر داشتن نیز آماده باشم. به قول هانس:
گمان نمی‌کنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد، حتی یک دلقک هم نمی‌تواند دلقک دیگری را خوب بشناسد.


بخش های دیگری از کتاب:
ماری متوجه مقصود من نشد و من هم از تشریح و توضیح چنین تصویرهایی نفرت دارم. مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند. من یک مفسر نیستم.

دانستن اینکه انسان ها زیر فشار و تحت تاثیر نوع جهان‌بینی شان دست به چه کارهایی خواهند زد اصلا کار ساده ای نیست.
۲ نظر ۱ لایک :)

مقالات شمس

به نامش

فی‌الجمله تو را یک سخن بگویم؛ 

این مردمان به نفاق خوش‌دل می‌شوند

 و به راستی غمگین. 

با مردمان به نفاق می‌باید زیست، 

تا در میان ایشان با خوشی باشی. 

همین که راستی آغاز کردی، 

به کوه و بیابان برون می‌باید رفت 

که میان خلق راه نیست.

مقالات شمس

شمس تبریزی

۲ نظر ۱ لایک :)

تذکره الاولیا- یحیی معاذ

به نام خدا

و گفت: خداوندا! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو.


و گفت: الهی!چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی‌بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می‌کنم تو همچنان عطا می‌دهی. پس من نیز اگر چه گناه می‌کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.


و گفت: الهی!اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می‌توانی که گناهم بیامرزی.


و گفت: الهی! هرگناه که از من در وجود می‌آید دو روی دارد. یکی روی به لطف تو دارد؛ و یکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد.


و گفت: الهی! به بدکرداری که مراست از تو می‌ترسم، و به فضلی که توراست به تو امید می‌دارم. پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست.


و گفت: الهی! بر من بخشای زیرا من ز آن توام.


و گفت: الهی! چگونه ترسم از تو؟ و تو کریمی. و چگونه نترسم از تو؟ و تو عزیزی.


و گفت: الهی! چگونه خوانم تو را؟ و من بنده عاصی. و چگونه نخواهم تو را؟ و تو خداوند کریم.


و گفت: الهی! ترسم از تو زیرا که بنده ام و امید می‌دارم به تو. زیرا که تو خداوندی.


و گفت: الهی! تو دوست می‌داری که من تو را دوست دارم، با آنکه بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم؟

۱ نظر ۲ لایک :)

فتح خون

بسم رب الحسین - علیه السلام-

 

فتح خون 

شهید مرتضی آوینی

 

باورم نمی شود بعد از این همه سال این پا و آن پا کردن برای خواندن کتاب، آن را در دو تایم یک ساعتی تاسوعا و عاشورای 96 خواندم. دقیقا اتفاقی که هر بار بعد از چنین تجربه ای دارم: ای کاش خیلی وقت پیش آن را خوانده بودم. مقارن شدن مطالعه این کتاب با ایام تاسوعا و عاشورا هم برای خودش اتفاق نابی بود. شما هم سعی کنید تا جایی که می شود در این ایام این کتاب را بخوانید.

این کتاب در واقع مقتلی بود از زبان شهید آوینی و بعد از خواندن کتاب خواهید دانست که بی سبب نیست او را سید شهیدان اهل قلم گفته اند‌. کتاب حجم کمی دارد. خوب توصیف کرده و توضیح و تفسیر داده . با وجود زیبای های ادبی حقایق تاریخی به خوبی نقل شده اند. بخصوص در ایام فعلی حال و هوای خواندن آن متفاوت است. شنیده ام شهید آوینی قبل از به پایان رساندن کتاب به شهادت رسیده اند. کتاب ناتمام نویسنده ای را خواندن جذابیت های خودش را دارد: اگر زنده می ماند چگونه آن را ادامه می داد و تمام میکرد؟! هرچند که این داستانی ست که پایان آن را میدانیم اما ...

به محرم و صفر که میرسیم بعضی ها از کنار گذاشتن شور حسینی برای رسیدن به شعور حسینی می گویند، اینکه حسین (ع) بیشتر از آنکه تشنه آب باشد تشنه لبیک است. اینکه به جای نگاه کردن به زخم هایش باید به افکارش نگریست. این کتاب همه این ها را با هم دارد. بسم الله ...!

 

نسخه های الکترونیکی : 

نسخه اندروید در کتابراه ( لینک در پیوندها) موجود است.

کتاب صوتی نیز با صدای بسیار دلنشین و گرم بهروز رضوی در این کانال تلگرامی وجود دارد.

 

بخش هایی از کتاب:

 

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن! اما ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ‌هایش را می‌پرستند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از کرسی خلافت انسان کامل تختی برای پادشاهی خود ساخته‌اند...

 

 

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟

 

ساحل را دیده‌ای که چگونه در آیینه آب وارونه انعکاس یافته است؟ سرّ آنکه دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

 

چشم عقلی خطابین است که میپرسد: اتجعل فیها من یفسد فی ها و یسفک الدماع،... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی حجاب، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت می دهد که نامیاینچنین بر او نهادهاند؟

 

اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می‌دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می‌خواند.


پی نوشت : سیر اولم تمام شد !

۱ نظر ۲ لایک :)

نامیرا - قیس

بسم رب الحسین علیه السلام

مرد ایستاد و دوباره رو به عبدالله برگشت. عبدالله به سوی او رفت. گفت: من هم پسر فاطمه را شایسته تر از آن همه برای خلافت مسمانان می دانم اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آنها را آزموده اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش های ابن زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خون خواهی ابن زیاد خون ها خواهد ریخت.

 مرد آرام گفت: آیا حسین بن علی این ها را نمی داند؟!

- اگر می داند، پس چرا به کوفه می رود ؟

مرد گفت: او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخوانده اند تا هدایتشان کند.

 عبدالله گفت: چرا در مکه نماند، آن هم در روز هایی که همه مسلمانان در آنجا گرد آمده اند، آنها نیاز به هدایت ندارند؟ 

مرد گفت:آنها که برای حج در مکه گرد آمده اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می کشتند، چه کسی می فهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد ؟

- عبدالله گفت: می توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفت و گو کند.

مرد گفت:اگر معاویه با گفت و گو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می شود: و اما اگر به یمن با مصر میرفته ... سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد آنداخت و مسلمانان را به فکر.

خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین میپرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می خواهم. و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم، که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟

و رفت. عبدالله مات ماند.وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد:صبرکن، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی! مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت: بهای اسب چقدر است؟

- دانستن نام تو!

مرد سوار بر اسب شد: من قیس بن مسهر صیداوی هستم، فرستاده حسین بن علی!

و تاخت. عبدالله مانند کسی که گویی سال ها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود، به زانو نشست و سرش را به دست ها گرفت.

نامیرا

حسین کرمیار

۲ نظر ۰ لایک :)

تابستانه - 18 تیرماه 96

به نام خدا

قسمت سوم

امروز قرار گذاشته بودیم برویم کهف الشهدا اما ...

ادامه مطلب ۱ نظر ۱ لایک :)

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم

به نامش

اگر عقیده مخالف ، شما را عصبانی میکند نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر می کنید ندارید!

اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج ، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد ، شما به جای عصبانی شدن احساس دلسوزی می کنید ، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند ....

اغلب بحثهای بسیار تند ، آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند .

شکنجه در الاهیات به کار می رود ، نه در ریاضیات زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد ، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید ، مراقب باشید

احتمالا با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید!


چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم

برتراند راسل

۴ نظر ۲ لایک :)
درباره من
بر دست هایم بشارتی سپید است که در خواب های منتظر می روید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان