روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها میخوانم ...

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۵ مهر ۹۶، ۲۰:۴۷ - hamid Ghorbani عالی

پدر، عشق و پسر

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۲۹ ب.ظ

به نامش

پدر، عشق و پسر

سید مهدی شجاعی

مدتها بود قصد داشتم در مورد این کتاب بنویسم و منتظر بودم تا کتابم به دستم برسد و بخش هایی از آن را بنویسم. چون همیشه عادت دارم کتابهایی که خیلی دوستشان دارم را به هر چند نفر که میتوانم امانت بدهم و از همین رو هم هست که هیچ کدام از کتابهای موردعلاقه ام الان پیش خودم نیست !

اما ظاهرا این انتظار طولانی تر از آنی است که انتظارش را داشتم . پس هرچه که در خاطرم مانده سر انگشتانم میریزم.

این کتاب داستان حضرت علی اکبر-ع- است که از زبان اسبش که در واقعه کربلا حضور داشته برای مادرش لیلا روایت می شود و شاید عاشقانه ترین کتاب این چنینی سید مهدی شجاعی باشد . هرچند که نمیدانم سید مهدی سر در آسمان کدام ستاره دارد که در همه آثارش چنان عشقی ریخته که برای آن نمیتوان نظیری پیدا کرد. خدا به نفسش و قلمش و وجودش گرمی و استواری و جاودانگی عطا کند.

اشاره های عاشقانه عارفانه کتاب فوق العاده است. انگار که سید مهدی در چشم حسین-ع- نشسته و علی اکبرش را وضف میکند . مثل همه کتابهای دیگر سید مهدی نتوانستم این کتاب را با چشمان اشکبار نخوانم .

بخش آغازین کتاب :

انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم . تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد به یفین چنین چیزی ممکن نمی شد.

جراحت ، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم . من زنده ماندنی نبودم . و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم.

در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم ، می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا.

بنشین لیلا ! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار ، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم ، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا ! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین ؛ انجام فریضه . و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین ، شکننده تر از بیان ان ماجرا خونبار؟! و کدام فریضه ، سخت تر از خوانده(ن) مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.

زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مَثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است . اگر اسبی ، عمری طولانی تر از حد معمول کند، می گویند:«انگار مرکب پیامبر بوده است!»

» همچنانکه آدمها ، آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند ، اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند . از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟ می گوید:« نمی شود.» و اگر سماجت کنی، می گوید:« مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه...» و این یعنی یک چیز غیرممکن . چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آید در میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.

اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید ، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم « اَیَزدَب» و پدرش « قابل » هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت . چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که سبمان به « تندباد» می رسد. به این توفیق دست خواهد یافت . اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی این خبر را شنیدم.
وقتی « سیف بن زی یَزَن» مرا به محمد(ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست ، من از شدت شعف ، دستهایم را به هوا بلند کردم ،آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند ، اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست، برای عموهای خود دست تکان داد و گفت:« نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند.»

اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من « عقاب» است . سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ، نیاورده بود.
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود ، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم ، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت ، پشتِ نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر ، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذوالجناح را داشت ، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.

و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام ، زمان بر من نمی گذشت که عمر ، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید. و من که در همه ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم ، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم.

این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

منبع : وبلاگ منتظر

پی نوشت : از این دست کتاب ها !

نظرات  (۱)

۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۱ قاسم صفایی نژاد
می‌خوانمش ان شالله، ممنون
پاسخ:
ممنون از حضور شما

فوق العاده لذت خواهید برد !

پایدار باشید.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">