روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست

روشنایی

کتابی که این روزها می‌خوانم...

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۴ آبان ۹۶، ۱۸:۴۰ - محمدعلی میری عالی....
  • ۳۰ مهر ۹۶، ۱۸:۰۴ - قاسم صفایی نژاد سپاس

نامیرا - قیس

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ب.ظ

بسم رب الحسین علیه السلام

مرد ایستاد و دوباره رو به عبدالله برگشت. عبدالله به سوی او رفت. گفت: من هم پسر فاطمه را شایسته تر از آن همه برای خلافت مسمانان می دانم اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آنها را آزموده اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش های ابن زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خون خواهی ابن زیاد خون ها خواهد ریخت.

 مرد آرام گفت: آیا حسین بن علی این ها را نمی داند؟!

- اگر می داند، پس چرا به کوفه می رود ؟

مرد گفت: او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخوانده اند تا هدایتشان کند.

 عبدالله گفت: چرا در مکه نماند، آن هم در روز هایی که همه مسلمانان در آنجا گرد آمده اند، آنها نیاز به هدایت ندارند؟ 

مرد گفت:آنها که برای حج در مکه گرد آمده اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می کشتند، چه کسی می فهمید، امام چرا با یزید بیعت نکرد ؟

- عبدالله گفت: می توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفت و گو کند.

مرد گفت:اگر معاویه با گفت و گو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می شود: و اما اگر به یمن با مصر میرفته ... سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد آنداخت و مسلمانان را به فکر.

خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین میپرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می خواهم. و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم، که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟

و رفت. عبدالله مات ماند.وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد:صبرکن، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی رسی! مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت: بهای اسب چقدر است؟

- دانستن نام تو!

مرد سوار بر اسب شد: من قیس بن مسهر صیداوی هستم، فرستاده حسین بن علی!

و تاخت. عبدالله مانند کسی که گویی سال ها در گمراهی بوده و تازه راه هدایت را یافته بود، به زانو نشست و سرش را به دست ها گرفت.

نامیرا

حسین کرمیار

۹۶/۰۷/۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
روشنا

کتاب

نظرات  (۲)

مطلب خوبی بود!!


عزاداریتون قبول!!
پاسخ:
ممنون از حضور و خوانش شما. 
همچنین
۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۵ خونه مادری
سلام
مطلب زیبایی بود
بعد از حسین کسی را می شنسی که جانم را فدایش کنم؟
پاسخ:
سلام
ممنون از خوانش@》--

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">